سید علی اصغر علوی

می توان جان را به نام روشنش تطهیر کرد
آیه‌ی تطهیر را خواند و از او تفسیر کرد

در تب و تاب وضویش می خروشند آب ها:
"آب را با آب آیا می توان تطهیر کرد؟"

خانه اش ساده است اما می شود در سادگیش
چند معصوم خدا را در دلش تصویر کرد

می توان با ذکر تسبیحش چه راحت یک شبه
سفره های خالی از عرفان خود را سیر کرد

هر که باشی باز با مادر به جایی می رسی
باید این را با حسین فاطمه تعبیر کرد

هم علی زهراست هم زهرا علی، پس می توان
یا علی گفت و ز راه فاطمه تقدیر کرد

ارسال در تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که...
نوشت نام تورا، نام اشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا
گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست

ارسال در تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

پرواز می دهیم که بال و پرت کنیم
معراج میبریم که پیغمبرت کنیم
دیگر بس است خلوت چله نشینی ات
وقتش رسیده است مقرب ترت کنیم
دست گل قدیمی خود را از این به بعد
دست تو می دهیم که تاج سرت کنیم
حالا نماز شکر بخوان فدیه ای بده
تا صاحب زلال ترین کوثرت کنیم
میخواستیم فرق کنی با پیمبران
می خواستیم آینه ی دیگرت کنیم
این سیب را بگیر و برای خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت کنیم
شایسته است ‍‍؛ با پدر فاطمه شدن
از خانواده ی پسری ابترت کنیم

می خواستیم نسل تو زهرا نصب شود
ضرب المثل برای عجم تا عرب شود

خورشید ، آفتابی انوار فاطمه است
صبحی اگر که هست بدهکار فاطمه است
آیینه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پیغمبر و علی همه تکرار فاطمه است
هر جلوه ای که جلوی نوری نمی شود
زهرا شدن فقط و فقط  کار فاطمه است
شام زفاف پیرهن کهنه می برد
این تازه اولین شب ایثار فاطمه است
فردا اسیر دست جهنم نمی شود
امروز هر کسی که گرفتار فاطمه است

زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم
گمراه می شدیم و هدایت نداشتیم

زهرا بنا نداشت خودش را بنا کند
می خواست ، بنده باشد و یا ربنا کند
مثل علی عروج نمازش امان نداد
اصلا به پای پر ورمش اعتنا کند
تا که مدینه از گل توحید پر شود
کافی است در قنوت، خدا را صدا کند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا ...
قبل خودش سفارش همسایه را کند

دستی که پیش خانه ی زهرا دراز نیست
در شرع بر جنازه ی آنکس نماز نیست

او آمد و خزان زمین را بهار کرد
بر شاخه های شکوفه ی عصمت ، سوار کرد
آیا بدون مهر مناجات فاطمه
می شد به سجده کردن خود افتخار کرد ؟
وفتی شب زفاف ، پیمبر رسید و بعد
بین علی و فاطمه ، تقسیم کار کرد
خوشحال شد تمامی احساس معجرش
وقتی رسول ، فاطمه را خانه دار کرد
آن هم برای حاجت مسکین شهر بود
روزی اگر ز حادثه میل انار کرد
اخلاص پینه هاش همیشه زبانزد است
از بسکه دست فاطمه در خانه کار کرد
وقتی تمام قاطبه ها بی حماسه بود
خود را خمیده کرد ولی ذولفقار کرد
پس می شود برای عوض کردن زمان
نوآوری فاطمه را اختیار کرد

بی فاطمه که شیعه شکوفا نمی شود
شیعه مرید دشمن  زهرا نمی شود

دنیا ندیده است سفرهای این چنین
جز در هوای فاطمه پر های این چنین
دیروز می شدند درختان بدون سر
امروز می دهند ثمرهای این چنین
سر می دهیم و منت یاغی نمی کشیم
همواره سر خوشیم به سر های این چنین
دارد بساط کفر زمین جمع می شود
پیچیده در زمانه خبرهای این چنین
اصلا بعید نیست رو کند به ما
از مادر ی چنین و پسرهای این چنین
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آری عجیب نیست ظفرهای این چنین

دلهای ما همیشه پر از  یاد فاطمه است
این سرزمین قلمرو اولاد فاطمه است

ارسال در تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی‌تو چندی‌ست که در کار زمین حیرانم
مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

جمکران نقطه‌ی امید جهان شد که در آن
هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

ارسال در تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صالح محمدی امین

مثل پرنده شو که پر از آسمان شوی
شاید مسافر افقی بیکران شوی

حتی اگر بهشت شوی هم نمی شود
یک لحظه از سه شنبه شب جمکران شوی

یک آسمان ستاره به پایت نشسته اند
تا ماه بیکرانۀ این کهکشان شوی

ای جادۀ هزارۀ سوم به سوی عرش
کی همنشین غربت این خاکیان شوی؟

بر شاخه های عشق تو دنیا پرنده است
تا فصل نعمه خوانی این بلبلان شوی

این جاده ها عطش زدۀ ردپای توست
پا در رکاب کن که بباری،عیان شوی

ماه حجاز، سورۀ مکی نزول کن!
تا اوج یک تلاوت این قاریان شوی

ارسال در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

خشکیده است در گذرِ روزگارها
شور هزار رود در این شوره‏ زار‏ها

بی-دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند
در بامدادهای مه‏ آلود، دارها

وقت بهار بود ولی باز هم زمین
چرخید بر خلاف قرار و مدارها

بخت ش سیاه بود سپیدار و دار شد
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

جنگی نمانده‏ است مگر جنگ زرگران
خو کرده دست ِتیغ به نقش و نگارها

ما مانده‏ ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ ای
ای قبله ی قبیله ی چشم انتظارها

ارسال در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

این هیئت خاکی بهشت آسمان است            
هردل دراین روضه بسوزد بیکران است

این گریه ها ازاشک آدم ریشه دارد           
 این گریه ها سیر و سلوک عارفان است

جبریل سر علم الاسماء را که آورد               
 فهمید آدم که خدا هم روضه خوان است

هرقطره اشکی حاصلش یک باده نوراست  
این باده ها یک جام کوثر درجنان است

هرروز یک جاگریه کردن حال دارد          
وقتی سه شنبه می شود دل جمکران است

هرصبح اسم کربلا برلب نیاید                  
آنروز مهمان لبم لکنت زبان است

چشم دلت رابازکن بهتر ببینی!                  
اینجا مسیحا بین این سینه زنان است

این روضه ها کرببلای مسجد ماست            
زیرا خداوند تعالی میزبان است

موسی اگر در زیر این پرچم نشسته!           
مانند یوسف خادم این آستان است

سنگینی داغ غم گودال یعنی:                   
جای سر نیزه بروی استخوان است

آثارضرب شتم صدها مردجنگی               
مانند نقاشی به جسم کودکان است

اینکه زن غساله دست ازغسل برداشت      
فهمید این طفل سه ساله قد کمان است  

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

در سالگرد عروج ملکوتی ایت الله بهجت

سید حسن مبارز

خبر از راه دور می آمد خاطرات گذشته ام گم شد
عصریکشنبه ناگهان قلبم ، مسجد فاطمیه ی قم شد

آسمان با تمام چشمانش در قنوت کسی معطل بود
بعد از آن انتظار طولانی نوبت گریه های مردم شد

ضجه ی عاشقان سردرگم  ـ الذین اذا اصابتهم ـ
صبر کردم اگر نمی گویم : زندگی تیره شد ، توهم  شد

کوچه در یک نگاه طوفانی زیر تابوت غصه ای می رفت
چشم باران به چشم شهر افتاد موجی از گریه در تلاطم شد

صبح روز سه شنبه ماتم را ـ رفتنت را ـ به چشم خود دیدم
این جهان بی تو خسته ، آن دنیا با توآماده ی تبسم شد ...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
گرفته اند از این آسمان قمر ها را

چقدر خاک سرش ریخته است، معلوم است
رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده
گرفته اند از این قد کمان پسرها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش
بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه و روضه می خواند
که در بیاورد آه آه رهگذرها را

ندیده است اگر چه ولی خبر دارد
سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست
رسانده است به ما خانم این خبرها را

بشیر آمد و گفتی که از حسین بگو
ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سیده فخرالسادات موسوی

به قصه های یکی بود  و هیچ ... های نبود
غزل ،ترانه ،قصیده ،غزل - ترانه ، سرود
 
و زیر سقف بلند ِ بنفش -آبی ، سبز
کسی دوباره برایم کشیده رنگ کبود

و لاله ای به چهل غربت ، آشیانه گرفت
و چادری که شکسته غرور و کبر یهود ...

