اجرا شده توسط حاج منصور ارضی

در خلوتم که حرف مرا گوش می کنی
 هر زشتی ام که هست فراموش می کنی

شرمنده می شوم ز رویت هزار بار
 وقتی که تو نگاه خطا پوش می کنی

هرگاه درد و دوری و غربت شود شروع  
ما را برای خویش غزل نوش می کنی

چون سوزم از شرار ستمهای روزگار  
این شعله را به خنده تو خاموش می کنی

شرط ملازم است که پا جای پا نهد  
خود را تو با غلام چه هم دوش می کنی

از دیگران حساب مرا کرده ای جدا  
از بس مرا عنایت آغوش می کنی

در بین مردمی و نمی بینمت چرا
  ما را به خویش خوانده و مدهوش می کنی

چون می شوم به میکده غرق معارفت  
مستم کنی و خالی ام از هوش می کنی

از دکترین مهدویت فارغم که تو  
تشدید بر ارادت خودجوش می کنی

جام می و سبوی شهادت به دست توست  
آخر مرا خریده و می نوش می کنی

در انتظار آمدنت ایستاده ایم  
ما را برای جبهه کفن پوش می کنی

از کربلا صدای تو را بشنویم زود  
ای خوش دمی که نغمه چاووش می کنی

ارسال در تاريخ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید تال

داشت آن روز زمین قصه ای ازسرمی خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است
راه باز است ببینید صراطش باقی است
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است
حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است
کار خورشید به ناخواه درخشندگی است
کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است


تو که بالای سرت نور امامت داری
جزء این طایفه ای دست کرامت داری
محشری گشته به پا باز قیامت داری
چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری
وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد
تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

آمدی نازترین یاس معطر باشی
در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی
آمدی چند بهاری گل اکبر باشی
نفسی هم شده همبازی اصغر باشی
باز لبخند بزن عشق خریدار تو است
کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی
اسم بابا که می آری غزل بابایی
چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی
ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی
دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت
دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست
پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست
بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی
عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد
صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد
یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد
او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد
باز باشوق یکی چادر کوچک آورد
دختری نذر نگاه تو عروسک آورد
یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند
اول کودک ات بود که پیرت کردند...

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مصطفی متولی

این کیست که بهشت شده رو نمای او
قصری هزار آینه شد سرسرای او
آمیخته به عصمت و توحید و معرفت
زرّینه خشت محکم اول بنای او
بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط
هنگام خواب قصه بگوید برای او
سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است
خورشید سالهاست نشسته به پای او
عطر هزار باغچه گل در ترنّمش
شهر بهار ساکن سبز هوای او
آئینه تداعی لبخند فاطمه است
انگار روبرو شده با خنده های او

وقتی که از سحر مدینه طلوع کرد
خورشید زندگانی خود را شروع کرد  



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تن که بیمار طبیبان شد دچارش بهتر است
دل که نذر کربلا شد بی قرارش بهتر است

بردن چیزی به دربار کریمان خوب نیست
سائل آقا شدن اصلا ندارش بهتر است

ما چرا بی چاره، آنها که حسینی نیستند
هر که شد وقف محرم روزگارش بهتر است

فاطمه با گریه اش ما را اسیر خود نمود
آری آری گریه اصلا گریه دارش بهتر است

نوکری آسوده میمیرد که بیند بعد او
در غلامی از خودش ایل و تبارش بهتر است

سن پیری بیشتر از هرچه باید گریه کرد
میوه خسته زمستان آب دارش بهتر است

روز روشن بود آقا کشته شد پس بعد از این
گریه ماه محرم آشکارش بهتر است

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

تا که گردیدم آشنای سحر
شددلم وادی صفای سحر
بین سجاده تربتم گل شد
بانم اشک وگریه های سحر
دست خالی نمی رود هرگز
آن کسیکه شده گدای سحر
تو امام شکسته دلهایی
صاحب سفره عطای سحر
بوی وصل تو میکنم احساس
از نفسهای جان فزای سحر
چشم امید ما گنه کاران
بوده بر سوز یک دعای سحر
ریشه مشکلات ما این است
دلمان نیست مبتلای سحر
گره از کار واکند بی شک
ناله های گره گشای سحر
 
