اینها محتواها و مضمونهاست، که بهترین مصرف شعر اینهاست. البته انسان وقتى به تاریخ شعر نگاه میکند، مى‌بیند این تقید و احتیاط به وسیله‌ى شاعران ما در طول تاریخ به کار نرفته؛ یعنى این گوهر یکدانه را - به قول ناصرخسرو، «دُر درى» را - ریختند به پاى خوکها، مدح گفتند و چیزهاى بیخود و بى‌معنى به کار بردند؛ بعضى‌ها هم آن را در یک معانى مبتذلِ احساسى و شهوانى به کار بردند. اینها در واقع اسراف است؛ مصرف کردن قریحه‌ى شعرى در غیر جاى خود و مورد خود است.

البته در بین شعراى ما، شعرائى که از این قریحه حداکثر استفاده را کردند و بهترین شعرها را گفتند، کم هم نیستند؛ ما در دورانهاى مختلف، از اینها داریم؛ هم در زمان خودمان داشتیم، هم در زمانهاى گذشته داشتیم؛ هم در سبکهاى مختلف، از دوران قدیم، شاعرى مثل سنائى را داریم، شاعرى مثل ناصرخسرو را داریم. اینها این قریحه را به کار بردند؛ آن کارى که باید بکنند، انصافاً کردند. همچنین سعدى را داریم. در دورانهاى بعد هم همین جور؛ شاعرى مثل صائب را داریم. البته صائب شعر بى‌تقید به معانى و معارف کم ندارد، لیکن شعر معرفتى هم انصافاً خیلى دارد. اینها شعر اخلاق، شعر معرفت، آن هم در حد عالى و در بهترین حدى که واقعاً میشود انسان شعر غزلى تعریف و بیان کند، گفته‌اند. بیدل هم همین جور. همه‌ى دیوان بیدل تقریباً شعر معرفتى است.

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی شود
دیگر نشاط،هم نفس ما نمی شود

حتی اگر مسیح،طبیب دلم شود
دارد جراحتی که مداوا نمی شود

موسی(ع)اگر کند گذری سوی کاظمین
دیگر روان به وادی سینا نمی شود

از زخم های سلسله چون یاد آورم
زنجیر شعله از جگرم وا نمی شود

یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال
درمان زخم گردن مولا نمی شود

حبس و شکنجه،قعر سیه چال و سلسله
این احترام یوسف زهرا(س)نمی شود

گویی که آن ستمگر حق ناشناس را
جز با شکنجه عقده دل وا نمی شود

معصومه(س)تسلیت که نصیب تو بعد از این
دیگر زیارت رخ بابا نمی شود

مولای من کسی است که در حبس سال ها
غافل دمی ز حی تعالی نمی شود

(میثم)هر آنچه بر سر عبد خدا رود
عبد خداست،بندۀ دنیا نمی شود

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

موسی شدی که معجزه ای دست وپا کنی
راهی برای رد شدنِ قوم واکنی

زنجیر های زیر گلویت مزاحمند
فرصت نمی دهند خودت را دعاکنی

در یک بدن به جای همه درد می کشی
می خواستی تمام خودت را فدا کنی

وقت اذان مغرب این تازیانه هاست
وقتش رسیده است که افطار واکنی

مثل علی عروج نمازت امان نداد
فکری به حال فاصلۀ ساق پا کنی

عیسی مسیح من به صلیبت کشیده اند
اینگونه بهتر است خدا را صدا کنی

حالا میان قحطی تابوت های شهر
باید به تخته های دری اکتفا کنی

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

چهار چوب نگاهت به چهار دیواری
اگر چه روز نداری،همیشه بیداری

مکیده است توان تو را لب زنجیر
برای دادن جان،ناتوان! توان داری

تفاوتی نکند روز وشام در چشمت
ز دست دشمن خود دائماً در آزاری

بگو که غنچۀ خود را ز دست گلچینان
کجا به دست که ای باغبان تو بسپاری؟

زبان روزه ای وباز هم زمان اذان
به سفرۀ تو شده تازیانه افطاری

دوباره رفته ای از هوش، دور تا دورت   
ملائـکه همه سینـه زننـد با زاری

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

ناله ای سوخته از سینه سوزان آید
وین نوائیست که از گوشه زندان آید

آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت
شبو روزش به نظر تیره و یکسان آید

های هارون که گرفتار تو شد موسی عصر
شب و روز تو  و او هر دو به پایان آید

سالها این پسر فاطمه مهمان تو هست
هیچ گفتی که چه ها بر سر مهمان آید

همدم آن پدر پیر ز چندین اولاد
طفل اشکی است که از دیده به دامان آید

امشب از غربت او سلسله هم می نالد
که آن جگر سوخته را عمر به پایان آید


گرچه این زمزمه خاموش شود تا به ابد
بانگ مظلومیش از سینه باران آید

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

با سلام خدمت مخاطبان وبلاگ کاروان آیینی شعر زیتون

همانطور که مستحضر هستید چند روز پیش مقام معظم رهبری(حفظه الله) با برخی از شعرای شعر آیینی دیدار داشتند و سخنانی را ایراد فرمودند که قصد داریم در چند مرحله بیانات معظم له را بر روی وبلاگ قرار دهیم.

اولین قسمت را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط هادی جانفدا در محضر رهبر انقلاب

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادّعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت

ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط سعید حدادیان در محضر رهبر انقلاب

روح پدرم شاد که می‌گفت به من
خوش باد دمی که دیده آید به سخن

عمری به زبان بی‌زبانی چون اشک
یک چشم حسین گفت، یک چشم حسن

***

یا در گرو اشارت ابرو بود
یا در گره پیچ و خم گیسو بود

«هو»یی که در اول هویزه دیدم
در آخر «لاإله إلّا هو» بود

***

از دست چشم‌های تو بین دوراهی‌ام
محکوم ِ تا همیشه خواهی‌نخواهی‌ام

یک چشم می‌فروشد و یک چشم می‌خرد
از دست چشم‌های تو بین دوراهی‌ام

در شعله‌های نرگس تو دود می‌شوم
مولود مرگ هستم و اسفندماهی‌ام

طوفان رهین دولت خانه‌به‌دوشی است
سامان‌گرفته از پی بی‌سرپناهی‌ام

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست
مهتاب شد به دامن شب روسیاهی‌ام

در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست
ثابت شده به خاطر تو بی‌گناهی‌ام

از پای درس مکتب چشم تو آمدم
این پاره‌پاره دل، دل خونین گواهی‌ام

در خیمه‌ی نگاه تو آتش گرفته‌ام
من روضه‌خوان چشم توام، قتلگاهی‌ام

در موج اشک، غرق شدم تا بجویمش
در حیرت از تلظّی* آن بچه‌ماهی‌ام

در چشم من تمام زمین بارگاه توست
من هر کجا روم به حضور تو راهی‌ام

ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در محضر رهبر انقلاب

جـانـانی و جـان بــر تـو سپــردیم و نمردیم
در هُـرم نـگـاه تـو فـسردیم و نـمردیم

نقش است به پیشانی چین خورده ز غیرت
مـا جان به در از داغ تو بردیم و نمردیم

ابـرو گـره در هـم زده چـشمـان شفق رنگ
دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم

ظرف دل بی حوصله جوش آمد و سر رفت
خـونِ دلِ جاری شـده خوردیم و نمردیم

اقـبـال نـگـون بـخـت نگر کاین همه سر را
تـا مـرز قـدم هـای تــو بـردیم و نمردیم

یک عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح
عـمـر دل بـی عـار شــمـردیم و نمردیم

مــا زنـده عــشـقیم که با عشق بمیریـم
صـدمـرتـبـه از داغ تـو مـردیم و نمردیم

ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد

ما تحبس الدعا شده نان شبهه ایم
آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد

پر باز می کنم بپرم،می خورم زمین
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

باید تنم پی سپر دیگری رود
با روزه های ما به نوایی نمی رسد

با دست خالی از چه پل دیگران شوم
دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد

ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت
آیا به این فقیر غذایی نمی رسد؟

من سالهاست منتظر یک ضمانتم
آخر چرا امام رضایی نمی رسد

از من مخواه پیش از این زندگی کنم
وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد

ارسال در تاريخ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمود ژولیده

حور بهشت بانوی ویران نشین نبود
نور بهشت را حرمی آتشین نبود
 
روزی که دخت بانوی جنت هبوط کرد
او را به جز خیال بهشت برین نبود
 
غیر از حسین گریه ی او را  نمی شناخت
هرگز برای هیچ کسی اینچنین نبود
 
خورشید هم ز صورت زینب خبر نداشت
تا چه رسد به کوفه که یک اهل دین نبود
 
دختی که عرش ِ دامن ِ کوثر مقام داشت
هرگز مقیم گوشه ی زندان کین نبود
 
ماه از نگاه فاطمی اش زهره می گرفت
این ماه فاطمه که شکسته جبین نبود
 
هرگز کسی به کوچه قدش را ندیده است
این قد کشیده بانوی محمل نشین نبود
 
عشق حسین قافله را کوچ می دهد
بهتر از این مسافرتی در زمین نبود
 
افتاده بود نعش شهیدان بدون سر
انگشت و حرز و پیرهن شاه دین نبود
 
وقتی نگاه قافله بر نعشها فتاد
جز کعب نی تسلی صوت حزین نبود
 
چیزی نمانده بود که قالب تهی کند
زینب اگر نبود سکینه ، یقین نبود
 
زینب اگر نبود در آن خیمه سوخته
دیگر حسین را به خدا جانشین نبود
 
چشمان اهل کوفه چو دروازه باز شد
چیزی برای مقنعه جز آستین نبود

بُهت نگاه ام حبیبه شکفت و گفت
بانوی من فدای شما زینب این نبود
 
بغض صدای فاطمه بنت الحسین گفت
بالله حسین فاطمه خارج ز دین نبود
 
وقتی نوای هق هق دختر خموش شد
دیگر صدای زخمی او را طنین نبود
 
رأس بُریده جای علی خطبه خوان شده
دیگر خموش قاری نیزه نشین نبود
 
با آیه های روشن خود احتجاج کرد 
این رسم میهمانی یک بی معین نبود
 
با نا سزا ز آل علی کم نمی شود
یا رب حسین مضحکه ی مشرکین نبود
 
زیباتر از نوازش سیلی نداشتی ؟
طوفان به قدر دست شما سهمگین نبود
 
اینجا به اشک طفل عروسک نمی دهند ؟
یا از سر بُریده کسی شرمگین نبود ؟

ناموس اهل بیت کجا ، چشم شامیان
آیا کسی به فکر شب واپسین نبود ؟

زینب اگر نبود محرم عقیم بود
دیگر بساط قافله ی اربعین نبود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین رستمی

کسی محبت خود یا که بر ملا نکند
وَ یا به طعنه و دشنام اعتنا نکند
 
تمام شهر ز احوال من خبر دارند
قرار نیست دلی بشکند صدا نکند
 
به زنده ماندن شمع و عروج پروانه
که آشنای کسی ترک آشنا نکند
 
فراق ، بعد تو با هیچ عاشقی دیگر
چنانکه با دل من کرده است تا نکند
 
به روی شانه ی هر کس جنازه ای بُردند !!
نشد که خواهر تو یاد بوریا نکند
 
تو زنده بودی و من هر چقدر جان دادم
نشد که رأس تو را از بدن جدا نکند
 
به زیر تابش خورشید بستری دارم
چگونه یار به محبوب اقتدا نکند
 
به پشت گرمی ِ پیراهن تو می میرم
کسی زسینه ام این هدیه را جدا نکند 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا جعفری