به برگ برگ صحیفه ، غزل غزل باران
از آسمان نگاهش ، چکیده یاس آلود ... !
 
کجای عهد ِ سقیفه  شکفته  نیلی  ِ تو
کجای بیت حزینت ، میان ِ آتش و دود - 

شکست سینه ی یاسین و آیه ی تطهیر ؟
خمید سوره ی کوثر و « هل أتی»  به قعود ؟

و « ما أفاءَ اللهُ ... » ،  و گریه های فدک
و قالَ : « إنَّ الإنسانَ ، لربهِ لکنود »
 
تمام آینه ها رو به قبله اند  اما ...                     
ببین  که  قبله نشسته برای تو به سجود ... !

اگر شکسته کبوتر  و آسمان زخمی ست
برای چشم  نجیبت ، فقط برای تو بود

قنوت پنجره ها هم برای باران ست
که پشت کوچه،نشان های  غیبت است و شهود
 
برای تو که نگاهت  طلوع خوبی ها ست
منم کسی که : سه نقطه ، « منم کسی که نبود...»!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

زیارت نامه ی ام الادب حضرت ام البنین سلام الله علیها

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

روضه هایی عجیب میخواند
از شب و روز کربلای حسین
با خجالت به زینبش میگفت:
پسرانم همه فدای حسین

از خدا خواست که قد من را
ای خدا بیشتر هلالش کن
دست بر دامن سکینه گرفت
پسرم را بیا حلالش کن

زیر این آفتاب چون آتش
بدنش ذره ذره آب شده
تشنه لب مانده آنقدر اینجا
صورتش سوخته، کباب شده

بعد آن مشک پاره پسرش
شرم دارد از اینجا چرا زنده است
هر کجا شیر خواره می بیند
از نگاه رباب شرمنده است
**
در کنار چهار قبر شریف
آنقدر گریه کرده بیحال است
ظهر امروز باز غش کرده
روضه خوان شهید گودال است:

گفت زینب میان مردم شام
فکر رأس برادرت بودی؟
راستی این دفعه جواب بده
راضی از دست نوکرت بودی؟

گفته بودم که روز عاشورا
همه دم پیش خواهرش باشد
قبل از آنکه کسی شهید شود
پیش مرگ برادرش باشد


سر عباس را به نی دیدی
لب او خشک بود یا تر بود؟
خواب دیدم که آبها را ریخت
نگران لب برادر بود

دست او جای دست مادر تو
من شنیدم که زود پرپر شد
سر عباس را به نی بستند
بسکه افتاد مثل اصغر شد

تا سر شیر خواره می افتاد
شعله بر قلب کاروان میزد
سر عباس من که، ولی افتاد
رعد و برقی در آسمان میزد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد شیخ الاسلامی

به دل سوخته‌ی سوخته‌اش خندیدید
به غزل‌های برافروخته‌اش خندیدید

اف به روتان! همه‌ی باغچه را داس زدید
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید

رو به سر ریز شدن کاسه‌ی صبر دریا...
هان ببینید کنون لشکر ببر دریا...

مثنوی آمده تا نعره‌ی هوهو بزند
بیت در بیت فقط "أینَ تفِرّوا " بزند

بیت در بیت فقط "أینَ تَفِرّوا "؟...آری
واژه در واژه فقط پیچش ابرو؟... آری

خنجر واژه به آن‌ها که بدانی بزند
به فلانی و فلانی و فلانی بزند

باز این طایفه با دشنه و تیغ آمده است
"سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است "

این جماعت پی عشق‌اند و به دریا راهی...
همه بی‌خانه عشق‌اند و به دریا راهی...

دل ز کف داده به دریا، همه مجنون، همه مست...
" پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست "

تا غبار از کف پاتابه‌ی شان برخیزد
کبر بیهوده‌ی صد کوه به هم می‌ریزد

خون این قوم اگر بند بیاید خوب است!
ید بیضا شده در بند بیاید خوب است!

وای اگر دست قضا حکم به اعجاز دهد
سنگ را بر کَنَد از خاک و به پرواز دهد...

وای اگر هق هق طوفانی دریا برسد
وای اگر وقت رجزخوانی دریا برسد

وای اگر نعره‌ی «من حیدری‌ام» را بزنند
به شکافی که به آن خانه علم را بزنند...

شده با خون، شده با آه؛ که می‌گیریمش
مکه از ماست؛ به والله که می‌گیریمش

ایهاالناس! حرام است، مبادا بروید!
حج کجا؟ عمره کدام است؟مبادا بروید!

راه این نیست که: "یک راست به حج باید رفت "
گاه فرمان رسد: ای قافله! کج باید رفت...

کعبه و سنگ بهانه است؛ خودش را دریاب
مقصدت صاحب خانه است؛ خودش را دریاب

جز پی فتح و ظفر، مکه مگر باید رفت؟
غیر از این باشد از این قافله در باید رفت...

ایهاالناس! حرام است، مبادا بروید!
حج کجا؟ عمره کدام است؟مبادا بروید!

اف به روتان! همه‌ی باغچه را داس زدید
تا ابد گُر به دل حضرت عباس زدید

تا بشر هست شما خوار ابرنکبت‌ها
ننگ اسلام و نگونسار ابرنکبت‌ها

از تمامی جهان مشت و لگدخواهی خورد
و به دستان یل فاطمه حد خواهی خورد

این قلم آن قلمی نیست که سرریز شود
هرچه که تیغ خورد تیز شود تشز شود

این قلم آن قلمی نیست که بی سر برود
از بلاسوزی این معرکه ها دربرود

این قلم آمده تا نعره هوهو بزند
بیت در بیت فقط این تفروا بزند

سر بدزدید ندزدید رفیق آمدنی است...
رقص شمشیر و سپس چرخش تیغ آمدنی است...

هر که با آل علی در پی شر می‌گردد
تیغ گم کرده و دنبال سپر می‌گردد...

سرنوشتت همه مغضوب دو صد ایل شدن
بنشیند به دلت حسرت قابیل شدن

بنشیند به دلت داغ مسلمان کشتن
داغ مالک کشی و بوذر و سلمان کشتن

هر که با آل علی در پی شر می‌گردد
تیغ گم کرده و دنبال سپر می‌گردد

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

آقابه ماهم سربزن ماهم گدائیم              
دراین بیابان گم شدیم اصلاً کجائیم؟

نوری بده دراین شب تار جهنم             
تا پا برهنه،سینه زن،پیشت بیائیم

در روضه ها گرچه به دنبال تو هستیم      
اما پس ازگریه فراموشت نمائیم

قطعاً اگر اینجا نمی آیی دلیلش             
این است که مامثل کاهی بی بهائیم

ما را به جرم عشقبازی دست بستند!       
آقا خدایی جان تومابی حیائیم؟

اصلاً کنار تو نشستن کار ما نیست         
 اما به راه دوستانت خاک پائیم

فردا به روی سینه های ما نوشته:          
ما سینه زنهای عموجان شمائیم

آقا بگو تا زیر پای تو بیافتیم               
با روسیاهی باز اما بی ریائیم

هرشب میان خواب و رؤیا با پردل       
از زائران سرزمین کربلائیم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
از مادر چشم انتظارت دل بریدی

جز ام لیلا کس نمیفهمد غمم را
من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی

تنها نه دلگرمی مادر بوده ای تو
بر خاندان فاطمه روح امیدی

بر گردنم انداختی با دستهایت
زیبا مدال عزت «ام الشهیدی»

زینب کنار گوش من آهسته می گفت :
هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی

از خواری بعد از تو گفت و گفت دیگر
بر پیکر مانیست جایی از سپیدی

این تکه مشک پاره را تا داد دستم
فهمیدم ای بالا بلند من چه دیدی

از مشک معلوم است با جسمت چه کردند
وای از زمین افتادن،وای از ناامیدی

باور نخواهم کرد تا روز قیامت
بی دست افتادی،به خاک وخون طپیدی

در سینه پنهان میکنم یک عمر رازم
پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید علی اصغر علوی

خوش است حس قشنگ در آسمان بودن
درست لحظه‌ی پیش ضریحتان بودن

درون صحن شما می شود به خود بالید
به بال های دعا حس بی کران بودن

به روی مأذنه نقاره یک نفس می گفت:
رضا رضا شده تقریری از اذان بودن

قبول کن چه بزرگی همیشه آماده است
جوابگوی سؤالات هر زمان بودن

غرور چیز بدی نیست در حریم شما
غلام شاه تمام جهانیان بودن!