شب شب همزبانی یار است
درد ما غفلت از تو دلدار است



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

فرشتگان سما ائتلاف می کردند
 به گرد بستر نرگس طواف می کردند

 به زیر سایه ی محراب سبز گهواره
 پیمبران  خدا  اعتکاف  می کردند

 و رودهای بهشتی به اشک شوق ظهور
  زلال آبی خود را مضاف می کردند

 تمام دوزخیان را ملائکه  ز عذاب
 به یمن خنده ی مهدی معاف می کردند
 
قمررخان سماوات تیغ  مژگان را
 به محض دیدن پلکش غلاف می کردند

 پریوشان به کنار ضریح چشمانش
 به زشت بودن خود اعتراف می کردند

 مقربان الهی  برای  دیدن  او
 خریدهای  کلان کلاف  می کردند

 چقدر مردم عاشق  کبوتر دل را
 روانه سمت حوالی  قاف  می کردند

 سحر در اوج نگاهش، هزار اختر را
 منجمان فرج  اکتشاف  می کردند

ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

بال زدیم و به آسمان نرسیدیم
تا به افق های بیکران نرسیدیم

در خم یک کوچه جا زدیم دوباره
مثل همیشه به کاروان نرسیدیم

شیعه‌ی خوبی نبوده ایم برایش
ما به حضور اماممان نرسیدیم

هر شب از این جاده رفته ایم ولی حیف
تا به سحرهای جمکران نرسیدیم

کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید
یا خبری از سوی حبیب بیارید

کار جنونم به تماشا کشیده است
یک دو نفس لاأقل شکیب بیارید

با غم تو قلب من کنار نیامد
بغض های جمعه ام به کار نیامد

چشمها سپید شد به راه عبورش
از گذر جاده ها سوار نیامد

در نفس باغ بوی پیرهنش نیست
یوسف شبهای انتظار نیامد

نیست تاب عشق علی در دل دنیا
وارث طوفان ذوالفقار نیامد

دل ز همه جز تو گسستم که بیایی
دل به سر زلف تو بستم که بیایی

هر چه دویدم به حضورت نرسیدم
بر سر راه تو نشستم که بیایی

یا کبوتران نامه بر نپریدند
یا عریضه ها به حضورت نرسیدند

عاشقی از دوری تو می رود از دست
از غم مهجوری تو می رود از دست

ندبه‌ی آدینه هم هوای تو دارد
شیون آئینه هم هوای تو دارد

بی تو زمین و زمان ثبات ندارد
بی تو جهان کشتی نجات ندارد

خیمه‌ی سبزت پناه اهل جهان است
شانه تو تکیه گاه کون و مکان است

چشمهای تو چراغ راه دل ماست
هر نگاه تو پناهگاه دل ماست

می وزد از سمت جمکران خیالت
هر سحر جمعه آرزوی وصالت

چشمه زمزم شده ست چشم غریبم
هم نفس زمزمه‌ی اشک زلالت

کاش شوم میهمان خیمه‌ی سبزت
یا کریم آسمان خیمه‌ی سبزت

کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید
یا خبری از سوی حبیب بیارید

هم نفسان کوچه پر از عطر بهار است
می دهد این مژده را نسیم، قرار است

ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زلفت اگر نبود نسیم سحر نبود
گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود
مهر شما به داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط چنین بی خطر نبود
تعداد بی نظیریتان روی این زمین
از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود
پیراهن،اشتیاق نسیمانه ای نداشت
تا چشم های حضرت یعقوب ، تر نبود
بی تو چه گویمت؟ که در این خاک ،سرزمین
صدها درخت بود ولیکن ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای ؟!
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای ؟!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