زینب فرشته بود و پر خویش وا نکرد
این کار را برای رضای خدا نکرد

پر می گشود اگر همه را باد برده بود
سیمرغ بود جلوه بی انتها نکرد

این کربلا چه بود که جز این مسافرت
او را زجان عزیزتر خود جدا نکرد

گیسوی آیه های نجیبی که می وزید
با معجر شکسته زینب چه ها  نکرد

یاد رقیه حرف گلو گیر زینب است
حرفی که تار صوتی او خوب ادا نکرد

آری غذا نداشت و لی در تمام راه
یکبار هم نماز شبش را قضا نکرد

بیگانه بر غریبی زینب سلام کرد
کاری که هیچ رهگذر اشنا نکرد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا جعفری

زینب فرشته بود و پر خویش وا نکرد
این کار را برای رضای خدا نکرد

پر می گشود اگر همه را باد برده بود
سیمرغ بود جلوه بی انتها نکرد

این کربلا چه بود که جز این مسافرت
او را زجان عزیزتر خود جدا نکرد

گیسوی آیه های نجیبی که می وزید
با معجر شکسته زینب چه ها  نکرد

یاد رقیه حرف گلو گیر زینب است
حرفی که تار صوتی او خوب ادا نکرد

آری غذا نداشت و لی در تمام راه
یکبار هم نماز شبش را قضا نکرد

بیگانه بر غریبی زینب سلام کرد
کاری که هیچ رهگذر اشنا نکرد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جای گله زفاصله ها گریه می کنم
با نام سیدالشهدا گریه می کنم

من که تمام عمر ز داغت گریستم
در بین قبر هم چه بسا گریه می کنم

باید هزار سال برای تو گریه کرد
قدر هزار سال تو را گریه میکنم

من سمت روضه میروم و عابری به من
می گوید التماس دعا گریه می کنم

حالا تو بخش بخش شدی،"یا" شدی و "سین"
حالا تو را هجا به هجا گریه می کنم

تو در ازای اشک به من کربلا بده
من در ازای کرب و بلا گریه می کنم....

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر حوتی

ای ابتدات نقطه پایان آسمان
وی انتهات مثل خداوند، لامکان
ممسوس ذات حضرت الله اکبری
با این حساب ، فهم کمالت نمی توان
گفتم : " چگونه مدح تو خوانم " ؟ ندا رسید
" درسجده آی و سوره توحید را بخوان "
ماصنع دستهای شما بوده ایم ؛ پس
اینگونه می شود که تو باشی خدایمان
درکعبه پا نهادی و کعبه شکاف خورد
یعنی که جای توست دل دلشکستگان

کعبه سپید رو شدو زلفش سیاه شد
هم خود به سجده آمدو هم سجده گاه شد

(مهرت به کائنات برابر نمی شود)
حب تو آینه است ـ مکدر نمی شود
مریم ـ بنفشه ـ یاس ـ اقاقی . . . خود بهشت
بی لطف دستهات ـ معطر نمی شود
گرصد هزار شیر نر بیشه های جنگ
هرگز یکی شبیه به حیدر نمی شود
حتی محمدی (ص) که خودش فخرعالم
تامرتضی(ع) نداشت ، پیمبر نمی شود
با ما کسی که سفره اش از مرتضی جداست
سوگند می خورم که برادرنمی شود

این سفره بوی عطر گل یاس می کند
با گندمی که فاطمه دستاس می کند

رمز حیات ، قبضه شمشیر مرتضاست
هفت آسمانیان ، همه تسخیر مرتضاست
قرآن ؛ زلال آینه ، تصویر ناب ؛ اوست
هر آیه آیه ؛ آینه ،تفسیر مرتضاست
جنات عدن، روضه رضوان، بهشت قرب
درسایه سار شاخه انجیر مرتضاست
اینکه خدا به دیده مردم یزرگ شد
تأثیر جاودانه تکبیر مرتضاست
صبرش شبیه ضربه خندق ستودنی ست
آری ؛ بقاء شیعه به تدبیر مرتضاست

سلطان عشق..! حضرت والا مقام ها..!
تسیلم تو ، شکوه تمام سلام ها

ای میوه رسیده باغ خدا علی
آب و غذای سفره اهل ولا علی
بدر و حنین و خیبر و خندق که جای خود
تنزیل آیه های علق در حــرا ... علی
سـّر عظیم لیله الاسراء ؛ عروج بود
من نفـْس ظاهری محمد(ص) الی. . .علی
تفسیر ناب سوره توحید ؛ می شود. . .
. . . تلخیص در عبارت یک جمله  "یـاعلـی"
با نوح و با کلیم و مسیحا و با کلیـم
هرجا تو دیده می شوی در هر کجا علی

تو درکمال مطلق و انسان کاملی
درمشکلات سخت ؛ تو حل المسائلی

چیزی شبیه رایحه ای می وزید و رفت
شبها به شانه ؛ نان و رطب می کشید و رفت
افسوس قدر و منزلتش را نداشتند
تا درجوار کوثر خود آرمید و رفت
زهرا همان علی و علی نیز فاطمه است
شکر خدا فراق به پایان رسید و رفت ...
مردی که شاهد صدمات مدینه بود
یک روز مرد ... و در سحری شد شهید رفت
گرچه کنار بسترش از مردها  پر است
اما؛ دریغ محسن خود را ندید و ... رفت

غیر از علی به عام امکان مدار نیست
خلقت بدون اسم علی استوار نیست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

من همان زائری که می دانی
بیقرار از تب پریشانی
عابر کوچه های دلتنگی
خسته از روزهای حیرانی
مردی از خانواده سلمان
عاشقی از تبار ایرانی
تشنة یک نگاه دلجویت
تشنة آن شراب روحانی
در نگاهم عریضه ای دارم
که تو آن را نگفته می خوانی

ذره ای هستم آفتابم کن
خاک راه ابوترابم کن

از نگاهت حیات می ریزد
سرّ صبر و صلات می ریزد
از تجلی روشن ذاتت
جلوه جلوه صفات می ریزد
دستگیر همیشة عالم
از رکوعت زکات می ریزد
از کراماتِ دست تو رزقِ
همة کائنات می ریزد
لب اگر واکنی زمین و زمان
هستی اش را به پات می ریزد
تشنة خاک بوسی نجفم
خاک راهت برات می ریزد
روز محشر ز تار و پود عبات
بادبان نجات می ریزد

همة عمر در پناه توام
شیعة مذهب نگاه توام

عشق و روح و روان پیغمبر
ماه هفت آسمان پیغمبر
با تو تکلیف عشق روشن شد
آفتاب جهان پیغمبر
تار موی تو عروه الوثقی
به تو بسته ست جان پیغمبر
ساقی کوثر رسول الله
پدر خاندان پیغمبر
جانشینی حق فقط با توست
که تو داری نشان پیغمبر
کوثر وصف تو شنیدن داشت
دم به دم از زبان پیغمبر:

«أنت خیر البشر» علی جانم
«من أبی قد کفر» علی جانم

کعبه و زمزم و صفا حیدر
مروه و مشعر و منا حیدر
قبلة مسجد الحرام علی
صاحب خانة خدا حیدر
شور اعجاز لیله الاسری
روشنی شب حرا حیدر
اولین یاور رسول الله
هستی ختم الانبیا حیدر
السلام علیک یا مولا
السلام علیک یا حیدر
یثرب و کاظمین و سامرّا
نجف و طوس و کربلا حیدر
آیه آیه حقیقت جاری
کوثر و قدر و هل أتی حیدر

معنی روشن کتابُ الله
ای صراطُ السَّعادَه بابُ الله

روشنی عبادت زهرا
قامت تو قیامت زهرا
مات و مبهوت مانده جبریل از
بی کران ارادت زهرا
و غدیر نگاه روشن تو
بهترین روز حضرت زهرا
دیدنی بود در حمایت تو
آن همه استقامت زهرا
گفت مختص شیعیان تو ات
روز محشر شفاعت زهرا

شور لبخند توست یا زهرا
ذکر سربند توست یا زهرا

تو همان کوثر کثیری که
با حق آنقدر هم مسیری که
رستگاری ما فقط با توست
و تویی بهترین امیری که
هل أتی شرحی از کرامت توست
من همانم همان اسیری که
به نگاهت پناه آورده
و تو مولای دستگیری که
دست من را رها نخواهی کرد
آری آنقدر سر به زیری که
باور تو برای ما سخت است
تو همانی همان دلیری که

ضربه هایش به روز بدر و حنین
افضلٌ من عبادت الثقلین

دشمنت گرچه بی عدد باشد
در مسیر تو هر که سد باشد
رشحة ذوالفقار تو کافی ست
گرچه عَمر بن عبدود باشد
پیش تو کمتر از پر کاه است
هرکه در قوم خود اسد باشد
اسدالله غالب میدان
شوکت تو الی الأبد باشد
ساحت حیدری چشمانت
دور از هر چه چشم بد باشد
تا همیشه امیر ما یکتاست
آنچنان که خدا أحد باشد

پهلوانی که هم ردیفت نیست
هیچ جنگ آوری حریفت نیست

جز ولای تو ائتلافی نیست
نور مطلق که اختلافی نیست
اعتقادات بی ولایت تو
به خدا جز خیال بافی نیست
پیرهن چاک عشق تو کعبه ست
بی شما قبله و مطافی نیست
عالمی بیقرار رجعت توست
آه شصت و سه سال کافی نیست
وقت مدح شما قلم لال است
ورنه تقصیر این قوافی نیست

شعرهایم اگر چه ناچیز است
دلم از عشق دوست لبریز است

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

هر دلی که دچار لیلا بود
خوشی روزگار لیلا بود
از کرامات عاشقی است اگر
نام مجنون کنار لیلا بود
میل صحرا نشینی مجنون
بیشتر اعتبار لیلا بود
آنچه دلهای بی شماری داشت
محمل در غبار لیلا بود
بی نیاز است از عبادت ما
کعبه ای در حصار لیلا بود

امشب ای عشق در طواف تو ام
سیزده شب در اعتکاف تو ام

بال با من پریدنش با تو
سمت بالا کشیدنش با تو
شوق تنزیل آیه ها با من
جبرئیل آفریدنش با تو
گندم کال مزرعه با من
فصل گرم رسیدنش با تو
نخل با من تب رطب با من
دست مشتاق چیدنش با تو
سجده بر خاک پای تو با من
دست بر سر کشیدنش با تو

قل هو الله یا احد یا هو
وحده لا اله إلا هو

کعبه آنقدر بی تو زیبا نیست
بی حضورت مطاف دنیا نیست
بی سبب رد نکرده مریم را
این طرفها که جای عیسی نیست
کهبه مختص حال امروز است
مثل دیروز و مثل فردا نیست
سوره ات را خودت نزول بده
ورنه جبریل مرد اینها نیست
تو که از این طرف نمی آیی
پس چه بهتر در حرم وا نیست