درون باغ شما عمر ما اگر طی شد
خوش است زرد و شکسته و یا خزان بودن

شما رؤوفی و سوغاتی شما این است
شبیه حضرتتان خوب و مهربان بودن

پیام آینه کاری در این زیارت چیست؟
کنار آینه ها آینه روان بودن

تمام حرف زیارات عارفان این است
به میهمانی تان رنگ میزبان بودن

امیدواری جان جوانمان این است:
به عشق پیر غلامی تان جوان بودن!

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

وقتی شبیه فاطمه لبخند می زنی
بر چینی شکسته ی دل، بند می زنی

من غرق خوابم و؛ تو برای ظهور خویش
هر صبح جمعه ، رو به خداوند می زنی

کی پرچم مقدس دارالخلافه را
بر قله ی رفیع دماوند می زنی!؟

در دولت کریم شما حرف فقر نیست
آقا تو حرف های خوشایند می زنی

بعد از زیارت نجف و طوس و کربلا
حتماً سری به فکه و اروند می زنی

با اشک دیده آب به قبر مطهر ِ
آنان که کشتگان فراقند می زنی

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

نغمه مستشار نظامی

زنی شبیه خودش عاشق،زنی شبیه خودش مادر
سپرده بر صف آیینه دو باره آینه ای دیگر

دوباره داغ به روی داغ ، دوباره درد به روی درد
کبوتران بدون بال ، کبوتران بدون پر

تمام مرثیه ها گفتند: به پای دست تو می افتند
که در مقابل چشمانی ،عطش گرفته و ناباور

زنی دو بازوی خونین را بلند کرده و می گوید:
دو دست ماه بنی هاشم ، فدای زاده پیغمبر

زنی چونان که شجاعت را چو شیر داده به فرزندان
به آستان تو آورده چهار شیر چونان حیدر

چهار شیر که می غرند،چهار شیر که می جنگند
چهار شیر که می آیند، چهار دسته گل پرپر

چهار دسته گل پرپر، چهار آینه دیگر
ستاره اند نه روشن تر،فرشته اند ؟ نه زیباتر

زنی که داغ پسر دارد، دوباره داغ دگر دارد
چه قدر خون به جگر دارد،زنی بدون پسر، مادر

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

گفتم ام البنین، دلم پا شد
گره هایی که داشتم وا شد

مادر آب را صدا زدم و ...
خشکسالم شبیه دریا شد

سوره ی حمد نذر او کردیم
گم شده داشتیم و پیدا شد

با ادب بود و روی دامانش
تا گل نازدانه ای جا شد...

...به مدینه نگفت مادر شد
گفت،‌ مولای شهر بابا شد

با کنیزی خانواده ی عشق
در دو عالم عزیز زهرا شد

خادمی کرد تا که عباسش
از ازل تا همیشه آقا شد

همه ی بچه هاش عیسایند
گرچه عباس او مسیحا شد

آن قدر خرج گریه شد افتاد
آن قَدَر خرج گریه شد تا شد

تا قیامت به احترام حسین
ذکر لبهاش واحسینا شد

گفت - گفتند روز عاشورا
در غروبی که خیمه غوغا شد

بین تقسیم آبروی حرم
مشک بی آب - سهم سقّا شد

کاش دست عمود نخلستان
سدّ راهش نمی شد امّا شد

گفت - گفتند بعد آنی که
علیِ اکبر ارباًاربا شد

قد سقّا شبیه قاسم شد
قدّ قاسم شبیه سقّا شد

گفت - گفتند بر سر نیزه
سر عباس من تماشا شد

بسته بودند اگر نمی افتاد
بسته بودند اگر به نی جا شد

خوب شد همره حسین نرفت
در مسیری که سر به نی ها شد

خوب شد مجلس شراب نرفت
در همان جا که جشن برپا شد

زینب و چشم های بی غیرت
که به روی ستاره ای وا شد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد محمد زمانی

خشکانده بود رایحه ی باغ سیب را

دستی که بسته بازوی مرد نجیب را

از دست داده اند ز گلهای پیرهن

یعقوبهای عاطفه صبر و شکیب را

با پای خسته ندبه ی خود تا بقیع برد

مردی که عرش می برد امن یجیب را

باید علی بماند و زهرا سفر کند

باید چه کرد قسمت خود را نصیب را؟

تنها به چاه می شود این بار باز گفت

آن طعنه های مردم دنیا فریب را؟

تابوت مرگ را به سر دوش می نهد

امشب مسیح شانه گرفته صلیب را


ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد سهرابی

دل من بی تو «دیر یا زود» است
بی تو آیینه بود و نابود است

دور افتاده پلکم از رویت
سایه از آفتاب مطرود است

تکیه بر خویش فاش­گوی بلاست
درد پهلو ز دست مشهود است

مگر آیی ز کوی رنگرزان
که لباس تو جلوه­ آلود است

چشم در رفتن از خود است چو تو
یکی از شیعیان ما رود است

رو گرفتی به زلف خویش ز من
سر شعله خضابش از دود است

خنده­ات طول اگر کشید چه باک
دیر هم در مذاق ما زود است

راه خود را گرفته گویا درد
حالت انگار رو به بهبود است

زخم اگر خورده­ای کرامت توست
سیب این باغ طعمه­ی جود است

باغ داری به تن نه پیراهن
میخکت تار و لاله­ات پود است

پشت هیزم نمی­رسد به بهشت
این حرامی ز چوب نمرود است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم صرافان

لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتما دلیل داشت که ما عاشقت شدیم

در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟

اثبات می‌کنیم؛ بفرما ! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا ! عاشقت شدیم!؟

کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
بابا ! مهم که نیست کجا عاشقت شدیم

گفتند: پشت ابری و ما خوش خیال‌ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم

دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
رفتیم و با دو بند دعا عاشقت شدیم

یک ذره عقل هم که خدا لطف کرده بود
کردیم نذر عشق تو تا عاشقت شدیم

بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم

این میوه‌ها رسیده و یاران گرسنه‌اند
اینجا که کوفه نیست، بیا! عاشقت شدیم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

گرد هم آوردند ماتم های عالم را
وقتی جدا کردند هم دم های عالم را

از عطر ِ یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد می بردند مریم های عالم را

تا صبح بر گل برگ ِ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم ساخت شبنم های عالم را

انگار یک جا بر سرم آوار می کردند
تیغِ تمام ابن ملجم های عالم را

من پشت ِ پرچین ِ بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنم های عالم را ...

ماهم هلالی می شد و من در طلوعی سرخ
می دیدم آغاز محرم های عالم را

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج محمود کریمی در محضر رهبر انقلاب(حفظه الله)