غلامرضا فاتحی

دست هایت ضریح حاجت ها
چشم هایت گل اجابت ها

شبنم روی گونه ی سرخت
مایه ی سبزی طراوت ها

طاق ابروی قاب قوسینت
لیت شعری این اشارت ها

تار تار بلند گیسویت
رشته های نجات امت ها

نخ ابریشمی تسبیحت
بند آزادی از اسارت ها

ای نگاه کبوترانه ی تو
آسمان پر از نجابت ها

من زمینی نبودم از اول
آمدم زیر خاک پایت ها

هی نوشتند پشت ماشینها
بر روی شیشها عبارت ها

خواهد آمد ، بیا ، گل نرگس
کم کن از بینمان مسافت ها

جام جم با تمام حافظ هاش
می کشند از لبت خجالت ها

هاشمی ! فاطمی ! ابوالحسنی !
به به تو با چنین اصالت ها

حیدری زاده ی دو تیغ ابرو
کشته ی چشم تو شهامت ها

نور زهراییت تقدس وار
سرزد از کوثرای ساحت ها

ای حسن صورت بقیع نشین
ای کریم همه کرامت ها

کربلایی حسین و الفجری
رجعت سرخ تا شهادت ها

چون علی اکبر و عموت عباس
شده ای جزو سرو قامت ها

زینبی زینت علی طینت
کوه صبر پر از صلابت ها

تازه مشهور می شوی حالا
مثل سجاد در عبادت ها

بشکاف علم روز دنیا را
باقر العلم و البلاغت ها

ربودی شیعیان جعفری ات
ششمین صادق صداقت ها

بی تو مردند کنج زندان ها
کاظم الغیظ ،  باب حاجت ها

آهویت نه گدای تو هستم
یادگار رضا و رأفت ها

باز دریای جود جوشش کرد
در جواد آب این سخاوت ها

تا گدایان سامری چون من
درنقی خانه ی هدایت ها

یازده جلوه عسگری بشوند
پشت این پرده ی بشارت ها

میرسد صوت مکه ایت به گوش
یثربی گونه با فخامت ها...

ای غزل باز از تو شیرین شد
نمکین مهدی حلاوت ها

و تو طاووس بزم اهل بهشت
آخرین حد به این ملاحت ها

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت

غزل به رقص در آمد و نام زیبایت
عروض و وزن و هجا را به اشتباه انداخت

صدای کیست که پیچیده در گلویی خشک
صدا دوباره صدا را به اشتباه انداخت

حضور نافذ پیغمبرانه ای در دشت
تمام کرب و بلا را به اشتباه انداخت

خیال داشت برای تو وحی بفرستد
شباهت تو خدا را به اشتباه انداخت

الا علی الدنیا بعدک العفا یا عشق
خوش آن فنا که بقا را به اشتباه انداخت

تو جان سپردی و اینگونه جاودان ماندی
و این مقایسه ما را به اشتباه انداخت....

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

دل حرم میشود سحر گاهی
که شود صحن دیده تر گاهی
قطرۀ آب در مرور زمان
میکند در حجر اثر گاهی
دل من سخت ترزسنگ که نیست
امتحان کن بر این جگر گاهی
ای خریدار بر رضای خدا
جنس پس مانده را بخر گاهی
یعنی آنقدر بی بها هستم
نیستم لایق نظر گاهی
بین سجاده دیده بر راهم
نیمه شب میشود خبر گاهی
بنده ای راکه دست وپا گیراست
همرهت تا خداببر گاهی
قتلگاهی به پا کنی با ناز
گر ازینجا کنی گذر گاهی
پسری که کریم زاده بود
میکند جلوه پدر گاهی

تاج اصحاب یا علی اکبر
یابن ارباب یا علی اکبر



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

باید برای طور کلیمی درست کرد
سجاده ای گرفت وحریمی درست کرد
باید برای مقدمی ازبال جبرئیل
یک گوشه ای نشست و گلیمی درست کرد
باید در ازدحام گداوکمی جا
جائی برای مردکریمی درست کرد
باید قسم به نوردوعین حسین داد
تاازخدا،خدای رحیمی درست کرد
باید دل حسین هوای نبی کند
شاید دوباره خلق عظیمی درست کرد

مجنون شهر بودم ولیلا نداشتم
اکبراگر نبودمن آقا نداشتم



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سخن از خاک دری هست، سری هست
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده می آرند
صد شکر که در خانه آقا پسری هست
هر جا قد وبالای رشیدی است، یقینا
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست

یا حضرت ارباب،دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم،خانه ات آباد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