ای مسحای سبز بنت اسد
آیه لم یلد و لم یولد

ای که صبح ازل شروعت بود
کهکشان حیطه طلوعت بود
بهترین لحظه ها برای خدا
لحظه سجده خشوعت بود
آنچه دیش مرا سلیمان کرد
خواب انگشتر رکوعت بود
چاه وقفی و نخل های بلند
حاصل چله های جوعت بود
ای سرآغز مرد بی پایان
ای که صبح ازل شروعت بود

کس ندیده است ارتفاع تو را
آفتاب تو را شروع تو را

به نگاهت کمی نقاب بده
فرصتی هم به آفتاب بده
از خودت از بیان شرح خودت
دست پیغمبران کتاب بده
تا رطب های من شود باده
نخلهای مرا شراب بده
تا بلندا ترین صدات کنم
به لبم حق انتخاب بده

یا علی یا علی بهارم باش
فصل جان دادنم کنارم باش

این همه مستجیر مال شماست
التماس فقیر مال شماست
مرد دیورز حضرت امروز
از احد تا غدیر مال شماست
تا خدا بوده تا خدایی هست
لقب یا امیر مال شماست
از تمامی فرش های زمین
تکه ای از حصیر مال شماست
از سر سفره مدینه فقط
نمک و نان و شیر مال شماست

زندگی تو مثل مردم نیست
نان تو از تبار گندم نیست

بی نظیر عرب بدون مثل
آفتاب عجم بدون بدل
یا هو الظاهر و هو الباطن
یا هو الآخر و هو الأول
تو رسیدی و وحشت افتاده است
بر سر شانه های لات و هبل
اسدل اله غزوه احزاب
یل میدان لحظه های جمل
مرد دلدل سوار روز احد
آینه دار خشم عز وجل

الامان از سوار آمدنت
وقت با ذوالفقار آمدنت

نام تو بوی سیب می آرد
روی دلا بهار می کارد
تو همان پیر مرد نخلستان
پیر مردی که نان جو دارد
ای که دل تنگ صبح زهرایی
گریه چشم های تو دارد.....
....اول کوچه بنی هاشم
روی تابوت شهر می بارد
غسل نیلی فاطمه هر شب
خاطرات تو را می آزارد

هیچ کس مثل تو حبیب نداشت
سر سفره نسیم سیب نداشت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

فواد کرمانی

 

نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی
نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی
شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی
چو نیافت غیر تو آگهی زبیان حال تو یا علی
نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقال تو یا علی

 

هله ای مجلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای موله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تورا عدیلی و همسری
به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی

 

توئی آنکه غیر وجود خود به شهود و غیب ندیده ای
همه دیده ای نه چنین بود شه من تو دیده دیده ای
فقرات نفس شکسته ای سبحات وهم دریده ای
ز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ای
ز فنای ذات به ذات حق بود اتصال تو یا علی

 

چو عقول و افئده را نشد ملکوت سر تو منکشف
زبیان وصف تو هرکسی رقم گمان زده مختلف
همه گفته اند و نگفته شد زکتاب فضل تو یک الف
فصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف
بلغای عصر به نطق خود شده اند لال تو یا علی

 

توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آنکه از کشف الغطا
  نشود تورا  زیاده یقین
شده از وجود مقدست همه سرکنز خفا مبین
زچه رو دم از انا ربکم نزنی بزن به دلیل این
که به نور حق شده منتهی شرف کمال تو یاعلی

 

توئی آنکه مستی ماخلق شده بر عطای تو مستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان , رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی دل عالمی شده متصل
نه همین منم زتو مشتعل , نه همین منم به تو مشتغل
دل هرکه مینگرم در او بود اشتعال تو یا علی

 

به می خم تو سرشته شد گل کاس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران سر سرخوشان دل بیهشان
به پیاله دل عارفان شده ترک چشم تو می فشان
نه منم زباده عشق تو هله مست و بیدل و بی نشان
همه کس چشیده به قدر خود ز می زلال تو یا علی

 

توئی آنکه سدره منتهی بودت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بی نشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان زمشرق لا مکان
چو به اوج خود رسیده ای ز علو قدر و سموشان
همه هفت کرسی و نه طبق شده پایمال تو یا علی

نه همین بس است که گویمت به وجود جود مکرمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مقدمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش معرفی به جلال خویش مسلمی
نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

 

توئی آنکه میم مشیتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به اراده ات شده بی سکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بود آنچه کان و ما یکون
توئی آن مصور ما خلق که من الظواهر و البطون
بود این عوالم کن فکان , اثر فعال تو یاعلی

 

تو همان درخت حقیقتی که دراین حدیقه دنیوی
ز فروغ نور تو مشتعل شده نار نخله موسوی
انا ربکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلوی
زتو در لسان موحدین بود این ترانه معنوی
که انا الحق است به حق حق ثمر نهال تو یا علی

 

توئی آن تجلی ذوالمنن که فروغ عالم و آدمی
زبروز جلوه ما خلق به مقام و رتبه مقدمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجللی ز نوال خویش منعمی
همه گنج ذات مقدست شده ملک و مال تو یا علی

 

تو چه بنده ای که خدائیت زخداست منصب و مرتبت؟
رسدت زمایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواند مشرق معرفت
شده ختم دوره علم و دین به کمال آل تو یا علی

 

تو همان ملیک مهیمنی که بهشت و جنت و نه فلک
شده ذکر نام مقدست همه ورد السنه ملک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سمک
مگر آنکه داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی

 

توئی آنکه تکیه سلطنت زده ای به تخت موبدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مخلدی
ز شکوه شان تو بر ملا جلوات عز ممجدی
متصرف آمده در یدت ملکوت دولت سرمدی
تو نه آن شهی که زسلطنت بود اعتزال تو یا علی

 

توئی آنکه ذات کسی قرین نشده است با احدیتت
توئی آنکه بر احدیتت شده مستند صمدیتت
نرسیده فردی و جوهری به مقام منفردیتت
نشناخت غیر تو هیچکس ازلیتت ابدیتت
تو چه مبدای که خبر نشد کسی از مآل تو یا علی

 

تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مجردی
تو که بر سرائر معرفت به جمال انس مخلدی
تو که فانی از خود و متصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی
  نه مقیدی
بود این ریاست دنیوی غم و ابتهال تو یا علی

تو همان تجلی ایزدی که فراز عرشی و لا مکان
دهد آن فواد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری زگردش چشم تو حرکات گردش آسمان
تو که رد شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان
دو مسخر آمده مهر و مه هله بر هلال تو یا علی

هله ای موحد ذات حق که به ذات معنی وحدتی
هله ای ظهور صفات حق که جهان فیضی و رحمتی
به تو گشت خلقت کن فکان که ظهور نور مشیتی
چو تو در مد
  این علم حق زشرف مدینه حکمتی
سیلان رحمت حق بود همه از جبال تو یاعلی

بنگر فواد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواش طمع به عطا و فضل تواش رجا
اگرش برانی از آستان کند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظل وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟
که محیط کون و مکان بود فلک ظلال تو یا علی

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمد حسینی

ما عاشقیم و تا به قیامت یگانه ایم
ما از ازل برای ابد عاشقانه ایم
ما موج می زنیم به طوفان عاشقی
دریای احمریم ولی بی کرانه ایم
اواره ایم خانه بدوشیم بی کسیم
ما چون کبوتریم که دنبال لانه ایم
دلبر نگاهمان نکند گریه می کنیم
چون خواب کودکانه پی هر بهانه ایم
حتی برای بودن ما ایه امداست
ماها یتیم و سائل این استانه ایم
مارا خدا ز خاک بنی هاشم افرید
پس تا ابد برای همین جاودانه ایم

 با عشق می پریم پرو بالمان دهید
اشکی برای گریه امسالمان دهید

گنبد نشان بده که برایت کبوتریم
جلد حرم شدیم برای تو می پریم
ما مومن نفوذ نگاه شما شدیم
یک لحظه بی نگاه شما باز کافریم
دور از شما شمایل مرداب میشویم
وقتی کنار دست شماییم کوثریم
تو مالکی و ما همگی بنده توایم
تو حیدری و ما همه از نسل اشتریم
تبعیدی توایم به صحرا رسیده ایم
اقا اگر قبول کنی ما ابذوریم
یک شب به قوم و خویش خودت سر نمیزنی
دینی اگر حساب کنی ما برادریم
بالا پریده ام پرو بال مرا بچین
خیلی بزرگمان بکنی تازه نوکریم
ما سائلیم وقت رکوعت رسیده ایم
انفاق کن ولی خدا یا اباالکریم

ما بنده زاده ایم تو چاکر قبول کن
از نسل قنبریم تو قنبر قبول کن

غم در کنار چشم شما شاد میشود
یعنی خرابه ها به تو اباد میشود
دنیا به یمن روی شما در تحرک است
حتی نسیم هم ز شما باد میشود
چشمت خم شراب ولی کندوی عسل
باده فروش عشق تو قناد میشود
اواز خوان دکه خیاطی محل
با یک نفس ز کام تو ارشاد میشود
هرکس اسیر عشق تو بوداست یا علی
از قید و بند عالمی ازاد میشود
شاگرد روز اول درس محبتت
با اولین کلام تو استاد میشود
با یک اشاره ات همه شمشیر میکشیم
وقتی که پیر حضرت مقداد میشود

حالا مرید صبر توام یا باالحسن
 ای پیر درد و غصه و غم یا ابالحسن

ای کعبه از حضور شما مفتخرترین
مکه به یمن شخص شما معتبرترین
کعبه برای روی شما سینه اش شکست
تو قلب شهر مکه شدی یا جگرترین؟
قبل از نزول ترجمه مومنون شدی
در ایه های حضرت حق مستقرترین
پیروز تا همیشه هر غزوه احد
ای سینه ات برای محمد سپرترین
از بس علاقه داشت محمد بروی تو
داماد او شدی و برایش پسر ترین
هر روز ما برای شما جشن میشود
هر روز ما برای شما ای پدر ترین
اواره بوده اند چه بسیار در پی ات
ما هم برای عشق شما دربدر ترین

امشب بیا و ایه ای از مومنون بخوان
 حزب خدا شدی و هم الغالبون بخوان

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

علی کسی است که کوثر او سبو دارد             
جهان نظام خودش را فقط از او دارد                         
فقط به خاطرحب و ولایت مولاست               
اگربهشت خداوند رنگ و بو دارد                               
علی کسی است که عالم گدای قنبر اوست         
اگرچه گوشه پیراهنش رفو دارد                          
برای اینکه علی پابه سینه اش بنهد              
خداست شاهد من کعبه هم وضو دارد                          
علی کسی است که هرشب کنارسجاده             
بدون واسطه با دوست گفتگو دارد                           
ولادتش هدف کعبه رامشخص کرد            
زخاک پای علی کعبه آبرو دارد                                 
علی که پشت نبردش زره نمی خواهد         
اگرچه لشگری ازسنگ روبرو دارد                            

رسید آنکه خداکعبه رابه او بخشید              
گه ولادت او کعبه مدتی خندید                                 

رسید حیدر و این خاک نورباران شد              
به یمن آمدنش عالمی مسلمان شد                                
همین که دروسط کعبه او تولد یافت               
گل خداشد و کعبه به پاش گلدان شد                             
تمام گرمی بازار حسن یوسف بود              
پس ازعلی چقدرنرخ یوسف ارزان شد                        
علی قدم زد و خورشید زیرپای علی                
زخاک سرزده وآفتابگردان شد                                 
امام کعبه رسید و به یمن آمدنش              
سرود روی لب مصطفی علی جان شد                               
برای آمدنش کعبه پیش دستی کرد                 
وسینه چاکی او زودتر نمایان شد                              
اگرچه قنبراو پادشاه قلب من است            
ولی گدای علی هرکه گشت سلمان شد                             
لبش که واشد و ‌ذکرخدابه لب آورد                
زمین نه عالم هستی بهشت عرفان شد                           
علی امام من است و منم غلام علی                
علی برای تمامی خلق سلطان شد                                 