بسم رب العشق ، رب العالمین
عشق مولایم ، امیرالمومنین

فاطمه تعبیر دوری از عذاب
بهترین تفسیر از ام الکتاب

مادر یکتای هستی از عدم
مادر لوح و قدم ، روح قسم

جسم ناسوتی او روح فلک
روح لاهوتی او جسم ملک

دستر تقدیر خدا بر عالمین
مادر ارباب مظلومم حسین

حجت کبری است بر کل حجج
با دعایش می رسد یوم الفرج

جنتی که زیر پای مادر است
خاک پای دختر پیغمبر است

ارث مادر بر تمام اولیا
علم و حلم و صدق و تسلیم و رضا

در امامت گر علی تکثیر شد
بچه شیر از شیر مادر شیر شد

تا امید جود از دادار از اوست
رونق بازار استغفار از اوست

حق چو در محشر هویدا می شود
مومن از مجرم مجزا می شود

روح در عشاق او چون می دمند
صور این الفاطمیون می دمند

خلق در محشر پیاده او سوار
هاتفی آواز می دارد کنار

کور باد و دور باد هر کس که هست
هان که اجلال نزول فاطمست

آمده عرش خدا را قائمه
آمده ناموس یزدان فاطمه

گفت احمد : مرتضی جان من است
حافظ زهرا و قرآن من است

ناجی کل بشر هستیم ما
امت خود را پدر هستیم ما

حال اگر باب مسلمانان علیست
مادر خود خوب فهمیدیم کیست

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

یاد پشت خاکریز جبهه ها
یاد یاران عزیز جبهه ها

یاد مجنون و شلمچه یاد هور
یاد کارون و فرات و کرخه ، نور

نام سرداران برادر بود و بس
فاطمه در جبهه مادر بود و بس

مادریش را چو باور داشتیم
گرد خود صدها برادر داشتیم

داغ مادر جان ما را شمع کرد
گرد فرزند رشیدش جمع کرد

ای برادر حال مادر خوب نیست
پای بستر ، حال حیدر خوب نیست

فاطمه در غشوه های احتزار
مرتضی در رعشه های اضطرار

گوش دل های همه بر پشت در
بر وصیت های مادر با پدر

فاطمه یک نغمه دارد زیر لب
صحبت از کفن است و دفن نیمه شب

صحبت از بی یار و بی یاور شدن
غسل دادن از ورای پیرهن

صحبت سجاده و چادر نماز
نیمه ی شب ، زینب و راز و نیاز

ای که غم ها را عسل کردی علی
پس چرا زانو بغل کردی علی

ای به جنت هم نشین فاطمه
ای امیر المومنین فاطمه

ای  که بر ارض و سما هستی امیر
جان زهرایت سرت بالا بگیر

آن که باید این چنین باشد منم
شرمگین و دل غمین باشد منم

خواستم یاری کنم اما نشد
ریسمان از دست هایت وا نشد

مرگ چو آید برایت کام من
گریه کن بر من و بر ایتام من

شد صدای فاطمه آرام تر
ای برادر ها همه آرام تر

ناله ی جانسوز می آید به گوش
صحبت از یک روز می آید به گوش

صحبت از یک روز گرم و آتشین
داستان یک بدن روی زمین

داستان خیمه ی افروخته
دختران و گیسوان سوخته

ماجرای مادر بی طفل چیست؟
ساقی تشنه کنار آب کیست؟

قصه ی سرباز در گهواره چیست؟
داستان گوش های پاره چیست؟

داستان سر بریدن از قفا
غارت دار و ندار خیمه ها

بارش باران سنگ از روی بام
صحبت از بازار شوم شهر شام

زینب و بند اسارت وای وای
اهل بیت و این جسارت وای وای

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

چگونه خانه مابی توبی بهار نباشد                      
چگونه دخترتوبی توبی قرار نباشد؟       

 تمام شهرکه درفکرنبش قبرتوهستند                   
چگونه دست علی سمت ذوالفقار نباشد؟   

سه ماه گریه وهرروز بدترازدیروز                     
چگونه چشم من ازفرط گریه تار نباشد؟     

کسی نبود بگوید به مردم این شهر                     
لگد به پهلوی مادرکه افتخار نباشد            

ویاکه مادری افتاد پیش نامحرم                          
دو دست بسته یک مرد خنده دارنباشد          

کسی نبود بگویدکه مادرم باید                           
میان این درودیوار درفشار نباشد              

هزارمرتبه گفتم بمان بمان مادر                       
هزارمرتبه گفتم که رهسپار نباشد                

شبی ندیدم ازاین سوی خانه دربستر                   
سفیدی پراین باغ لاله زارنباشد               

مگر که می شود این مرد دلشکسته شبی             
زداغ مادرآن طفل سوگوار نباشد            

شبی نبود که بابا به قبراو نرود                         
شبی نبود که او زائر مزار نباشد

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجراشده توسط حاج منصور ارضی در حضور رهبر انقلاب(حفظه الله)

السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا 

داده طه لقبت حضرت مادر زهرا

کفو و همتای علی فاتح خیبر زهرا 

به ائمه شده ای حجت اکبر زهرا

التماسیم و به الطاف شما محتاجیم 

با همان دست دعا کن به خدا محتاجیم

وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم 

چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم

باید از بین کلام تو نظر جمع کنیم

باز هم خطبه بخوانی و گوهر جمع کنیم

آنکسانی که به آئین خدا محتاجند

به بیانات تو در دین خدا محتاجند

بگو از راه خدایی که فراموش شده

بگو از راهنمایی که فراموش شده

از رسول دو سرایی که فراموش شده

بگو از حق ولایی که فراموش شده

پهلویت گرچه شکسته است ولی حرف بزن

باز هم فاطمه از حق علی حرف بزن

تو همان جمع فضائل تو همان جمع صفات

تو همان جلوه توحید همان جلوه ذات

احتجاجات تو لبریز دلیل و آیات

راه بیراهه شود گر ندمی تو هیهات

بگو این فتنه با رایت اسلام از چیست

بی تفاوت شدن امت اسلام از چیست

از تو ما یاد گرفتیم که رحمت باشیم

اهل بنده شدن و اهل اطاعت باشیم

در خوشی های زمان یاد قیامت باشیم

همه جا گوش به فرمان ولایت باشیم

چیست فرمان ولایت همه با هم بودن

همه در دایره فاطمه با هم بودن

ای به زخم رخ و پهلوی تو اکرام و سلام

ای که خون پسرت گشته قوام اسلام

فرصت گفتن از تو شده در این ایام

کربلا شرح غم توست به معنی تمام

از علی و غم او تو سخن آغاز نما  

سفره درد غریبانه خود باز نما

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

آئینه دار ام ابیها صبور باش
زینب در این دو روزه‌ی دنیا صبور باش

دنیا اسیر درد و غم بی ملالی است
در این سکوت سرد تماشا صبور باش

بابا که نیست هر چه دلت خواست گریه کن
اما کنار غربت بابا صبور باش

این روزهای غرق محن با برادرت
یا صحبتی ز کوچه مکن یا صبور باش

حرفی نزن ز پهلوی زخمی مادرت
در این غروب عاطفه تنها صبور باش

کار من از طبیب و مداوا گذشته است
انگار رفتنی شده زهرا صبور باش

گاهی دلت بهانه‌ی مادر که می کند
بر سر بگیر چادر من را صبور باش

امروز تازه اول راهست دخترم
فردا که پر کشیدم از اینجا صبور باش

یک روز می روی به بیابان کربلا
بر تل بیقراری و غمها صبور باش

خورشید خون گرفته‌ی من پیش چشم تو
بر روی نیزه می رود اما صبور باش

بر حنجر بریده بزن بوسه جای من
اما به خاطر دل زهرا صبور باش

این آخرین وصیت مادر به زینب است
تا جان به پای مکتب مولا صبور باش

از کربلا به بعد علم روی دوش توست
روح حماسه ! زینب کبری ! صبور باش

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بختیاری

هیچکس نیست که دستی به دعا بردارد
یا که باری ز سر شانه‌ی ما بردارد

هرکه زخمی به تن از خیبر و خندق دارد
آمده تا که از این خانه دوا بردارد

حُرمت خانه‌ی ما حُرمت بیت‌الله است
فاطمه با پدرش شأن برابر دارد

آنقدر زود درِ خانه پر از آتش شد
که نشد صاحب این خانه عبا بردارد

پسری شد سپر و مادری از پا افتاد
فضه آمد که مگر فاطمه را بردارد

سوره‌ی کوثر حیدر سر راه افتاده
کاش پا از سرِ قرآنِ خدا بردارد

با پرِ زخمیِ خود راهِ سپاهی را بست
که علی را ببرد خانه و یا ... بردارد

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

ازل برای ابد مُلک لایزالش بود
چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود؟
حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام، وسعت عالم به زیر بالش بود
هم‌او که خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود
پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچة شب قامت هلالش بود
زمین شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود


قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وُتیره شد
اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکافت
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
اف گفت بر سکوت بنی‌آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی غمِ تمامِ جهان را پذیره شد

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامة شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیرة دروازة بهشت
دستی دگر بر آتشِ پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عجیب بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