نور حق می دمد از مشرق سجاده‌ی تو
چه شکوهی ست در این زندگی ساده تو
می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت
آنکه از روز نخستین شده دلداده‌ی تو
زمزم و کوثر و تسنیم به وجد آمده اند
از زلالی می و روشنی باده‌ی تو
هر کسی معجزه‌ی چشم تو را باور کرد
می شود بنده ولی بنده‌ی آزاده‌ی تو
با کرامات نگاهت دل هر عاشق را
می برد سمت خدا روشنی جاده‌ی تو

آمدی تا به جهان نور یقین برگردد
نور ایمان و سعادت به زمین برگردد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

عشق تکرار آدم و حواست
سیب ممنوعه بهشت خداست
عشق یک واژه جدیدی نیست
سرنوشت قدیمی دنیاست
مثل یک ماه اول ماه است
گاه پیدا و گاه ناپیداست
نسل ما نسل عاشق اند اصلاً
عاشقی شغل خانواده ماست
عشق، مشق شب بزرگان است
مثل سجاده ای که رو به خداست

مشق این روزگار اباالفضل است
صد و سی و سه بار اباالفضل است

آسمان جلوه ای اگر دارد
از نماز شب قمر دارد
روز میلاد تو همه دیدند
نخل ام البنین ثمر دارد
آمدی و حسین قادر نیست
از نگاه تو چشم بر دارد
کوری چشم ابتران حسود
چقدر فاطمه پسر دارد
ای رشید علی نظر نخوری
شهر، چشمان خیره سر دارد

نور تو جلوه های توحید است
ماه رویت شبیه خورشید است



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سعید بیابانکی

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاکوش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من در موهاش
تکیهگاه سر شوریده من بازوهاش

کیست این عطر غزل میوزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که میخندد و میخواند و میرقصد و مست
میرود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه نازفروشان زمین
ساقی، اما ز همه تشنهلبان تشنهترین

نشئه افزای دل و جان خماران مستیش
دستگیر همه خستهدلان بی‌دستی‌ش

کیست این سروقدِ تشهلبِ مشک به دوش؟
این‌که بیاوست چراغ شب مستان خاموش ؟

این‌که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است؟
کیست این شب همه شب ماه شب چارده است؟

گره واکردن از آن زلف سیه لازم نیست
حتم دارم که به جز ماه بنیهاشم نیست

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

باید حسین دم بزند از فضائلت
وقتی حسینی است تمام خصائلت
تعبیرهای ما همه محدود و نارساست
در شرح بیکرانی اوصاف کاملت
بی شک در آن به غیر جمال حسین نیست
آئینه ای اگر بگذاری مقابلت
ای کاشف الکروب عزیزان فاطمه
غم می بری ز قلب همه با شمائلت
در آستانة تو گدایی بهانه است
دلتنگ دیدن تو شده باز سائلت
با زورق شکستة دل سال های سال
پهلو گرفته ایم حوالی ساحلت

بی شک خدا سرشته تو را از گل حسین
سقای با فضیلت و دریا دل حسین



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

«علم عشق تو بر بام سماوات بریم»
دست در دست برآریم و به میقات بریم

«در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد»
گام در گام تو حق چشمه ای از زمزم زد

«عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد»
شورش و واهمه ای در همه اعضام افتاد

«همه را نعره زنان، جامه دران می داری»
تا که از علقمه مشکی به حرم می آری

«ترسم این قوم که بر دُردکشان می خندند»
این گروهی که به تو راه حرم می بندند...

«عقل و جان، گوهر هستی به نثار افشانند»
این جماعت که در این دایره سرگردانند

مشک بر دوش نهادی که فراتی ببری
که در این ظلمت شب، آب حیاتی ببری

آمدی میمنه تا میسره بر هم ریزی
شوکت هیمنه را یکسره بر هم ریزی

دست دندان شد و تا خیمه تقلّا می کرد
«طلب از گمشدگان لب دریا می کرد»

زینب آمد به تل امّا همه جا توفان بود
«او نمی دیدت و از دور خدایا! می کرد»

قصد کرده ست که ارباب تو کاری بکند
«یار باز آید و با وصل قراری بکند»

اندکی خیره به شط مانده تأمّل کردم
باز در دفتر خود فکر تغزّل کردم...