بنام شیرخدا لااله الا الله                   
پس ازرسول مکرم علی ولی الله                                      

ولای شیرخدا آخرش ثمر دارد            
چراکه حب علی روی دل اثردارد                                     
تمام لشکردشمن به خاک می ریزند               
اگر اراده کند ذوالفقار بردارد                                   
تمامی غزوات رسول شاهد بود                
میان لشکر اسلام علی جگر دارد                                  
ز ضربه های سرذوالفقار معلوم است                 
یدالله است علی واقعا هنر دارد                             
علی نیاز به خود و زره نخواهد داشت              
چرا که از پر و بال ملک سپر دارد                              
اگرشکست نخورده زجنگ برگشته                 
دعای فاطمه اش را به پشت سردارد                          
شجاعتش به کنار او معلم فضل است                  
به این دلیل که مثل حسن پسر دارد                         
زچشم اوهمه عرش نور می گیرند               
چراکه دامن اوحضرت قمر دارد                                
بگوبه مردم عالم بیاورد یک بار                
شبیه زینب اوا کسی اگر دارد                                     

حسین اوست بهشتم تمام زندگیم                 
من از گدایی مولا دراوج بندگیم                                    

من ازقدیم به این خانواده عبد درم                  
فدای محسن اوصدهزار چون پسرم                             
تمام هستی خودرا فروختم دیروز               
که نذرآمدنش قد کعبه گل بخرم                                    
دوباره زائرمیخانه نجف شده ام               
فتاد باردگر سوی صحن اوگذرم                                      
بخاطر همه چیز ازخدام ممنونم                
که یاعلیست نمازم دعای هرسحرم                                  
بدون  راه نجاتی به برکت مولا                   
خداگواست در آماج کوهی ازخطرم                              
گه ولادت من باطنین یاحیدر                     
گره زده دل من را به صحن او پدرم                              
امام حضرت زهرا امیر ملک ولا                    
فدای اینهمه لطف و صفات چشم ترم                              

شبی که برلب من زکر حیدری دادند                 
همینکه گفتم علی حکم نوکری دادند                     

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

امشب حرم خدا حرم شد
از مقدم یار محترم شد
کعبه شده محو و مات و مدهوش
دیوار ز هم گشوده آغوش
هر قطعة سنگ، کوه طوری است
هر نخلة خشک، نخل نوری است
در زمزمه‌های آب زمزم
آوای علی علی است هر دم
ای هجر، شب وصال تبریک
مجد و شرف و جلال تبریک
هر ریگ روان شده ثناگو
با ذکر علی علی علی هو

سر زد ز صفا صفای مطلق
ای مرده بگو علی علی حق
حوران همه جان به کف نهادند
در پشت مقام ایستادند
بت‌های حرم به سجده رفتند
با هم، دم یا علی گرفتند
ای کعبه زهی زهی سعادت
میلاد تو شد از این ولادت
ای کعبه سعادتت مبارک
ای بیت، ولادتت مبارک
ای دختر شیر، شیر زادی
بر خلق جهان امیر زادی
این شیر خداست روی دستت
شمشیر خداست روی دستت

این جان محمد است، مادر
قرآن محمد است، مادر
تو حامل نور سرمد استی
تو مادر جان احمد استی
بر خویش ببال مام کعبه
طفل تو بُود امام کعبه
نوزاد تو پیر کائنات است
طفل تو امیر کائنات است
روزی که نبود نام هستی
می‌کرد علی خداپرستی
از صبح ازل علی، علی بود
پیوسته به هر ولی ولی بود
در بود و نبود مقتدا بود
او بود و محمد و خدا بود

ای نفس رسول و جان قرآن
ای دست خدا، زبان قرآن
خورشید بلند بام کعبه
از صبح ازل امام کعبه
ای خانة کعبه زادگاهت
ای صحنة حشر دادگاهت
تو احمد و احمد است حیدر
یک روح که دیده در دو پیکر
گفتار همارة تو تنزیل
شاگرد قدیمی تو جبریل
در لیلة قدر، قدر قدری
در صحنه بدر، بدر بدری
میدان نبرد پای بستت
شمشیر نیازمند دستت

تو قله عرش را امیری
یا همدم کودک صغیری؟
غیر از تو که، ای خدای را شیر
بخشیده به خصم خویش شمشیر؟
در ملک وسیع حق امامی
با پیر فقیر هم کلامی
با آنکه امام جمع بودی
در بزم فقیر، شمع بودی
تو مالک عرش در زمینی
حیف است میان ما نشینی
در عرش امام آفتابی
در فرش چرا ابوترابی؟
ای قلب تو خانة محمد
جای تو به شانة محمد

تو بت‌شکن و خداپرستی
بر شانه وحی بت شکستی
بت‌های حرم قیام کردند
بر تو همگی سلام کردند
هر بت که فتاد و بر زمین خفت
فریاد کشید و یا علی گفت
ای پشت سرت دعای کعبه
ای بت‌شکن خدای کعبه
ای مهر تو لطف بی‌نهایت
توحید و نبوت و ولایت
مهر تو بود تمام دینم
تا کور شود عدو من اینم
روزی که نه آب و نه گِلم بود
جای تو به خانة دلم بود

با مهر تو روی خود نمودم
با مهر تو چشم خود گشودم
دل را به ولات زنده کردم
گه گریه و گاه خنده کردم
ای شهد ولایت تو شیرم
ای کرده به عشق خود اسیرم
مادر که میان گاهواره
می کرد به صورتم نظاره
هر شب که به گاهواره خفتم
تا صبح علی علی شنفتم
صد شکر خدای را که هر دم
با دوستی تو رُشد کردم
عمری به محبتت اسیرم
تا با تو بمانم و بمیرم
ای مهر تو بود و هست میثم
فردا تو بگیر دست میثم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشگری

خدا همین که تو را آفرید تحسین کرد
برای شخص شخیصت بهشت تضمین کرد
خدا همین که تو را آفرید، ختم رسل
تمام عرش خدا را به شوق آذین کرد
خدا همین که تو را آفرید، در دستت
مس وجود مرا داد و ظرف زرّین کرد
خدا همین که تو را آفرید، در گوشت
شهادتین و اذان و اقامه تلقین کرد
خدا همین که تو را آفرید، تا محشر
تو را برای امیری به خلق تعیین کرد

که «لافتی» به جز «الا علی» نمی خواهد
زمین به غیر تو مولا ولی نمی خواهد

«سقیفه» سقف سخیفی است در برابر تو
عدو کجا و سرانگشت دست خیبر تو
نصیب دشمن تو دومی اگر شده است
نبی به روز «مؤاخاة» شد برادر تو
چه غم که راحت دنیا شود به کام رقیب
خوش است جلوه ی کرّار روز محشر تو
سلام حق به ابوطالبی که شد پدرت
هزار جان گرامی فدای مادر تو
ابوتراب زمین! مشت خاک در دستت
به کیمیای نگاهی شود «ابوذر» تو
اگر که «لم یکن» از بهر حق شبیه و شریک
نظیر فاطمه کفوی نبود همسر تو
امام داعی دوزخ چگونه جرأت کرد
به غصب و کینه نشیند به روی منبر تو

اگر که کعبه شده مولد شریف ولی
بگو به دشمن نادان: نگرد دور علی

تویی کسی که به بدر و اُحُد تقدُّم داشت
میان معرکه از جان و دل تلاطم داشت
کسی که در بر کفّار چون «اشدّاء» و...
به روی طفل یتیمی گل تبسُّم داشت
کسی که با لب پاکش به «لیلة الإسری»
خطاب حضرت خاتم، خدا تکلّم داشت
تویی کسی که به نان جوی کفایت کرد
نه شوق زیور دنیا، نه میل گندم داشت
کسی که خانه ی خشتی نشین عالم بود
اگر چه عرش، بهشت، آسمان هفتم داشت
کسی که قطره ی دریای بی کران تو شد
کجا نیاز به خاک و غم تیمّم داشت

تو جبرئیل امین را معلّمی کردی
سرشت شیعه ی خود را تو فاطمی کردی

ظهور ظاهر و باطن، نهان پیدایی
ولیّ ذات خداوند حیّ یکتایی
نبی ست آیه ی «والشّمس» و تو «ضحیها»یش
تو نصّ «و القمری»، تو «إذا تلیها»یی
تویی صراط و تویی محشر و تویی میزان
مسیر ناجی «محفوفه بالبلایا»یی
تو جانشین و پسر عمّ و نفس و لحم و دم
«ألم یجدک یتیما» الی «فآوی» یی
به رغم ماندن جبریل از ادامه راه
به شانه شانه ی احمد «دَنا» «تدلّی» یی
تمام خلق خدا یک طرف، که حضرت تو
امام و رهبر و محبوب و شوی زهرایی

که با تمام توانش به دوست پیمان بست
میان شعله و در راه را به عدوان بست

تویی وجود نبی یا نبی وجود تو بود
ملک به روز ازل گرم در سجود تو بود
سرشت توست «کمشکوة فی زجاجه» علی!
و جنس «نور علی نور» تار و پود تو بود
از ابتدای زمان تا به انتهای جهان
به عقل ناقص ما کمتر از حدود تو بود
تویی تو فاتح کعبه، تویی عروج خلیل
به روی دوش نبی نقطه ی فرود تو بود
حلال زاده شد آن کس که «وال من والاه»
حرام زاده شد آن کس که از جحود تو بود
فدای فاطمه آن بضعه ی رسول خدا
که بعد رحلت جانسوز او عمود تو بود

کسی که سوره شد و سیّد النسای خدا
اگر نبود علی جان! «لما خَلَقتُکُما»

مقدّرات زمین از نگات می ریزد
به آیه آیه ی چشمت سمات می ریزد
به دست بت شکنت ای خلیل دشمن کش
شکوه و شوکت لات و منات می ریزد
صفای کعبه به آن مستجار هیبت توست
که از شکاف سفیدش صِفات می ریزد
اگر چه خصم تو قرآن هزار دوره کند
دهان کف زده لاتائلات می ریزد
به کوچه کوچه کوفه مسیح منتظر ست
که ذرّه ذرّه گامت حیات می ریزد
نه در میانه ی صفّین بلکه پیوسته
ز چشمه سار نگاهت فرات می ریزد
سلام من به حسینت، به جسم بی سر او
که از سفینه ی نوحش نجات می ریزد

خدا کند که بمیرم میان هیئت او
خدا کند بشوم چون غبار تربت او

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است
 که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمیخواست آدم یا علی گفت

مسیحا گر دم از اعجاز میزد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

به فذقش کی اثر می کرد شمشیر
 یقینم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
 یقین آنجا علی هم یا علی گفت