پشت زمین شکست؛ خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسان چایچیان

شد فدک، بعد از پیمبر ، کفر و ایمان را محک
کرد رسوا خویشتن را دشمن از غصب فدک

فاطمه ، لطف خفی، روح نبی ، جان علی است
آنکه ذکر خیر او باشد همه ورد ملک

عالم از ام ابیها نور هستی چون گرفت
دارد او بر گردن خلق جهان حق نمک

حضرت صدیقه اطهر، نمی گوید خلاف
کذب قول آن منافق هم، ندارد هیچ شک

صحبت از ارث و وراثت، خود کمال ابلهی است
پیش بانویی که مهر او سما است و سمک

از نبی گیرم، نماند ارث بر فرض محال
حق ذی القربای پیغمبر، نبود از ما ترک

مردکی، مردم فریبی، با ریایی ، بی حیا
آن که اندر مکتب شیطان بود شاگرد یک

شد سراپا مست دنیا، زد به عقبی پشت پا
نام خود در لوح اعدای محمد (ص) کرد حک

با دروغ و ظلم بهتان بست باب علم را
باطل آمد جای حق چون دید حق را بی کمک

وای در محراب قدس و منبر طاها نشست
خائنی پست و منافق با دو صد دوز و کلک

جلوه گر صبر خدا، تیغ ید الله در نیام
رفته خیر المرسلین و مرتضی مانده است تک

در چنین دور خطرناک و زمان فتنه بار
نطق زهرا کرد رسوا خائنان را یک به یک

جسم او چون گوهری بشکست و پنهان شد به خاک
در پی او سال ها بیهوده می گردد فلک

قبر زهرا مخفی و قبر امامان در بقیع
لیک در بیت محمد(ص) آن دو غاصب مشترک

در لهیب عشق و غیرت سوزد و گوید حسان
العجل یا حجت المهدی، یدالله معک

ارسال در تاريخ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن عرب خالقی

من و توکه هستیم یک جفت یکتا              دوابرودوباران دو رود و دودریا

من وتوکه هستیم یک روح  واحد               ولی دردوقالب دوجسم مجزا

من وتودوگنجیم معلوم ومستور                 نهانیم درفرش وازعرش پیدا

دوطرح شگفتیم دردست خالق                 دوانگیزه محض درخلق دنیا

دومضمون بکریم دردفترحسن                   دومصراع یک بیت یک بیت زیبا

دوشورآفرینیم دوخواب شیرین                  دوتا آرزوییم درقلب رویا

دولاله دویاس بهشتی که گشته               به دامان مان چارغنچه شکوفا

منم آنکه روحش دمیده به آدم                 تویی آنکه نورش رسیده به حوا

مراآسمانی ست بانور زهره                    مراسرزمینی ست بانام زهرا 

                                     *   *    *

منم زینت آسمان،آفرینش                      تویی زینت <مَن دَنی فَتَدلی>

من آرام جان منا ،کعبه ،زمزم                 توآرامشی سدرةالمنتهی را

منم ریشه ی شاخسارنبوت                  تویی باعث رشداین سرورعنا

به شأن من وتوست<ویُطعِمونَ               الطَعامَ عَلی حُبه ای... تا...اَسیرا>

من وتوکه درشأن مان <یؤثِرونَ>             سحرگاه نازل شدازعرش اعلی

من وتوکه آزارمان دردودنیاست               به حکم الهی <عذاباً مُهینا>

                                      *   *    *

من وتوکه دنیابرای نگاهی                    به ماداردعمری نگاه تمنا

من وتودودریای پاک وزلالیم                   که گوهربه دست آورندازدل ما

دوچشمه دوتاچشم خورشیدپرور           دوآیینه درروبروی هم امّا   

توراسنگ های مدینه شکستند            مراخردکرداست سنگ تماشا

ولی تواگرچه سراپاشکسته                شکستی غرورخیالی شان را

خودت رابه سختی کمی جمع کردی     به پاخاستی وزدی دل به دریا

<که هان این منم آینه گرچه خردم           ولی خم به ابرونمی آورم تا

نگویید مولای زهراغریب است               که من مثل کوه ایستادم سرپا

قفس جای شیرخدانیست هرگز            رهایش نماییدحالاو إلا

کشم ذوالفقارکلام وبه آهی                 کنم ریشه نسل تان رادراینجا>

 تودرپای حرفت چنان مرد ماندی            حمایت نمودی ازاین مرد تنها

تورا  می زدند وبه این قوم گفتی             علی هست حق وعلی هست مولا

ارسال در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا جعفری

جایی برای کوثر و زمزم درست کن
اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن
با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود
تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی مرتضی و من
بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه
از چند چوب و تخته محرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش
مثل هلال لاله کمی خم درست کن

ارسال در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان
که آینه نگذارند، در برابرتان

که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است
چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان

شکسته ای و همینکه به راه می افتی
صدای آینه می آید از سراسرتان

چه روی داده که حتی برای یک لحظه
عقب نمی رود از روی چهره معجرتان

نبیـنمت که به دیوار تکیه می آری
کنار چشمهای غریب همسرتان

کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود!؟
به گیسوان همیشه نجیب دخترتان

خدا به خیر کند این نفس زدنها را
که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان

ببین چگونه غرور شکسته ی مردی
نشسته پای نفسهای رو به آخرتان

ارسال در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محسنی فر

هنوز از غم تو رزق لاله ها آه است
هنوز یاد تو با خون سینه همراه است

تو را شبیه غزل خوانده شاعر هستی
چرا که عمر غزل مثل یاس کوتاه است

کسی هنوز نفهمیده حرفهایت را
فقط علی است از سر عشق آگاه است

عزا و ماتم ایام فاطمیه ی تو
زمینه ساز ظهور بقیه الله است

جواب و پرسش تاریخ را نداده کسی
جواب عشق مگر ضربه های جانکاه است

عدو برای شکست دلاور خیبر
بگفت کشتن زهرایش اخرین راه است

علی چگونه صبوری نمود بر سیلی
هنوز جای کبودی به صورت ماه است

اگر شکسته شده سینه ی بتول رسول
گناه یثرب بی درد و خلق گمراه است

هنوز قصه همان است مرتضی تنهاست
چرا که یوسف زهرا هنوز در چاه است

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

دل کوچه از رد پایش گرفت
همان اول ماجرایش گرفت

کسی راه یک کوچه را تنگ کرد
کسی راه را بر خدایش گرفت

و دستی که می شد همان ابتدا
خبرهایی از انتهایش گرفت

چه بادی وزید از ته کوچه ها
که شهر مدینه هوایش گرفت؟

نمی دانم آن شدت ناگهان
که پر درد بود از کجایش گرفت؟

سراسیمه بغضی به داداش رسید
از ضربه ایی که صدایش گرفت

مگر چه به دستان این کوچه داد؟
که زخم کبودی به جایش گرفت

مجالش نمی داد تا پا شود
حسن بود از شانه هایش گرفت

حوالی پهلوی پا خورده اش
دل آسمان هم برایش گرفت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

در بین کوچه های مدینه شهید شد
آن مادری که یک شبه مویش سپید شد

در، هم زبان به شکوه گشود و  در آن غروب
آتش برای فتح حریمش کلید شد

در گیر و دار جزر و مد تازیانه ها
باران لطف اهل مدینه شدید شد

با آتشی که شعله کشید از در بهشت
آماده ی تسلی پهلو ، حدید شد

دستش شکست و دامن حق را رها نکرد
بانوی خسته بانی رازی رشید شد

سیلی دست سنگی دیوار و دست باد
یعنی دو گوشواره ی او ناپدید شد

انداخت سایه دست کبودی به روی ماه
وقتی که آفتاب خدا بی مرید شد
 
این گونه بود عاقبت غربت امام
یک جامعه تباهِ دو فکر پلید شد

مشرک شدند بعد نبی مردمان شهر
تنها ببین مظاهر بتها جدید شد

ریشه دواند در دل دین انحراف ها
دستان کینه نیز بر علت مزید شد

تا منبر رسول خدا نیم قرن بعد
جای شراب خواری دهها یزید شد

آری حسین فاطمه در قتلگاه نه !
در بین کوچه های مدینه شهید شد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمد جوادی

قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد

گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم می لرزد

بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد

از همان روز که از کوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت،حسنم می لرزد

آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد

تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم می لرزد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بیا بشنو تو بانگ الامانم
که رفته ازتن من روح وجانم