تا علم در ید بیضای تو بالا باشد
اژدهایی به کف و آیت موسی باشد

اقتدا کرده به تو جمع کثیری، امّا
عرضه ای نیست اگر هرچه تقاضا باشد

«پاسبان حرم دل شده ای شب همه شب»
نامت از روز ازل حضرت سقا باشد

«عجب از کشته نباشد به در خیمه ی دوست»
تا که سقّای مجزّای فُرادی باشد

«قل هو الله!» به آن «لم یلد و لم یولد»
که وفاداری و ایثار تو یکتا باشد

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه!»
می کشیمان اگر آن چهره هویدا باشد

«ایّ ذنب قتلت» باز به امداد آمد
«در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد»
 
گفتم آهسته به خود قصه ی شیرینت را
بیستون علقمه شد، بر لب فرهاد آمد...

این که در چهره ی خود صولت حیدر دارد
«دلبر ماست که با حُسن خداداد آمد؟»

دشمن از شام مدینه خبری می خواهد
باز از سوی تو شقّ القمری می خواهد

«در نظربازی ما بی خبران حیرانند»
دیدن دست تو چشم دگری می خواهد

زیر لب زمزمه کردی که کسی می آید
«مژده ای دل! که مسیحا نفسی می آید»

یوسف این بار کنار تو شتابان آمد
پیرهن بود که تا دیده ی کنعان آمد

مات بر روی تو فرمود که ای سرو روان
«شاه شمشاد قدان! خسرو شیرین دهنان!»

دست افشانده ای آنقدر که بی دست شدی
بوی کوثر به مشام آمده سرمست شدی؟

معجز کیست که اینگونه خسوفی شده ای
واژه در واژه ی خود متن لهوفی شده ای

چه قَدَر از تو هجا کم شده! دستانت کو؟
حرفی از مشک مزن، گوهر دندانت کو؟
 
علم و بیرق تو دست حسود افتاده ست؟
قامت خیمه ام از ضرب عمود افتاده ست؟

خیز از جا بنگر پشت مرا خم کردی
ماه برخیز! مرا ماه محرّم کردی...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احمد علوی

این دشت ندیده است بهارانی از این دست
بر سینه خود نم نم بارانی از این دست

از کوه بپرسید چه آمد به سر ماه
در ساحل امواج خروشانی از این دست

بر پهنه این خاک عطشناک وزیده است
ناگفته نماند که چه طوفانی از این دست

با تیر تو را بدرقه کردند که باشد
بر سفره چشمان تو مهمانی از این دست

بین الحرمینی شد و در عرش درخشید
هر جا که کشیدند خیابانی از این دست

تاریخ نگاران همه گشتند و ندیدند
بر صفحه تاریخ شهیدانی از این دست

از موی پریشان تو الهام گرفتیم
یک عمر در اشعار پریشانی از این دست

وقتی که سلاطین جهان تشنه اینند
تا دست بگیرند به دامانی از این دست

ما بین دو دست تو چرا فاصله افتاد
این قصه چرا داشته پایانی از این دست

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی صفی یاری

ای درود خدا به ساحت تان
به قد و قامت قیامت تان

ماه هم پیش تان کم آورده
کوه می لرزد از صلابت تان

همه را کشته راه رفتن تان
همه را کشته این نجابت تان

مثل یک روز روشن است آقا
مهربانی شده است عادت تان

ای سرآغاز تان کرامت محض
با خودم فکر می کنم نهایت تان....

راستی یک سئوال ، با خورشید
از کی آغاز شد رفاقت تان ؟!

تو و خورشید عین هم هستید
در بلندای قد و قامت تان

حیف شد چشم تان زدند آقا
شک نداریم در شهامت تان

من از اینجا به بعد معذورم
کاش می شد گذاشت راحت تان

در لهوف آمده تفاوت داشت
با همه نحوه شهادت تان

تو زیارتگهی و آمده اند
اینهمه تیر به زیارت تان

گرد و خاکی بلند شد آنروز
بر سر پرچم و علامت تان

کاش یک مشت آب می خوردی
آب شد آب از خجالت تان

...