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

ماخشکسالیم و شما باران مایی                 
دریای لطف و فضل بی پایان مایی
وقتی که اسم فاطمه روی لب ماست           
بوی تو می آید، یقین مهمان مایی
شاگرد درس تو کرامت پیشه گانند             
استاد درس مکتب عرفان مایی
هرکس که باشدمنکرت پست است اما              
من مطمئنم اینکه توقران مایی
آنکس که باتورفت بیراهه نرفته                 
درکشتی فیض خداسکان مایی
ازلطف و احسان شما ازعلم و جودت                
بی پرده می گویم شما ایمان مایی
تودر دل خوبان عالم جای داری                 
زیرا که نور دیده سلطان مایی

چشم و چراغ هشتمین ماه خدایی                
یعنی که فرزندعلی موسی الرضایی

آنقدرکه چشمان زیبای توناز است                
مانند سجاده به طاق عرش باز است
وقتی که اسم تو میاید آسمان هم             
با ذکرنامت غرق در سوز و گداز است

یک دوقدم بردار که عالم ببیند                 
خاک زمین ازگامهایت دلنواز است
روزقیامت می شود فهمید این را!            
هرکس که قدری با تو باشد سرفراز است
ماراهم از حال دعایت جرعه ای ده                 
آقا امامت کن بیا وقت نماز است
مرغ سحر دیشب تمام ذکرش این بود              
نام جواد از روز اول چاره ساز است
وقتی که توروبه خدا غرق دعایی              
انگار که حیدر کنار جانماز است
   
مارا بخر تا که برای تو بمانیم                
روزیمان کن تا گدای تو بمانیم        

در هر نگاه تو صفا را می توان دید                   
قطعا علی موسی الرضا را می توان دید 
درنیمه شبهای خدایی تو آقا                     
هرشب سرشک ربنا را می توان دید
آقا بجان نوکرانت کفر این نیست                    
درچشمهای تو خدا را می توان دید
دست گدا وقتی که سوی تو دراز است                
لطف امام مجتبی را می توان دید
هرشب کنار سفره ات خضر و کلیم اند           
چون حضرت خیرالنسا را می توان دید
عالم فقیر دستهایت هست زیرا                    
درخانه تو انبیارا می توان دید     
از آسمان کاظمین ازروی گنبد                     
گلدسته های کربلا را می توان دید

از صحن تو تا کربلا یک راه دارد              
یک جاده ای که نام ثارالله دارد        

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

 

در ساحل جود خدا باران گرفته

باران نور و رحمت و احسان گرفته

در هر نگاه این قبیله هل أتایی ست

چشم تهیدستان عالم جان گرفته

می بارد انوار کرم از هر کرانه

شبهای دلگیر زمین پایان گرفته

داده خدا ماهی به خورشید رئوفش

آری دعای حضرت جانان گرفته

از عرش جنت سوره‌ی یاسین رسیده

خاک مدینه عطر الرّحمان گرفته

نسل امامت می شود پاینده با او

از برکتش دلهای شیعه جان گرفته

 

او می رسد جود و سخا معنا بگیرد

در قلب عالم نور رحمت پا بگیرد

 

عالم همه قطره اگر دریا تو هستی

کل خلائق عبد اگر مولا تو هستی

فیض وجود توست رزق اهل دنیا

باران جود عالم بالا تو هستی

ای آسمان لطف غیر از آستانت

سائل کدامین سو نهد رو، تا تو هستی

مانده ست ابتر کیدِ بدخواهان شیعه

روشن ترین تفسیر اعطینا تو هستی

مانند کوثر چشمه‌ی جاری نوری

با این حساب آئینه‌ی زهرا تو هستی

بابات بوده پاره‌ی قلب پیمبر

آرامش هر لحظه‌ی بابا تو هستی

ابن الرضایی تو کریم بن کریمی

ما چون گدایی یا اسیری یا یتیمی

 

چشمان تو جنت! نه جنت آفرینی ست

در هر نگاه روشنت خلد برینی ست

هر واژه‌ی تو عطر و بوی وحی دارد

وقتی که خلق و خوی تو روح الامینی ست

با عشق تو قلبی نمی سوزد در آتش

آقا ولای تو عجب حصن حصینی ست

گویا گره خورده دلم با عرش اعلی

هر رشته از مهر شما حبل المتینی ست

اذن حضور اینجا فقط اخلاص و تقواست

چشمان تو خورشید هر اهل یقینی ست

کی لایق وصف شکوه بی حد تو

این شعرها این واژه های اینچینی ست

ای آسمان! ای بی کران! ای بی نهایت!

من را ببخش آقا اگر شعرم زمینی ست

من روزی هر ساله ام را از تو دارم

چشمان من بر دستهای نازنینی ست

 

عمریست که ریزه خور این آستانم

در وصف جود بی کرانت ناتوانم

 

هر شب دل من سائل باب المراد است

آنجا که حاجتمند درگاهش زیاد است

آنجا که امید و پناه آخر ماست

آنجا که اوج هر توسل یا جواد است

جز آستان تو پناهی که نداریم

این استغاثه با تمام اعتقاد است

بی لطف تو از دست خواهد رفت عبدت

یک گوشه چشمی سائل تو خانه زاد است

ماها کجا و سائلی آستانت

بر خاک راهت آسمان هم سر نهاده ست

آقا شفیع ما به درگاه خدایی

وقتی که جودش را به چشمان تو داده ست

مداح چشمانت کسی غیر از خدا نیست

بر ما مگیری خرده، واژه کم سواد است

در مشهد سلطان ایران هم که هستیم

دلهای ما پروانه‌ی باب الجواد است

آقا دل من در هوای کاظمین است

در حسرت یک بوسه بر قبر حسین است

ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

در خلوت یاران اثری بهتر از این نیست
در چله گرفتن ثمری بهتراز این نیست
ما خم شراب از جگر غوره گرفتیم
در میکده ی ما هنری بهتر از این نیست
سجاده بیارید که تا صبح نخوابیم
در بین سحرها – سحری بهتر از این نیست
ما درد نگفتیم ولی باز دوا کرد
در شهر، طبیب دگری بهتر از این نیست
حق داشت بنازد پدر پیر مدینه
در هیچ کجایی پسری بهتر از این نیست
گفتند جواد است سر راه نشستیم
در جمع گدایان خبری بهتر از این نیست
پر کرد به اجبار خودش کیسه ی ما را
در کوچه ی ما رهگذری بهتر از این نیست
گفتند سلامی بده و زائر او باش
دیدیم در عالم سفری بهتر از این نیست

پس زائر یاریم توکلت علی الله
ما عبد نگاریم توکلت علی الله

ابروی تو و تیغ بلا فرق ندارند
در طرز شهادت شهدا فرق ندارند
کافی است که پای تو به یک سنگ بگیرد
این گونه که شد سنگ و طلا فرق ندارند
ایام طفولیت تو عین بزرگی است
در معجزه، ایام خدا فرق ندارند
از رحمت تو دور نبودند،سیاهان
وقت کرم تو، فقرا فرق ندارند
پایین سرسفره تو نیز چو بالاست
در خانه ی تو شاه و گدا فرق ندارند
ما کار نداریم رضا یا که جوادی
در مذهب ما آینه ها فرق ندارند

تو آمده ای تا که سرآمد شده باشی
یکبار دگر نیز محمد شده باشی


بیمار شدن از من و عیسی شدن از تو
لب تشنه شدن ازمن و دریاشدن از تو
در راه عصای تو بیان کرد: امامی!
اعجاز عصا از تو و موسی شدن از تو
در مهد به اثبات خودت سعی نمودی
در کودکی ات این همه والا شدن از تو
چهل سال پدر – چشم به راه پسرش بود
حالا یکی یک دانه ی بابا شدن از تو
چشمان موفق به امید تو نشسته است
پس دست شفا از تو و بینا شدن از تو
تا زائر سرو قد و بالای تو باشد
جانم پسرم از پدر و پاشدن از تو

بگذار قدم های تو را خوب ببیند
در قامت تو جلوه ی محبوب ببیند

هستند کریمان دو عالم سرخوانت
یکبار نخورده است گره کیسه ی نانت
اصلا حرم شاه خراسان حرم توست
هرصحن که گشتیم در آن بود نشانت
انگار که گهواره تو عرش زمین بود
وقتی پدر پیر تو می داد تکانت
تکبیر تو از داخل گهواره رسیده است
هستم اگر امروز مسلمان اذانت
یکبار پدر گفتن تو گر نمی ارزید
صدبار نمی رفت به قربان زبانت!
از چشم پدر دور مشو – گرگ زیاد است
براین پدرت حق بده باشد نگرانت

در راه مبادا قدمت خار ببیند
آن صورت چون برگ تو آزار ببیند

یک روز می آید که می افتد بدن تو
لب تشنه بمانی و بخشکد چمن تو
یک روز می آید که می افتی و کنیزان
در خانه برقصند کنار بدن تو
ای یوسف زهرا - دل یعقوب فدای ...
آن لحظه ی خاکی شدن پیرهن تو
هرچند کلام تو در آواز شود گم
اما نزند هیچ کسی بر دهن تو

ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

چشم یعقوب مسیل نیل است
کودکی در بغل راحیل است

می توان خواند ز پیشانی طفل
چون مسیحا نفس انجیل است

آیه ها می چکد از لعل لبش
گریه اش لحن خوش ترتیل است

بال فطرس شده گهواره ی او
سایه بانش پر جبرائیل است

علوی زاده ای از نسل خلیل
این پسر کنیه اش اسماعیل است

خنده اش روح غزل های بهار
خنده اش شعر پر از تمثیل است

 عرشیان سر خوش آهنگ و طرب
تار و دف در کف اسرافیل است

ریسه آویخته از عرش به فرش
این هنرمندی میکائیل است

مات و مبهوت ملائک دیدند
خنده ای بر لب عزرائیل است

رونقی داده به بازار شعف
حجره ی غصه و غم تعطیل است

صدقه می دهد امشب آقا
دست هر حور و ملک زنبیل است

چه صف طول و درازی دارند!
آخرین کس ته صف هابیل است

هاتفی  گفت به ارباب بهشت
 پسرت مایه ی فخر ایل است

وقت کوچ است، برو قافله دار
نفرات سفرت تکمیل است

ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بیابانی

بر آن شدیم باز که دلبر بیاوریم
در آسمان، ستاره ی دیگر بیاوریم
باید دوباره نخل ولا را ثمر دهیم
یعنی به باغ عشق صنوبر بیاوریم
خورشید روی دیگری از نسل یاسها
مهتابی از تبار بیمبر بیاوریم
ای جبرئیل مژده بده بر رضایمان
باید برای پر زدنش پر بیاوریم
تا چشمهای ابتریان کورتر شود
باید دوباره سوره کوثر بیاوریم

این طفل باب رحمت و باب مراد ماست
از اهل بیت ماست همانا جواد ماست

دستان ابرها سبد گاهواره اش
پر میکشند حور و ملک با اشاره اش
دنیا ترانه خوان قدومش غزل غزل
جنت قصیده ایست ز یک استعاره اش
از عرش تا زمین همه صف بسته منتظر
دل بیقرار مانده به شوق نظاره اش
در لابلای بال سپید فرشتگان
خورشید دیگریست رخ ماهپاره اش
غرق ستاره میکند آغوش عشق را
وقتی رسیده با قدم پر ستاره اش