تمام هستی حیدر بعید است
که بعد رفتنت زنده بمانم

به جان مرتضی زود است زهرا
غم بی مادری بر کودکانم

نگاهم تیره گشته همچو رویت
شده دریایی از خون دیده گانم

پرستوی شکسته بال حیدر
صفا را  تو مبر از  آشیانم

نگه گن زینبم افسرده حال است
شده خون قلب طفل بی زبانم

من آن باغم که یاسی چون تو دارم
ستم باریدو کرد آخر خزانم

مکش آه از جگر قلبم مسوزان
مزن ناله که کردی نیمه جانم

علی گردد فدایت فاطمه جان
که جان دادی برای حفظ جانم

چه پیش امد که در سن جوانی
دودستت بر کمر داری ندانم

چرا رو از من دل خون گرفتی
چه کرده با رخ تو خصم جانم

به قلب و جانم آن دم لرزه افتاد
زمین خوردی به پیش دیدگانم

مپوشان صورتت از محرم خویش
بده یک لحظه رویت را نشانم

عدو تا بر در خانه لگد زد
چه شد آنجا که لرزید استخوانم

غلاف تیغ خصم بی مروت
چه کرده با تنت ای روح و جانم

خدا داند چه آمد بر سرتو
تک و تنها میان دشمنانم

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

از بعد تو تنها شدم و یار ندارم
بر دل غم تو دارم و غمخوار ندارم

اسرار به دل دارم و گویم به دل چاه
ای محرم من محرم اسرار ندارم

گردیده دعای تو قبول و دگر امروز
درخانه بود بستر و بیمار ندارم

ای کاش که ویران شود این خانه حیدر
چون تاب نکاه در و دیوار ندارم

هر روز بگریم ز غمت یار جوانم
بعد تو به جز دیده خونبار ندارم

ای یار علی رفتی و حیدر شده تنها
خون بر دل من گشته و دلدار ندارم

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین میرزایی

داغ تو روزگار مرا همچو شام کرد
خورشید بخت عمر مرا رو به بام کرد

آن دشمنی که بود به فکر شکست من
با کشتن تو کار علی را تمام کرد

آیا غریب نیست علی که به شهر خود
نشنید یک جواب به هرکس سلام کرد

از آن زمان که ماه  من قدت هلال شد
لبخند را دگر به لب من حرام کرد

آتش زدند خانه من را که جبرئیل
از امر حق به خاک درش استلام کرد

از پا فتاد پشت در خانه از لگد
زهرا که پیش پای پیمبر قیام کرد

می زد تورا مغیره وقنفذ به کوچه ها
بازوی تو کبود ندانم کدام کرد

سیلی و تازیانه وضرب غلاف تیغ
امت چنین به دخت نبی احترام کرد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای مقدس ترین کلام خدا
بر تو عصمتت سلام خدا
کوثر چشمه های نوری تو
ای زلالین سبوی جام خدا
بر نبی بعد از تجرد محض
تو مطهرترین پیام خدا
غیر ربانیت بولله
بوده ایی مظهر تمام خدا
بسکه اعجاز می کند نامت
نام تو هم ردیف نام خدا
وحی منزل ز لعل تو می ریخت
خطبه هایت همه کلام خدا
حب تو هر دل فراری را
طرفه العین کرده رام خدا

فخرم این بس ز لطف دلدارم
در دلم حب فاطمه دارم

ای سراج منیر ماه علی
نور رویت چراغ راه علی

با ولایت مدارتر ز همه
یک تنه بوده ایی سپاه علی
پشت گرمی حیدر کرار
سوی پشمان تو نگاه علی
برق لبخند پر محبت تو
نور امید هر پگاه علی
چادرت را تکان بده برخیز
شانه ی تو تکیه گاه علی
صورتت رنگ چادرت گشته
در خسوفی مگر تو ماه علی
در دیار سلام های غریب
بستر پاک تو پناه علی
می شود داغ بی کسی را دید
بین این گریه ها و آه علی

فخرم این بس ز لطف دلدارم
در دلم حب فاطمه دارم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

اگر این روضه ها برپا نباشد
نشان از شیعگی در ما نباشد

برای ما در این دنیای تاریک
خدایی غیر هییت جا نباشد

میان شهر ما یک نفطه حتی
بچز هییت دگر زیبا نباشد

بگویم با شهیدانی که رفتند
که اسمی از شما حتی نباشد

رسیدن بر شما سخت و محال است
دل ما کربلایی تا نباشد

دلم یاد امیرالمومنین کرد
همانکه غیر او مولا نباشد

میان سجده هایش ناله می زد
علی مرده است اگر زهرا نباشد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

گفت:آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
 و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما
 
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

به مناسبت شهادت بی بی دو عالم حضرت زهرا(س) خطبه ی فدکیه تقدیم می گردد...

متن کامل آن در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد ناصری

درددل حضرت زهرا(س) با رسول اکرم(ص)

تا تو بودی هنوز جبراییل
گاه بر اهل بیت سر می زد

نور پیشانی ات که می تابید
طعنه بر صورت قمر می زد

ما که زیر کسای تو بودیم
دور چادر فرشته پر می زد

پشت در ازدحام سائل بود
هرکسی با اجازه در می زد

فخر می کرد بر همه هرکس
دست بر حلقه زودتر می زد

کاش می مردم و نمی دیدم
کاش جانم ز سینه پر می زد

تا تو رفتی عجب ورق برگشت
روی در شعله ها شرر می زد

هرچه من بیشتر فغان کردم
دشمنت نیز بیشتر می زد

کور بودند یا نمی دیدند؟
دخترت داشت بال و پر می زد

سوختم بوی یاس تا پیچید
شوهرم مرتضی به سر می زد

داد زد فاطمه! که می دانست
شهر یثرب تو را نظر می زد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد ناصری

ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن

با همین احوال تنها دل خوشی من تویی
راضیم من به همین قدکمانی صبر کن

کاش می مردم نمی دیدم مسافر می شوی
تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن

من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن

خوب بگو بانو که قصد کشتم را کرده ایی؟
می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن

این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حامد خاکی

من رفتنی هستم دگر کاری نداری
مظلوم! با مظلومه ات کاری نداری

تا رفع زحمت کردنم چیزی نمانده
فردا در این بستر تو بیماری نداری

مثل جنین زانو بغل کردن ندارد
خانه نشین! گیرم طرفداری نداری

با چه دردت را بگو عیبی ندارد
وقتی که غم داری و غمخواری نداری

وقتی که دفنم می کنی آقا بمیرم
تاریک تر از آن شب تاری نداری

مردم اگر از تو سراغم را گرفتند
از قبر من مولا خبرداری نداری

دیگر خداحافظ، حلالم کن علی جان
جان تو جان بچه ها کاری نداری

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا اسماعیلی

بغض دارم در گلو از داغ زهرا(س)، یا حسین(ع)
کاش می شد اشکهای من شکوفا، یا حسین

یک جهان اندوه دارد، طبع شعرم در بغل
از کبود داغ آن بانوی غمها، یا حسین

اشک می ریزد دو بیتی های غربت در دلم
در شبی مظلوم، با چشمان مولا، یا حسین

باغ زهرا از هجوم درد پرپر شد، دریغ
می شود امشب علی(ع)، تنهای تنها، یا حسین

کاش می دادی نشانی از مزار سرخ عشق
می دهی ما را جوابی سبز آیا، یا حسین؟

خوب می دانم که تا هنگام رستاخیز عشق
حسرت تلخی است، حل این معما یا حسین!

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی جهاندار

دریای نوری و به تلاطم نشسته ای
صحرای طوری و به ترنّم نشسته ای

با مژده ی "فصلِّ لربِّک" رسیده ای
در خانه ی "لیُذهب عنکُم" نشسته ای

با چادر گُلی سر سجاده سالهاست
با آسمانیان به تکلُّم نشسته ای

"اَلیوم..." روز شادی دلهای خسته است
آن روز را غدیر تر از خُم نشسته ای

با گردش نگاه تو می گردد آسمان
امّا به آرد کردن گندم نشسته ای

بی عشق بی علی چه بر این قوم رفته است
پهلو گرفته در غم مردم نشسته ای

با نور چشم های تو می خندد آفتاب
شاید حسین را به تبسّم نشسته ای

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمدرضا هاشمی زاده

 ای زهـــره ی حق، بانوی پهـلوشکســته.
ای نـــام تــــو بر تارِ ِک عـــالم نشســـته

نـــــام بلنــدت چـــلچــــراغ آسمـــان هـــا
ای اشکهایت مـــرهــــم دلـهــای خســــته

ریــــزد ز ا بـــر دیــــده ی بــارانــی تــــو
صدها ستاره دردل شــب، دســته دســـته

تـــوبا علـی چون بلبل وگل در گلســــتان
از خــار وخــاشــاک زمیـن دامـن گسسته              

دستاس تو این چـرخ گردون بود ومیگشت  
در دســتهــــای مهــــربـان پیـــنــه بســــته

جـــانــم فـــــدای آن دل دریـــایــــی تـــــو
ای مــادر افســرده ی پهــــــلو شـکســـــته

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمید داودی نسب

دلیل خلق دو عالم فقط تویی زهرا
در آیه آیه ی مریم فقط تویی زهرا

فقط نه خلقت عالم، خود پیمبر گفت:
دلیل خلقت من هم فقط تویی زهرا!

جدا زروضه و پرچم نمی شوم هرگز
چرا که صاحب پرچم فقط تویی زهرا

کسی که می کند امضا برات کرببلا
درون ماه محرم فقط تویی زهرا

خدا کند که سری هم به قبر ما بزنی
امید شیعه در آن دم فقط تویی زهرا

فقط نه ورد زبان علی و بابایت
که بر زبان خدا هم فقط تویی زهرا

چقدر نور تو در این غزل تلاطم کرد
در آن زمان که سرودم فقط تویی زهرا..