آه ...آقا ...بلند شو آقا
مادری آمده عیادت تان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بنا نیست امروز افسرده باشیم
پس از چند شب باز پژمرده باشیم
مگر می شود نور را دیده باشیم؟
ولی دل به خورشید نسپرده باشیم
بنا بود ما را سر پا ببینند
اگر بارها هم زمین خورده باشیم
سه شب در بین کوچه نشستیم
که سهمی از این سفره ها برده باشیم
محال است ما را از آقا بگیرند
محال است حتی اگر مرده باشیم

اسیرم به گیسوی بالا نشینی
فدای گرفتاری این چنینی

تو شهر غریبی مسافر نداری
شب پنجم ماه، زائر نداری
در این چند شب بالها کربلایند
بمیرم برایت مهاجر نداری
نبینم برای تو شعری نگفتند
مبادا بگویند شاعر نداری
تو چهارم مسیر به سمت خدایی
تو چهارم مسیری که عابر نداری
در این روزها که تو تنها ترینی
در این روزها که تو زائر نداری

مرا زائر بی قرار تو کردند
دلم را چراغ مزار تو کردند




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

ما همان یا کریم بام شما
جبرئیل قدیم بام شما
صبح روز نخست خواندمتان
چقدر آشناست نام شما
صبح روز ازل حوالی نور
سجده کردیم بر کدام شما؟
من حلالم بود حلال شما
من حرامم بود حرام شما
چهارده قرن دست هیچ کسی
دل ندادم به احترام شما

به شما معدن کرم گفتند
و به ما سائل حرم گفتند

پر من بال و بال من پر شد
پر و بالی زدم کبوتر شد
به نفس های حضرت سجاد
حالمان خوب بود و بهتر شد
سحر پنجم عبادت بود
کوچه های خدا معطر شد
مردی از سمت ابرهای دعا
آمد و خشکی دلم تر شد
آمد و با خودش کتاب آورد
او امام آمد و پیمبر شد

مردی از سمت آفتاب آمد
با مفاتیح مستجاب آمد




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ


لبریز از تو گفتنم اما نمی  شود
اصلا زبان برای سخن وا نمی شود
لکنت گرفته ام و مانده ام هنوز
دم از شما زدن به تقلا نمی شود
عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام
بر روی دفترم اما نمی شود
وصف تو کار من نه، که کارخود شماست
مجنون که ازقبیلۀ لیلانمی شود
فرض محال کردم و دیدم که باز هم
دراین خیال وسعت من جا نمی شود

ساقی بریز باده که خود را  رقم زنم
دم از ظهور حضرت صاحب علم زنم



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

تا آبشار زلف تو را شب نوشته اند
ما را اسیر خال روی لب نوشته اند
در اعتکاف گیسوی تو سالهای سال
مشغول ذکر و سجده و یا رب نوشته اند
در مسجد الحرام خم ابروان تو
مثل فرشتگان مقرب نوشته اند
در محضر نگاه الهی تو مرا
در خیل نوکران مهذَب نوشته اند
شبهای جمعه که دل من مست کربلاست
از اشتیاق وصل لبالب نوشته اند
با یک نگاه مادرت اینجا رسیده ایم
با این دلی که فاطمه مذهب نوشته اند
از هر چه بگذرم سخن دوست خوشتر است
ما را فدای دلبر زینب نوشته اند

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است
اصلاً مرا غبار حرم می کنی بس است



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بیابانی

خاموش، بشنوید طنین نوای عشق
گویا ز بام عرش رسیده صدای عشق
در ازدحام نور کسی جلوه کرده که
سر داده جن و انس و ملائک به پای عشق
از ابتدای آمدنش اوج رحمت است
از ابتدای آمدنش شد خدای عشق
باید که فطرسی شد و بر او دخیل شد
شاید به ما رسد نفسی خاک پای عشق
باید که در تلاطم امواج عاشقی
آن گونه غرق شد، که شد مبتلای عشق
قدری برای واژه معشوق درخور است
باید حسین گفت از این پس به جای عشق

یعنی کسی بدون تو عاشق نمی شود
عاشق شود به عشق تو لایق نمی شود

در خانه بود و در دل خود التهاب داشت
آن بانویی که در رحمش دُرّ ناب داشت
با یاد حرف های پدر بی قرار بود
از شوق دیدن پسرش اضطراب داشت
گاهی به حال خنده و گاهی به حال اشک
این حال او به خاطر طفلش ثواب داشت
طفلی که روضه خوان شده قبل از شکفتنش
طفلی که نارسیده تمنای آب داشت
با این که از مصیبت او بی خبر نبود
اما میان خود، وَ خدایش حساب داشت
قولی که فاطمه ز خدایش گرفته بود
نزد خدای خود سندی مستجاب داشت