با خنده اش گل از گل بابا شکفته است
بر روی دست مادرش آرام خفته است

وقتی که آمدی تو،باران نزول کرد
از فرط شوق بر تنمان جان نزول کرد
جبریل بهر تهنیت از نزد کردگار
همراه خیل حوری و قلمان نزول کرد
گویا دوباره مثل تمام کریم ها
کامل ترین کرامت انسان نزول کرد
در لیله های قدر خدا دفعه نهم
قرآن دوباره بر روی قرآن نزول کرد
ای یوسف رضا که به بازار حسن تو
نرخ فروش یوسف کنعان نزول کرد

ای آسمان جود بباران کرامتت
در خرمن وجود بباران کرامتت

تو کوثر آمدی و ز کوثر چکیده ای
در ظلمت همیشه ی دنیا سپیده ای
تو اولین ولی خدایی که اینچنین
در سن کودکی به امامت رسیده ای
مأمون و  پور اکثم ، نزد تو عاجزند
با تیغ علم گردنشان را بریده ای
تو آن نسیم سبز در اوج طراوتی
که در کویر مرده دلها وزیده ای
ما در مسیر پرتو باب المرادی ات
تو در جوار جد خودت آرمیده ای

مرده است هر کسی نرود زیر دین تو
جانهای ما فدای تو و کاظمین تو

پروردگارمان که تورا آفریده است
ما را اسیر دست شما آفریده است
قبل از ازل که وصله جود شما شدیم
مارا به خاطر تو گدا آفریده است
یعنی به جز شما به کسی رو نمی زنیم
وقتی جواد ابن رضا آفریده است
یعنی تویی که نقطه عطف کرامتی
خالق برای جود خدا آفریده است
با هدیه اش برای امام رئوف مان
بابی برای حاجت ما آفریده است

با نام تو هر آینه دلشاد می شود
هر کس دخیل بنجره فولاد میشود

ارسال در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قسم به آنکه به گنجشک بال و پر داده
همان که بال قنوت دم سحر داده
قسم به سوره ی خورشید و آیه آیه ی آن
که نور را به دل روشن بشر داده
قسم به آه درختی بدون بَر،که جبر
شکوه ساقه ی خود را به یک تبر داده
دمیده بر دم صور مدینه اسرافیل
ترانه خوانده و آواز عشق سر داده
که هان تمامی هفت آسمان نظاره کنید
فلک به دامن خورشیدتان قمر داده
کسی که وارث پیغمبر است ابتر نیست
خدا دوباره به این خاندان پسر داده

پسر نه کوثر قرآن ضامن آهو
جواد آل علی جان ضامن آهو

همان که سجدگهش آسمان عیسی شد
همان که خاک درش کوه طور موسی شد
همان که آرزویش بر دل زکریا ماند
همان که دیدن او آرزوی یحیی شد
همان که ذره شد از لطف چشم او خورشید
همان که قطره ز شوق نگاش دریا شد
همان که روشنی چشم آسمانی هاست
ستاره ی سحر آسمان بابا شد
همان که در وسط طعنه ها و تهمت ها
رسید و قصه ی کوثر دوباره احیا شد
مدینه مکه و ریحانه هم خدیجه ی آن
رضا رسول خدا و جواد ،زهرا شد

رسید سیب بهشت خدا، خدا را شکر
رسید یوسف یعقوب ما،خدا را شکر

به شیوه ی پدر این چشم مهربان شده است
همان نگاه همان عاطفه همان شده است
همان صمیمیت و گرمی و صفای سبز
همان پناه که آهو دخیل آن شده است
اگر غلط نکنم بوی یاس می آید
اگر درست بگویم رضا جوان شده است
جواد،جود خداوند آسمانها هست
که با زبان زمینی او بیان شده است
منم گدای امامی که قرص مهر و ماه
به دست سائل او مثل قرص نان شده است
فقط نه ملجأ حاجات مردمان زمین
که مأمن همه ی آسمانیان شده است

کسی که سائل این خانه هست می داند
جواد، جود کند سائلی نمی ماند

مخاطب همه ی نامه های من شده ای
توسلی همه روزه برای من شده ای
خودت نه حرز جوادت برای ما کافی ست
هزار شکر خدا را دعای من شده ای
در این زمین که هوای نفس کشیدن نیست
حیات من نفس من هوای من شده ای
دلم بهانه صحن تو دارد آقا باز
بهانه ی سفر کربلای من شده ای

مرا سفر ،سفر کاظمین قسمت کن
مرا زیارت قبر حسین قسمت کن

ارسال در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

ای التماس وخواهش بالا دوازده
ظهر اذان عقربه ما دوازده

من حقم است هشت گرفتم چرا که من
یک جمله هم نساختم با دوازده

باچند نمره باشد اگر رد نمی شوی
یک دو سه ...هفت هشت نه آقا دوازده

بی تو تمام اهل قیامت رفوزه اند
ای نمره قبولی دنیا دوازده

ثانیه های کند توسل می آورند
یا صاحب الزمان خدا یا دوازده

حالا که ساعت تو وچشم خدا یکی است
آقا چقدر زمان مانده تا دوازده

امروز اگر نشد ولی یکروز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا دوازده

ارسال در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صالح محمدی امین

مثل پرنده شو که پر از آسمان شوی
شاید مسافر افقی بیکران شوی

حتی اگر بهشت شوی هم نم یشود
یک لحظه از سه شنبه شب جمکران شوی

یک آسمان ستاره به پایت نشسته اند
تا ماه بیکرانۀ این کهکشان شوی

ای جادۀ هزارۀ سوم به سوی عرش
کی همنشین غربت این خاکیان شوی؟

بر شاخه های عشق تو دنیا پرنده است
تا فصل نعمه خوانی این بلبلان شوی

این جاده ها عطش زدۀ ردپای توست
پا در رکاب کن که بباری،عیان شوی

ماه حجاز، سورۀ مکی نزول کن!
تا اوج یک تلاوت این قاریان شوی

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

لذت اشک مناجات سحر  مشهود است
حال آشفته دل از دیده ی تر مشهود است

منتی نه زکرم، دست زمین خورده بگیر
همه جا سایه لطف تو به سر مشهود است

راه خود را سحری جانب ما  مایل کن
دست خالی گدا وقت گذر مشهود است

حال و روز من هجران زده دیدن دارد
حال دلسوخته از آه جگر مشهود است

هنر آن نیست نسوزی به میان آتش
بین خاکستر پروانه هنر مشهود است

هرکه فانی نشود جام بقایش ندهند
مردی مرد به هنگام خطر مشهود است

من و تنهایی در قبر خودم میدانم
اوج بیچارگیم وقت سفر مشهود است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کیست که خاک درِ درگاه علی نیست
کیست که مشتاق خاک راه علی نیست

در همه عالم دری به روی خلایق
بازتر از بارگاه شاه علی نیست

در همه دهر از یتیم و سائل و مسکین
نیست اسیری که در پناه علی نیست

هیچ کجای جهان عالی و دانی
همقد اوج سرِ در چاه علی نیست

رنج علی بین که هیچ چیز بجز چاه
همدم درد و غم جانکاه علی نیست

چاه علی همچو چاه یوسف کنعان
صورت یوسف چو روی ماه علی نیست

قصه سینا و شرح سینه موسی
ذره ای از شرح انشراح علی نیست

مسجد اقصی که زادگاه مسیحاست
هم سر و هم سنگ زادگاه علی نیست

لایق زهرای عصمت الَه کبری
غیر وجود ولی الله علی نیست

ثروت هفت آسمان و ملک دو عالم
هیچ برابر به یک نگاه علی نیست

روز جزا هیچ سمومی و حمیمی
بدتر و سوزنده تر از آه علی نیست

مدح علی ذکر مدام ملکوتست
کار غلامان روسیاه علی نیست

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی، شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
 
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

ما را کبوترانه، وفادار کرده ‌است
آزاد کرده است و گرفتار کرده ‌است!

بامت بلند باد، که دلتنگی‌ات مرا
از هرچه هست، غیر تو، بیزار کرده ‌است

خوشبخت، آن دلی که "گناهِ نکرده" را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده ‌است...

تنها گناه ما، طمع "بخشش" تو بود
ما را "کرامت" تو گنه‌کار کرده است!

چون سرو سرافرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا "خار" کرده است...

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی زمانیان

آن روز ازکبوتر زخمی پری نبود
خورشید فاطمه که به این لاغری نبود!

شدمثل مادرش به خدا راه رفتنش
فرقی که داشت اینکه جوان بستری نبود

آیادلیل غصه اوزهربوده؟نه
از آن شراب دردسر بدتری نبود

یک بی حیا وظرف شراب وامام بود
اما به لعل لب، لب چوب تری نبود

یک شهر دشمن ازهمه جانب ولی دگر
چشم طمع که در پی انگشتری نبود

آنجا کشنده بود که در پیش دختران
میزد یزیدچوب،و آب آوری نبود

ای کاش در مقابل چشمان خواهری
راس بریده داخل طشت زری نبود

فریاد می کشید صدای گرفته ای
بابا محاسن تو که خاکستری نبود!

وای از غروب شام غریبان که ناقه بود
اما میان جمع علی اکبری نبود

دیگر زبان روضه من لال یک کلام
من فکر می کنم خبر ازمعجری نبود...

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علیرضا قزوه

هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد
نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد

هنوز ای مهربان در ماتمت هر تار، جان من
نیستان در نیستان زخمه های شعله ور دارد

نمی گویم تو پایان بهاری بعد تو امّا
بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد

اگر خورشید رفت این آسمان خورشید می زاید
اگر خورشید رفت این آسمان قرص قمر دارد

در این بازار عاشق تر کسی کز خود نمی گوید
همیشه مرد کم گو دردهای بیشتر دارد

مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند
عزیز مصر بودن یوسف من! درد سر دارد

دو روزی مهربانا غربت ما را تحمّل کن
می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد

ارسال در تاريخ شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

در آسمان نگاهش بهشت منزل داشت
بهشت روشنی از آن همه فضائل داشت

شکوه و هیبت و حسن و ملاحتش بی مثل
عجب جمال و جلالی در آن شمایل داشت

نگاه روشن او آیه های «والفجر» و
لبش ترنم «یا ایها المزمّل» داشت

رسید صبح سپید نزول «أعطینا»
رسید و کوثری از روشنی حمایل داشت

مسیح بود و دمش جان تازه می بخشید
که زنده از نفحاتش هزارها دل داشت

دمی به ابروی پیوسته خم نمی آورد
اگر که لشکر طاغوت در مقابل داشت

اگر که سیل عداوت، چو کوه پا برجا
اگر که موج ندامت، صفای ساحل داشت

 

نشد فداش گر این نیمه جان ناقابل
به راهش آن همه جان بر کفان قابل داشت

چه کرد رو ح خدا در جهاد عشق و عقل
حکیم عاشق و دلدادگان عاقل داشت

گذاشت بر دل ما گرچه داغ هجرش را
مسیر روشن او سالکان واصل داشت

نهاد دست خدا در وجود «سیّد علی»
شکوه و هیمنه ای که «امام راحل» داشت

خدا کند که بفهمیم این سعادت را
حیات طیبه را ، نعمت ولایت را

ارسال در تاريخ شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

ارسال در تاريخ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

با اینکه روضه‌ خوانم و می‌خوانم از «شما»
فهمیده‌ام که "هیچ" نمی‌دانم از «شما»

یا ایها‌ العزیز! ذلیل معاصی‌ام؛
باید ز شرم چهره بپوشانم از «شما»