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زهرا همان کسی است که بیت محقرش
طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش آفریده است
تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
«مردی» پـیـمبر است که زهراست دخترش

مانند احترام خداوند واجب است
حفظ مقام فاطمه حتی به همسرش

یک نیمه‌اش نبوت و نیمش ولایت است
حالا علی صداش کنم یا پیمبرش

دست توسل همه‌ی انبیا بود
بر رشته های چادری صبح محشرش
 
ما بچه‌های فاطمه ممنون فضه ایم
از اینکه وا نشد پس در پای دخترش

مسمار در اگرچه برایش مزاحم است
اما مجال نیست که بیرون بیاورش

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن زار شدن هم دارد

هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند
عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد

عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت
چشم بیمار شده تار شدن هم دارد

همه با درد به دنبال طبیبی هستیم
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد

ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست
بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد

آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
این همه عقده تلنبار شدن هم دارد

از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد

نکند منتظر مردن مایی آقا؟!ـ
این بدی مانع دیدار شدن هم دارد

ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیم
عفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

ارسال در تاريخ شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کاظم بهمنی

خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است
روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است

می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم
گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است

می روم تا در و همسایه نگویند به تو
گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است

طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر
بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است

فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند
بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است

بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت
زندگی از نظر هر دو قناری سخت است

منتظر باش علی جان پدرم می آید
تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است

ارسال در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا اسماعیلی

بانوی نور، مادر آیینــــه ها ! سلام
روشن ترین تبسـم نور خدا ! ســـــلام

ای کوثر کبود خــدا، با سه آیــــه آه !
از ما به زخم های کبود شـــما، سلام

حزن غریب پنجره ها در غروب نـــــور
ای خواهش همیشه ی آیینه ها ســلام

ای ماه سرخ گمشده در ناکجای خاک !
 بر رد پای نـور تو در ناکجـا ، ســـــــلام

غمگیــن ترین پرنده ی ســیاره ی بقیـــــــع !
بال و پر شکستــه ی روح تو را ســلام

ای باغبان دل شده ی لاله های ســرخ
ای وارث حماســه ی کرب وبــلا ! ســـلام

ای برتر از فرشته ، شبـیه خود خـــدا !
از ما به روح سبز شما ، تاخــدا، ســـلام

 دست عنایتی به سـر حاجتم بکـــــش
چشمم هنوز مانده به دست شما...سلام !

ارسال در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا سماعیلی

زمین بیا ز بهاران دوباره دعوت کن
دعای چلچله را جان گل اجابت کن

کنون که سبزه لگدمال خشم پاییز است
بیا برای خدا ، سبزه را حمایت کن

عطش دوباره به دنبال آب می گردد
بیا به گوش عطش ، چشمه را تلاوت کن

شکسته بال و پر مهربان پروانه
بیا به باغ و به پروانه ها محبت کن

به چشم پنجره ها روزن امیدی نیست
بیا به سوی دل آسمان اشارت کن

در ازدحام شب بی ستاره می پوسی
بیا به شهر سحر ، با سپیده خلوت کن

چهار فصل جهان گرچه فتنه باران است
به زیر بارش این فتنه استقامت کن

حدیث عاشقی ما نمی شود کهنه
بیا حکایت این شرح بی نهایت کن

ارسال در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

مرو که کوچه برای پرت خطر دارد!!!
مرو که رد شدن امروز دردسر دارد!!!

مگر نگفت خداوند خلقتت حتی
برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا
بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای
که چشمهات فقط دید مختصر دارد

نوشتند که پیشانی ات به جایی خورد
خلاصه ضربه ی بد اینجنین اثر دارد

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد؟
ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟

میان کوچه بدون رمق، بدون فدک
نشسته فاطمه یعنی علی خبر دارد؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

شان تو والاست ، نه والاتر از این حرفهاست
چشم تو دریاست، نه دریا تر از این حرفهاست

ابتدایت انتها و انتهایت ابتداست
آن سر پیدات ، ناپیداتر از این حرفهاست

بهر تو انسیه الحورا مثالی بیش نیست
خلقت انسانی ات ، حورا تر از این حرفهاست

جلوه ات را مصطفی و مرتضی دیدند و بس
چشم های خلق نابیناتر از این حرفهاست

با همین سن کمت هم نوح هجده ساله ای
عمر کوتاه تو با معناتر از این حرفهاست

تو سه شب که هیچ هر شب شهر را نان میدهی
سفره ی افطاری ات ، آقا تر ازاین حرفهاست

جایگاه فاطمیه در سه شب محدود نیست
لیلة القدر علی یلداتر از این حرفهاست

سایه ها کوچک تر از آنند تاریکت کنند
فاطمه جان روی تو زهرا تر از این حرفهاست

دست بردار ای حبیبه ، دست بر معجر مبر
ارزش نفرین تو بالاتر از حرفهاست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

من از دیار حبیبم غریب افتادم
بیا بیا گل نرگس برس به فریادم

در این زمانه ی غربت تو تکیه گاه منی
ز لطف و مرحمت خویش کن تو امدادم

تمام زندگی من تصدق سر توست
وجود خویش همه نذر نام تو دادم

همیشه گریه ام از دوری تو بوده و بس
ولی به یاد سحرگاه وصل دلشادم

خوشم اگرکه حقیرم حقیر اربابم
اسیر موی تو هستم ز غیر آزادم

کمال عاشقی عارفانه حیرانی است
بدین اصول قدم در ره تو بنهادم

اگر که از سر زلفت جدا شوم چه کنم
شبیه یک کفی از خاک رفته بر بادم

بدین طریق بود عاقبت به خیری من
تو در میان قنوت سحر کنی یادم

قسم به اشک غریب مدینه و حرمش
من از دیارم حبیبم غریب افتادم

به خاک خونی کوچه قسم عزیز الله
دگر بیا ز سفر ای ذخیره ی الله

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

افتادی و ازدست من کاری نمی آمد         
حتی کسی هم درپی یاری نمی آمد
       
آنروز اگر توحامی مولا نمی بودی         
بعدازشما قطعا علمداری نمی آمد      

زهرا اگربودی و من هم در کنارتو         
با نور تو بانوشب تاری نمی آمد         

بعد از تو زانویم دگرطاقت نمی آرد         
بر دوش من با بودنت باری نمی آمد
     
ای کاش می شد پشت در هرگز نمی رفتی        
تا سوی پهلوی تو مسماری نمی آمد

آنروز اگر دستان من را باز می کردند        
هرگز سراغ تو که بیماری نمی آمد   

سنگینی داغت بروی شانه من گفت         
روی سرت او بود آواری نمی آمد    

زهرا خداحافظ ولی اینجا اگربودی         
هرگزسراغ من گرفتاری نمی آمد     

این ظلم رابا تو اگر اینسان نمی کردند         
تاآخر دنیا عزاداری نمی آمد        

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

نغمه مستشار نظامی

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید
محمد(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید

صدای نالهء خاک است این یا شادی افلاک
نوای تو‌آم سوز نی و تنبور می آید

محمد سخت دلتنگم برای حزن لبخندش
به سمت مادر امشب ـچشم دشمن کورـ می آید

بمیرم دخترم این خاکیان بد با تو تا کردند
نفهمیدند از تو آیه های نور می آید

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

*
علی امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته
گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته

به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها
قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته

قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی
قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته

علی جان دخترم را ،نور چشم خاندانم را
ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!

قدم در کوچه دلتنگیت بگذار آهسته
بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته

*
بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

در گفتگویش داشت منبر گریه می کرد
دیوار می لرزید و با در گریه می گرد

با اشکهایش باور ما آب می خورد
دشتی پر از گلهای باور گریه می کرد

تا گنبد این خانه در آتش فرو رفت
در پشت در هم یک کبوتر گریه می کرد

این بار از آتش گلستان زخم می خورد
می سوخت ابراهیم و هاجر گریه می کرد

دوزخ در اینجا قطعه ای در شکل کوچه است
در شعله هایش خشم محشر گریه می کرد

در رویش غم کودکی همپای عالم
وقتی که می پژمرد مادر گریه می کرد
 
کعبه بساط روضه اش را پهن می کرد
زمزم کنار حوض کوثر گریه می کرد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد محمد زمانی

با حمزه تا که لب به سخن باز می کند
کوه احد به ناله دهن باز می کند

بغض گلوش بسته ولی راه گفت و گو
با اشک چشم راه سخن باز می کند

شمشیر می شود همه ناله های او
از دست آفتاب رسن باز می کند

با هر نفس که می کشد از سینه ی کبود
گلهای زخم سر ز بدن باز می کند

تنهابه بی کرانه ی تنهایی علی است
بالی اگر به زخم شدن باز می کند

فردا که خاک تیره بغل وا کند به او
آغوش بر حسین و حسن باز می کند

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بختیاری

نشسته دیده به باران ، ولی بهاری نیست
دلم شکسته گُلم گریه اختیاری نیست

تو را به جان علی اینقدر تلاش نکن
که از چنین بدنی انتظار کاری نیست

بیار بار دلت را به شانه‌های علی
که در مقابل پیراهن تو باری نیست

برای دست تو این شانه بار سنگینی است
عزیز حال تو که حال خانه داری نیست

تمام خانه و کوچه پراست از لاله
خزان بستر تو جای لاله‌کاری نیست

***
میان سینه‌ی مجروح من حرم داری
چه فرق می‌کند این که تو را مزاری نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علیرضا قزوه

مختار!