او آید و قیامت دیگر به پا کند
در بین حشر گریه کنان را سوا کند

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند
ولی برای پریدن زمانمان دادند
خبر دهید دوباره به بال فطرس ها
مجال پر زدن آسمانمان دادند
به احترام ملائک امانت حق را
به دست فاطمه ی مهربانمان دادند
بدون واسطه امشب کنار سجاده
تمام حسن خدا را نشانمان دادند
قسم به بوسه ی لب های سبز پیغمبر
برای بردن نامت زبانمان دادند

امام سوم دنیا، امام عاشورا
اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

چه خوب است آب و هوایی که دارید
همیشه بهشت است جایی که دارید
الهی روی خلوتی هم نبیند
شلوغی این کوچه هایی که دارید
مجال عرق ریختن هم ندادید
به پیشانی این گدایی که دارید
نمی خواهم اصلا بفهمم که ما را
کجا می برد رد پایی که دارید
همین که شما می بریدم، یقینا
شبی می رسم تا خدایی که دارید
از امروز ناله رسان حسین است
پر فطرس بینوایی که دارید
برایم هوای بهشتی بالا
حرام است با کربلایی که دارید
شما با خدا با خدا با خدایید
ومن با شمایم شمایی که دارید...

...مرا خیمه کربلا می نویسید
دخیل حسینیه ها می نویسید




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است
مجنون ترین صحابی دوران نوشته است
این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی است
دست مرا برای گریبان نوشته است
از دست اختیار تو راه فرار نیست
این جبر را خدات به پامان نوشته است
مانند تو امیر فقط یک نفر ولی
مانند من اسیر فراوان نوشته است
شکر خدا که نام مرا اعتبار تو
سلمان نوشته است، مسلمان نوشته است
نام تو را به آب طلا دستِ کردگار
بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است
کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان
اصلاً خدا برای تو قرآن نوشته است

امشب قلم زدند پریشانی مرا
با تو رقم زدند مسلمانی مرا



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمدجواد شرافت

ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گلها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
وقتی سوال می شود از بهترین رسول
از نام تو چه پاسخی آیا صحیح تر؟
با دیدن تو عشق نمک گیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در بین سینه ات غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست  

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید
وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است
بشنود مدح تو را با هیجان می آید

می رسی مثل مسیحا و به جسم کعبه
با نفس های الهی تو جان می آید

بس که در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است
ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست
قبله‌ی عزت و ایمان به جهان می آید

با قدوم تو برای همه‌ی اهل زمین
از سماوات خدا برگ امان می آید

نور توحیدی تو در همه جا پیچیده ست
از فراسوی جهان عطر اذان می آید

عرشِ معراج سماوات شده محرابت
ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالم تابت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد حسین حسینی

امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست

مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست

اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست

لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست

خورشید و ماه بین دو دست تو دل خوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست

بعد از هزار سال دگر می شناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست

فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه می شنوم از صدای توست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمود ژولیده

امروز قلب عالم و آدم حرای توست
این کوه نور شاهد حرف خدای توست

مکه دگر برای بزرگیت کوچک است
فریاد کن رسول که دنیا برای توست

اقرأ باسم ربّک یا ایها الرسول
قران بخوان امین که همین آشنای توست

لات و هبل برای تو تعظیم کرده اند
وقتی که قلب سنگی عُزی فدای توست

خورشید و ماه بین دو دست تو دل خوشند
یعنی تمام تکیه عالم عصای توست

بعد از هزار سال دگر می شناسمت
وقتی که جای جای دلم رد پای توست

فریادتان تمام زمین را گرفته است
امروز هر چه می شنوم از صدای توست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