می‌ترسم از رسیدن آن جمعه‌ای که "من"
قبل از سلام روی بگردانم از «شما»

رویی نمانده‌است به چشمت نظر کنم؛
پس بی‌دلیل نیست، گریزانم از «شما»

"من" اصل "انتظار" تو را برده‌ام ز یاد؛
با انتظارهای فراوانم از «شما»

"من" نان، به نرخ نام "تو" خوردم حلال کن!
محض رضای ذائقه می‌خوانم از «شما»

ارسال در تاريخ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمنتی

زهجر پیر جماران به غم گرفتاریم
زدرد دوری او ناله ها زدل داریم

به یمن دلبری آن نگار شهر آشوب
مرید ساقی عشقیم مست دلداریم

تمام عزت ایران تصدق سر اوست
زاقتدار خمینی ست آبرو داریم

هنوز هم به خدا سردر حسینیه ها
میان قاب وفا عکس یار بگذاریم

میان ما همه عهدیست تا ابد باقی
که پای عهد خود از جان خویش بیزاریم

به جان فاطمه سوگند تا قیامت هم
ز حب آل علی دست بر نمی داریم

برای حفظ ولایت شهید باید شد
که همچنان شهدا بی قرار دیداریم

کلام سید علی بر زمین نخواهد نماند
که در رکاب علی از تبار عماریم

الا سقیفه تباران شعار ما این است
برای یاری رهبر همیشه بیداریم

به خاک چادر زهرا قسم که ماشیعه
شهید آن در و دیوار و خون مسماریم

خبر زصلح حسن نیست حرف کر ب و بلاست
که مابلای زمان را به جان خریداریم

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صمصام علوی

به سِر اهل حقیق از مجاز خندیدیم
به فاشِ راز و به کتمان راز.. خندیدیم

چو چـنگـها به طنین رباب بنوازند
به تار خسته و ناکوکِ ساز.. خندیدیم

سبو شکست.. زمین خیس.. گریه افتادیم
ولی به حالت مستانه باز.. خندیدیم

چو چل کلاغِ شبِ ناتمامِ یک تسبیح
به گریة زن سجاده باز.. خندیدیم...!

ز بغض.. گوش و دل و دیده و دهان بسته ست
به چشم و گوش و دهنهای باز.. خندیدیم

چو ایستادة قد قامت الصلاتستیم
به بانوان نشسته نماز.. خندیدیم

به رسم کهنة کوچه.. پسر قلمدوش است
به اشک دخترکانی.. که ناز..... خندیدیم

ز ناتمـامیِ پاییزیانِ یلـدایی
به روز کوته و شام دراز.. خندیدیم..

به چاه.. چهرة بیچارگان.. تماشایی ست..
به چاره جوییِ بیچاره ساز.. خندیدیم..

مدینه..! نیمه شبش.. صدهزار شب.. کوفه ست...
به وقتِ شرعیِ مردِ حجاز..... خندیدیم..!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید مهدی هاشمی نژاد

آقا اجازه! من بنویسم برای تو
دارایی‌ام تویی، دل و جانم فدای تو

می‌خوانمت به حُرمت آوای قُدسی‌ات
جان می‌دهد به ما نفس آشنای تو

وقتی طلوع می‌کنی از پشت ابرها
گل می‌کند زمین و زمان، زیر پای تو

در آسمان دهکده اعجاز می‌شود
با شعله‌ای که می‌دمد از چشم‌های تو

برگرد آخرین سفری را که رفته‌ای
تب کرده‌اند هر دو جهان در هوای تو

برگرد تا گره بخورد لحظه‌ای به هم
فریاد گریه‌های من و های‌های تو

آقا بیا که هر کسی از راه می‌رسد
سر می‌دهد طنین «انا الحق» به جای تو!

تنها خودت شفاعت‌مان کُن که این طلسم
وا می‌شود به مُعجزه ی رَبّنای تو

ارسال در تاريخ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی رحیمی

روی گرفته گرچه ازآثار خستگی ست
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست

چشمت به صلح می کشدم ابرویت به جنگ

وقتی که بین لشکریانت دو دستگی ست

می سوزد و به عاشق خود رو نمی دهد

راز عروج شمع همین دل نبستگی ست

مانند کوه های دو زانوی منتظر

گاهی سعادت دو جهان در نشستگی ست

حتی به پاسخ سه سلامت نمی رسم

با اینکه در نماز مسافر شکستگی ست

تالحظه ی ظهور تو شب ها برای ما

مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست‌

ارسال در تاريخ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط شاعر اهل بیت حاج محمود ژولیده

حق نعمت نتوان کرد ادا رحمان را
 که عطا کرده به ما آینه قرآن را

تربیت یافته مکتب وحی نبویست
 قوت مدحت او نیست مدیحه خوان را

آسمانها و زمین روشنی از او دارند
عرشیان خیره شوند این شجر رخشان را

بحجت قلب نبی کوثر جوشان رسول
عطر سیبی که معطر بکند رضوان را

در عبادات نبی، وقت مناجات علی
افق معرفتش خیره کند انسان را

کیست آزاده تر از بانوی تقوی و عفاف
که شکوهش شکند شاکله شیطان را

مرحم زخم پدر بود به پیکار احد
باید از فاطمه آموخت چنین عرفان را

معجز فاطمه آن نیست که با دست دعا ***
رد طوفان کند و حکم کند باران را

معجز فاطمه آن است که با تیغ بیان
خوب منکوب کند سلطنت طغیان را

هست روشنگری فاطمه اعجاز بزرگ
نیست داعیه انکار چنین رجحان را

بندگی کرد خدا را به همه ابعادش
او که آموخت به ما بندگی منان را

مادر ما نه فقط شیعگی آموخت به ما
بهر این شیعه شدن داد به ما امکان را

قدر کوثر نکند درک مگر همتایش
جز علی شرح نشاید که کند برهان را

وصف صدیقه کجا و سخن ناقص من
واگذارید به ابرار چنین میدان را

بهتر آن است دم از خطبه جانانه زنیم
تا که تطهیر کند بارش کوثر جان را

*** *** ***

کیست تا فهم کند درد و غم پنهان را
یا که مرحم بنهد زخم دل سوزان را

همه دیدند که برخواست به عزم مسجد
انسیه همره خود خواند بسی نسوان را

خاطر شهر پر از خاطره احمد شد
تا که انداخت ردا قامت نور افشان را

تا لبش خطبه به نام ازلی کرد شروع
ملک از هر سخنش برد دُر غلتان را

جان فدای کلماتش که به شیوایی محض
اول خطبه کند حمد و ثنا سبحان را

سخنانش به فصاحت همه پیغمبر وار
اینچنین کرد تصرف دل هر انسان را

ایها الناس! بدانید که من فاطمه ام
که خدا داده به ما عزت جاویدان را

جاهلیت چه شد از یاد شما شد .مردم! 
پشت کردید چرا قافله رضوان را

ای غدیر آمدگان! قصه بیعت باقی است
با چه عذری بشکستید چنان پیمان را

چه شد آن روحیۀ رزم و سلحشوریتان
نام و نان برده مگر از دلتان فرقان را

با شمایم! مگر این آیه فراموش شده
که اولوالامر سزاوار بود فرمان را

نه علی بود که با فتنه گران می جنگید؟
 تا فراگیر نبینید دگر طوفان را؟

من به تکلیف الهیم عمل خواهم کرد
میکشم باز بر این فتنه خط بطلان را

به شکوهش، به جلالش، به قیامش سوگند
خطبه اش ریخت به هم دایره امکان را

*** *** ***

باز تجدید کنم مطلع این عنوان را
بازخوانی کنم این دفتر و این دیوان را

راستی فاطمه از ما چه توقع دارد؟
نقش ما چیست در این خطبه، بدانیم آن را

نه، روا نیست که از فاطمه گوئیم ولی
درد او را نشناسیم و غم دوران را

ذاکران! این همه اندوه به عالم اما
واژه هامان همه گفتند فقط هجران را

شاعران! از خط و خال این همه گفتیم ولی
شعر امروز نزیبد مژه و مژگان را

قلم امر به معروف بگیریم به دست
مگر از جامعه بیدار کند وجدان را

بیش از اینها نشویم از شهدا جا مانده
درد امروز بصیرت طلبد درمان را

شیعه فرزند زمان است خدا می داند
 برنتابد ستم کفر و تب کفران را

شعر بیداری اسلامی امروز این است:
امت فاطمه! دریاب مسلمانان را

هست آزادی بحرین چنان خرمشهر 
کیست رزمنده جانباز چنین میدان را

ای خوش آن نغمه که آهنگ جهان آرا بود
 خیز، سربند ببندیم همه گردان را

به خدا وعده پیروزی مولا حتمی است
شیعه تا قلب اروپا ببرد طوفان را

باز هم میکده عشق به پا خواهد شد
 ساقی از جام ولا جرعه دهد رندان را

باز هم سفره ای از کرب و بلا پهن شود
شهد شیرین شهادت رسد این عطشان را

((مادر!امروز دلم یاد شهیدان کرده است
 یاد آن طایفۀ پیش خدا مهمان را

دوستانم همه رفتند و نبردند مرا
چه کنم من؟ چه کنم این غم بی پایان را؟

جای شکر است خدا را ز دم روح الله
 که سپرده به مسیحا نفسی بستان را

رهبر نهضت ما شکر خدا زهرائیست
نفس نافذ او اوج دهد ایمان را

پسر فاطمه هم ارث بَرَد از مادر
روح امید دمد مملکت سلمان را

بس جوادی و حسینی است ولی نعمت ما
به رضا می سپرد سال به سال ایران را

بی ولایش نکند دم ز عدالت بزنیم
دست، هیهات، رهانیم چنین دامان را

ما همه گوش به فرمان تو هستیم علی
بی قراریم نثار تو کنیم این جان را

دست زهراست نگهدار علمداری تو
تا به مهدی برسانی عَلم قرآن را

ای فروزنده تر از تابش خورشید، رُخت 
جلوه کن بر من و بگشای لب خندان را

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

آیت الله وحید خراسانی


اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى

زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى

آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوا
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى

تاج فرق عالم و آدم بود ختم رسل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى

از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى‌پرورى

مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى

در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق، ز محشر بگذرى

بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدم، گرچه او را دخترى

کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى

با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى

قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتراز جریان خیال یعنی تو
محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آیینه پس زلال یعنی تو
ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو
مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو

تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری

تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی
یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی
تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی
علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی
تو عادلانه ترین فیضی و دوتا نه سال
نصیب روح نبی و ابو تراب شدی

تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی

شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را
هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را
ز روی عاطفه خوابت نمی برد شبها
اگر روا نکنی حاجت گداها را
قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را
برای آنکه مقام تورا نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را
دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا» را

بگو پدر که نبی را حیات میبخشی
ز درد و غصه دلش را نجات میبخشی

زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت
بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمیشود ز تو اینگونه انتظار نداشت
دعای پشت سر تو مراد مولا بود
وگرنه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت
بهشت،منزل توست این همه طلب دارد
وگرنه هیچ کسی با بهشت کار نداشت
دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت
همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت

شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نو ات را به سائلی دادی

بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری
به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری
صحیفه ی تو تماما تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری
یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری
یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری

ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست

نبینم از نفست آه آه میریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه میریزی
تو دست و سینه و پهلو می آوری داری...
به پای شیر خدایت سپاه میریزی
میان اینهمه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه میریزی
چقدر فکر حسینی به فکر گودالی
چقدر اشک بر این بی پناه میریزی
صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه میریزی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجتبی صمدی

تا آنزمان که گردش این روزگار هست             تا آنزمان که روز وشبی برقرار هست

کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق               پای پیاده عشق به هر دل سوار هست

وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست       پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست

ما ظاهرا اگر چه خدارا ندیده ایم                    اما یقین که جلوه  آیینه دار هست

یک گل رسید ومعنی ضرب المثل شکست      یک یاس آمده که همیشه بهار هست

                         یک برگ یاس با همه عالم برابر است

                         معنی یاس یک کلمه هست ومادر است

هرکس که مادر است دو عالم برای اوست       بام بهشت نقطه پایین پای اوست

مادر شدن برای دو عالم شرافتی است        بردختری که گفته پدر هم فدای اوست

اوقبل خلفت آمده قبل از همه رود              سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست

شرط وشروط خلقت دنیاست فاطمه           این میل باطنی عمیق خدای اوست

آمد کسی که بین قنوت شبانه اش          همواره اسم یک یک همسایه های اوست

                            تصویر خالصانه ذکر ودعاست او

                            همسایه همیشه قرب خداست او

زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد                 شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد

چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود                  خود را برای مردم این خاک رو نکرد

حتی انار را به بهانه طلب نمود                  او جز هدایت همگان جستجو نکرد

او دختر پیمبر و یک مملکت مقام                 اما به غیر ساده مداری که خو نکرد

یکبار هم نشد که علی شرمگین شود        از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد

                             این گفته گفته ولی ا... اعظم است

                            او مثل اسوه حسنه بهر مردم است

وقتی که بود خوبی او بی حساب بود           وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود

او یک سری به عالم مازد وزود رفت             دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود

درک مقام فضه او هم نشد نصیب               درک مقام او که خودش یک سراب بود

ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش    ام العبادت او وعلی بوتراب بود

باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید           زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود

او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت       انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود

                      ما  درکمان به این همه معنا نمی رسد

                      ما  دستمان به رتبه زهرا نمی رسد

او کوثر است و چشمه دریاترین خم است    نوراست ونوربخش سپهر است وانجم است

پیدا تر ازهمه شد وبین بزرگی اش           در لابلای ثانیه های زمان گم است

از آب و خاک مهریه او جوانه زد            هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است

مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق       زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است

از خود گذشت تا که ولایت علم شود       زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است

                               دین خدا زهمت او جان گرفته است

                             زن با نگاه فاطمه عنوان  گرفته است

زیباترین نمایش تابان روزگار                زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار

یک قطره از عنایت زهرا نمی شود        براین زمین کرامت باران روزگار

این سالها که آمد و رفته است همچنان    زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار

یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند           باید سؤال کرد زدیوان روزگار

 باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت     از منتقم در آخر وپایان روزگار

                        باید کسی بیاید و غم را دوا کند

                       بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

زهرا بهانه ایست که عالم بناشود             
اوآمده که مادرآئینه هاشود
اوآفریده گشت که یک چند مدتی                 
نورخدابروی زمین جابه جاشود
او از خدا رسید به پیغمبرخدا                      
تاقفل پلکهای شده بسته واشود
اوآفریده شدکه دراین روزهای سخت           
زهراشود علی شود ومصطفی شود
اومادرتمامی دلهای حیدریست                  
باید که کفو فاطمه شیرخدا شود
هرکس مگرکه مادرمعصوم میشود            
اوآمده که مادرکرببلا شود
زهرااگرنبود چگونه به عالمی؟                
صدهاروایت ازمی کوثرعطا شود
بی اذن فاطمه کسی اصلاً اجازه داشت؟     
برروی خاک و اوج فلک پیشوا شود
ای خوش بحال آنکه درآن لحظه حساب      
باانتخاب مادری اوسوا شود
مادرسلام روزظهورت مبارک است         
لعنت برآنکه منکر صدق شماشود

ماراگدای خانه لطفت حساب کن             
مارابرای نوکریت انتخاب کن

مادرتویی که قدرشما بی نهایت است        
هرجمله توشامل صداروایت است
درهرکجا که نام شما ذکرمی شود               
تفسیر پایداری و صبر و صلابت است
جبریل با هزار ملک ریزه خوار توست       
سوگندخورده هرشبه اینجا ضیافت است
هرکس مقام نوکریت را فروخته             
جان حسین و جان حسن بی لیاقت است
تاریخ ثبت کرده که این جان نثاری ات     
بهرعلی نمونه اصل ولایت است
سلمان زخاک خانه تورزق می گرفت        
این است روز و شب همه کارش ارادت است
شاگرد برترین تو والله زینب است         
تندیس عفت است خداوند عصمت است

ازگردچادرت همه عالم درست شد          
صدهاهزاربیرقُ پرچم درست شد

خورشید سبز نیمه شبِ انتظار،تو              
شیرینی همیشه فصل بهار،تو
ابری ترین هوای توسجاده های شب       
هروزتا به شب نفس روزه دار،تو
ماهرچه هست ازتو و لطفت گرفته ایم        
تاروزحشر پیش خدا اعتبار،تو
ما با علی امام توهم رأی می شویم          
هردم برای شیر خدا ذوالفقار تو
آن روزکه تمامی مردم پیاده اند            
برروی ناقه های بهشتی سوار،تو
آنجابرای اینکه شفاعت شویم ما           
حتما دودست ساقی خود را بیار،تو
محشربه نام پاک تو محشور می شویم      
بی اذن تو زدرب جنان دور می شویم
توآمدی که درشب دلها قمرشوی         
درسینه شکسته دوران گُهرشوی
تو آمدی که قامت دین رابه پا کنی          
برشاخه های نخل ولا برگ و برشوی
توآمدی که سوره کوثربیاوری          
تو آمدی برای علی بال و پرشوی
توآمدی که مادری ات رانشان دهی     
توآمدی که مادر کل بشرشوی
معنای اصل ام ابیهافقط تویی            
توآمدی که باعث فخرپدرشوی
توآمدی که در دل دریای شعله ها       
مثل کتاب سوخته ای شعله ور شوی
توآمدی که برلب سادات روز و شب      
شعربلند مادرم میخ درشوی
توآمدی که باطن شهری عیان شود     
توآمدی که شاهد مرگ پسرشوی

من که برای مدح توچیزی نداشتم       
تنها قلم به صفحه قلبم گذاشتم

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

زهرا همان که در سحر آفریدنش
گفته خدا تَبارَکَ بر وجه أحسنش
زهرا همان که عطر خداوند می وزد
هر روز پنج مرتبه از باغ سوسنش
هر صبح در طواف ملائک به دور او
معراج می چکد ز تماشای گلشنش
زهرا همان که بر دل پیغمبر خدا
جان دوباره می دهد از شوق دیدنش
از ابتدای خلقت خود از همان ازل
دارد نگین عشق علی را به گردنش
دیگر از این چه مرتبه ای با شکوه تر
باشد بزرگ کرب و بلا طفل دامنش
«حَتَّی تَوَرَّمَتْ قَدَمَاهَا» حکایتی ست
از عاشقانه های سحرهای روشنش
بی شک منا و مکه دگر محرمی نداشت
پنهان نبود اگر ز نظر خاک مدفنش
روز حساب توشه‌ی ما عشق فاطمه ست
ما را بس است خوشه ای از فیض خرمنش

شرح فضائلش همه عین عبادت است
تکریم پایداری و حلم و شهادت است

آمد که روشنی بدهد آفتاب را
بخشد به چشم تار جهان نور ناب را
باران و رود و چشمه‌ی و دریا به نام اوست
مهریه اش نموده خداوند، آب را
اصلاً تمام جنت و دوزخ به دست اوست
داده به او شفاعت روز حساب را
با شرط حب فاطمه و آل فاطمه
پاداش می دهند قیامت، ثواب را
از سرّ نام فاطمه این نکته روشن است
برداشته خدا ز محبش عذاب را
با آیه های روشن عمر شریف خود
تفسیر کرد سوره به سوره کتاب را
حتی به پیش سائل اعمی محال بود
بردارد از مقابل چهره نقاب را
بی حرمتی به ساحت قدسی فاطمه ست
هر کس که زیر پا بگذارد حجاب را

آری برای فاطمیون این وقار ماند
با نور چادری که از او یادگار ماند

هر دختری که اُمّ أبیها نمی شود
هر مادری که مادر دنیا نمی شود
نور تمام عالم امکان به روی هم
یک جلوه نور چادر زهرا نمی شود
وقتی که اختیار دو عالم به دست اوست
محشر بدون فاطمه بر پا نمی شود
یعنی که بی ولایت او هیچ طاعتی
اذن ورودِ جنت الاعلی نمی شود
فردا به قله های سعادت نمی رسد
هر کس دخیل چادر زهرا نمی شود
حبل المتین شیعه نخ جانماز اوست
بی او گره ز کار کسی وا نمی شود
می افتد از نگاه پر از مهر فاطمه
هر کس فدائیِ ره مولا نمی شود
دینی که رفت سمت تزلزل پس از نبی
بی انقلاب فاطمه احیا نمی شود

آغاز کرد یک تنه، تنها، قیام را
معلوم کرد حرمت خون امام را

وقتی که هست چهره‌ی حیدر مطاف او
در خانه است مسجد او اعتکاف او
آئینه شد که جلوه کند عصمت خدا
معنا گرفت روح عفاف از عفاف او
چرخ تمام کون و مکان سنگ آسیاش
سر رشته‌ی زمین و زمان در کلاف او
در پیش چشمهاش چه دنیا حقیر بود
بوده به بوریا و سفالی کفاف او
چیزی نخواست فاطمه از ثروت جهان
یعنی بس است پیرهن دستباف او
جلوه گر نهایت ایثار فاطمه ست
انفاق خالصانه‌ی شام زفاف او
آن بانویی که سایه‌ی او را کسی ندید
یک روز شد مدینه محلّ مصاف او
وقتی که دید بسته شده دست کعبه اش
آمد به کوچه جان بدهد در طواف او

از چشم اهل فتنه گرفته ست خواب را
معلوم کرد معنی فصل الخطاب را
 
باغ حضور غرق گل یادِ فاطمه ست
روح نماز و مسجد و سجاده فاطمه ست
تنها مدینه نه، همه‌ی عالم وجود
روشن ز سجده های سحرزاد فاطمه ست
آنکس که در نهایت اخلاص و بندگی
ایمان به پای چادرش افتاده فاطمه ست
آن بانویی که بعد نبی با حماسه اش
درس وفا به اهل ولا داده فاطمه ست
قبرش اگرچه شمع و رواقی نداشته
قم، تا ابد مدینه‌ی آباد فاطمه ست
یعنی به پای بوسی آئینه اش بیا
آه این ضریح پنجره فولاد فاطمه ست
هستی ماست نوکری اهل بیت او
خیرالعمل محبت اولاد فاطمه ست
این انقلاب جلوه ای از انقلاب اوست
بی شک «امام» هدیه‌ی میلاد فاطمه ست

این انقلاب فاطمی است و حسینی است
با رهبری که آینه دارِ خمینی است

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