ترسی از فقر ندارند گدایان کریم
دست خالی نروند از در احسان کریم
حاجت خواسته را چند برابر داده است
طیب الله به این لطف دو چندان کریم
کاظمینی نشدیم و دلمان هم پر بود
بار بستیم به سوی شاه خراسان کریم
بی نیاز از همه ام تا که رضا را دارم
به قسم های خداوند به قرآن کریم
طلب رزق نکردیم ز دربار کسی
نان هر سفره حرام است مگر نان کریم
هر کسی وقت مناجات ضریحی دارد
دست ما هم رسیده است به دامان کریم
ناامیدم مکنید از کرمش فرض کنید
باز بدکاره ای امشب شده مهمان کریم
سپر درد و بلایش نشدیم و دیدیم
سپر درد و بلای همه شد جان کریم
ظاهرش فقر ولی باطن او عین غنا
ترسی از فقر ندارند گدایان کریم

***
مثل یک تکه عبا روی زمین است تنش
آنقدر حال ندارد که نیفتد بدنش
جابه جا گر نشود سلسه بد می چسبد
آن چنانی که محال است دگر واشدنش
نفسش وقت مناجات چه اعجازی داشت
زن بدکاره به یکباره عوض شد سخنش
آه مانند گلیمی چقدر پا خورده
بی سبب نیست اگر پاره شده پیرهنش
از کلیم اللهی حضرت ما کم نشود
گرچه هر دفعه بیاید بزند بر دهنش
به رگ غیرت این مرد فقط دست مزن
بعد از آن هرچه که خواهی بزنی اش، بزنش
بستنش نیز برایش به خدا فایده داشت
مدد سلسله ها بود نمی ریختنش
با چنین وضع کفن کردن او پس سخت است
آه آه از پسرش آه به وقت کفنش

***
آه هرچند غل جامعه بر پیکر داشت
بر تنش باغ گل لاله و نیلوفر داشت
مثل گودال دچار کمی جا شده بود
فرقش این بود فقط سایه ی بالا سر داشت
زحمت چکمه ی سنگین کسی را نکشید
یعنی پامال نشد تا نفس آخر داشت
لطف زنجیر همین بود که عریان نشود
هرچه هم بود ولی پیرهنی در بر داشت
دختری داشت ولی روسری اش دست نخورد
دختری داشت ولی دختر او معجر داشت
یک نفر کشته شد و هفت کفن آوردند
پاره هم میشد اگر ، یک کفن دیگر داشت

السلام ای بدن بی کفن کربلا
سوره ی یوسف بی پیرهن کربلا

ارسال در تاريخ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید مصلحی

می مکد رشته های بی احساس
نیمه جانی که مانده در تن را
یک نفر هم نمیکند چاره
زخم زنجیر و زخم گردن را

هفتمین نوری از سلاله ی نور
چارده سال اسیر ِ زندانی
غل و زنجیر پاره می گردد
گر اراده کنی به یک آنی

روزه داری تمام روزت را
تازیانه توراست افطاری
آسمان جای توست آقاجان
از چه رو  کنج چار دیواری ؟
 
مثل شمعی که شعله ور باشد 
جسمتان آب میرود آقا
گم شده صبح و شام آخر کی_
چشمتان خواب میرود آقا ؟

کنج زندان نشسته ای داری
روضه ی قتلگاه می خوانی
تشنه ماندی و اشک میریزی
مادرت   را به آه می خوانی

دشمنت تازیانه بر دستش
گاه و بیگاه  حمله ور میشد
ناسزا ها به مادرت میگفت
دلت از درد شعله ور میشد

 
چه قدر مثل مادرت شده ای
آنکه رخساره ی کبودی داشت
ناسزا های دشمنت انگار
خنجری بین سینه ات میکاشت

خنده میزد به گریه ات دشمن
ای که از درد خویش می سوزی
میکشی انتظار ِ فرزندت
 به در ِحجره چشم  میدوزی

یاد پهلو شکسته افتادی
در نماز ِ نشسته ی آخر
حرف تو بین هق هق ات این بود:
السلام و علیک یا مادر ...

در غریبی و گوشه ی زندان
مادرت از مدینه می آمد
او که دارد هنوز از زخمش _
میچکد خون سینه می آمد

مادرت آمده که بگشاید
از تو زنجیر و کُند و آهن را 
مادرت آمده کند چاره
زخم زنجیر و زخم گردن  را ..

ارسال در تاريخ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودیِ بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان  می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کرده تازیانه با وجود من
ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