راهی نمانده است

همین امشب 

از سریال بیرون بزن

پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند

با کمک سازمان ملل

بیرون بزن

 با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان

که نشسته اند پای گیرنده هایشان

و با همین شمشیرها

که در دست فرزندان مالک است

به جنگ شمر برویم

و شمر همین آل خلیفه است

همین عبدالله است و همین عبیدالله

و شمر همین شورای اعراب اند

که منجنیق آورده اند در بحرین

و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند

وگرنه اهل سنت با مایند

و عاشقان رسول الله با مایند

تنها شمر و سنان

با آل سعود و آل خلیفه

با آل شکم و آل حرام آن سویند

و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند

و آل بی بی سی

همیشه آن سو بودند

به مختار گفتم چاره ای نمانده

باید از دل سریال بیرون زد

با اسب

با شمشیر

با قایق های تندرو و با شعر

که  جهان همین کوفه ست

و عاشقان علی(ع) امشب

بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

شما اگرچه نبودید با من اما خوب
صدای گریه تان را به یاد دارم من

قسم به حرمت زهرایی خودم فردا
به دست نارشما را نمی سپارم من

ولو به کندن یک گوشه ای ز چادر خود
برای شفاعت گرو می آرم من

میان حشر شما را اگر ندیدم من
کنار درب جهنم در انتظارم من

اگر بناست شما را جدا کنند از ما
قسم به موی سپیدم نمی گذارم من

کمیت جمله ابنا آدمی لنگ است
اگر که دست ابوالفضل را نیارم من

نگاه بر قد و بالای زرد من نکنید
اگرچه برگ ندارم ولی بهارم من

رشید بودم و با درد لاغرم کردند
میان بسترم آن قدر گریه دارم من

به غیر سینه سپر کردنم چه می کردم
شبیه شیر خدا که سپر ندارم من

هزار شکر که شرمنده ی خدا نشدم
اگرچه دست ندارم علی که دارم من

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

پیر غلام
عمری است رهین منت زهراییم
مشهور شده به عزت زهراییم
مردیم اگر به قبر ما بنویسید
ما پیر غلام حضرت زهراییم

شفاعت
ما زنده به لطف رحمت زهراییم
مامور برای خدمت زهراییم
روزی که تمام خلق حیران هستند
ما منتظر شفاعت زهراییم


خاطره ی غریب

با راز شکسته ی کبوتر چه کنیم
با خاطره ی غریب مادر چه کنیم
دیروز نبودیم فدای تو شویم
امروز بگو بگو که حیدر چه کنیم

خجالت
من بودم و باب هل اتی را بستند
امکان رسیدن به خدا را بستند
ای کاش بمیرم که خجالت زده ام
من بودم دست مرتضی را بستند

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای تکیه گاه شانه ی بی یاورم مرو
ای بوسه گاه زخمی بال و پرم مرو

بر زندگی ساده نه ساله رحم کن
من التماس می کنمت همسرم مرو

روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن
ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو

دستم به دامنت قسمم را قبول کن
زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو

خیبر شکن ببین که به زانو در آمده
بی تو غریب می شوم ای همسرم مرو

باور نمی کنی که بدون تو بی کسم
کی می شود جدایی تو باورم مرو

سنگ صبور من بروی بهر درد دل
سر تا کمر به چاه فرو می برم مرو

آنکه ز ساقه نو را شکست«تبت یداه»
یاس کبود من گل نیلوفرم مرو

زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت
کردم دعا که خوب شوی مادرم مرو

ارسال در تاريخ یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر حوتی

هرچند پنهانی ولی پیدا ترینی
هرچند با مائی ولی تنها ترینی

از آسمان می آئی ای باران رحمت
گیرم که پائین آمدی بالا ترینی

انسیه الحورائی و مبهوت ماندم
انسان ترینی یا مگر حورا ترینی..!؟

وقتی توراز لیله القدری ، یقیناً
تفسیر آیه آیه را معنا ترینی

درک تومثل درک توحیدست ،سخت است
برهرسئوال وپرسشم ، آیا ترینی

هم جمع اضدادی و هم جمع نقیضین
هرچند بانوئی ولی آقا ترینی

گرچه مقام انبیاء زهراست ، اما...
تنها تو دربین همه زهرا ترینی

خواهم اگر یک جمله درمدح تو گویم
تنها همین ، ( درجمع خوبی ها ، ترینی)

ارسال در تاريخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

در می زنند فکر کنم مادر آمده
از کوچه ها بنفشه ترین پیکر آمده

او رفته بود حق خودش را بیاورد
دیگر زمان خونجگری ها سر امده

وقتی رسید اول مسجد صدا زدند
بیرون روید دختر پیغمبر آمده

سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش
با خطبه هاش از پس آنها بر آمده

سوگند بر دلایل پشت دلایلش
در پیش او مذینه به زانو درآمده

مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند
انگار حیدر است که در خیبر آمده

وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید
یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده

مانند یک کبوتر از این لانه رفته بود
حالا بدون بال و بدون پر آمده

گنجینه های باغ بهشت است برای او
هرچند گوشواره اش از جا در آمده

در کنج خانه بستری آماده می کنم
در می زنند فکر کنم مادر آمده

ارسال در تاريخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اصغر ذاکری

آهی غریب خیمه زده در صدای تو
« عجّـل وفات » می شنوم در دعای تو

گـیرم نگفته ای که چه شد، با شنیده ها
دارم هلاک می شوم از ماجرای تو

در عاشقی چقدر کم آورده ام عزیز!
حس می کنم نیامده ام پا به پای تو

از من فقط دلی ست که لبریز خون شده
افسوس زخمی است ولی جای جای تو

جز اشک و بوسه مرهم دیگر نداشتم
با عاشقی دوا می سازم برای تو

من زنده ام علیّ ِ تو باشم، فقط همین
بگـذار تا نفس بکشم در هـوای تو

لبخند خسته ات را باور کنم اگر
تکـلیف چیست با غم ِ در چشم های تو؟

خاک حیاط خانه سزاوار بوسه نیست
بر روی آن نباشد اگر ردّ پای تو

ارسال در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی محمد مودب

دریا چه بق کرده است، دریا کودکانه است
بی حرف، بی جاشو و بی موج و ترانه است

ترسیده از چیزی مگر دریا کز اینسان
با موج موجش رعشه های بی بهانه است

شور است اما شوری اش از جنس اشک است
انگار از پلک زمین اشکی روانه است

با بادها هم شوق بازی کردنش نیست
دریا که چون مرداب ها نیلوفرانه است

امشب چرا جز لو ءلوء  خونین ندارد
امشب چرا چون لخته هایی بیکرانه است

در ساحل خونین آن سو دیده شاید-
شب را که گرم جستجو – خانه به خانه – است

رگ موج هایش سوخته از بس که دیده
در  نخلهاشان شعله سرگرم زبانه است
 
با ماهیان قرمز از دریا نگویید
دیگر نه آن دریای شعر عاشقانه است

از حیرت آلاله های ساحلش سرخ
دریا چه بق کرده است، بغضی جاودانه است

ارسال در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمود ژولیده

دلتنگ دلبرم نگران جدایی ام
چشم انتظار جلوه ایی از رونمایی ام

ای کاش غیر ما ننشید به غیر وصل
آغوش باز می طلبد دلربایی ام

در کوی عشق تو قدمی بر نداشتم
با تو رفیق راه نشد آشنایی ام

تاریک مانده ام تو به داد دلم برس
دلداده تولد یک روشنایی ام

یاران به کوی وصل تو نائل شدند و من
عمرم گذشت و در غم تو ابتدایی ام

در کوله بار خویش ندارم به جز طلب
در راه تو نشسته ام و در گدایی ام

جام توسلات دلم خشک و خالی است
شهدی رسان که که طالب وجه خدایی ام

با مرگ سرخ زندگی ام را کمال بخش
لب تشنه ی شهادت با سر جدایی ام

من بی قرار آمدنت مانده ام بیا
بازا قسم به حضرت زهرا فدایی ام

ارسال در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر مسافر

روزی که راه کوچه را سد کرده بودند

انبوه غم بر قلب احمد کرده بودند

اول فدک را غصب کردند ، بعد از آن هم

کار پلیدی که نباید کرده بودند

چون دیده بودند پشت در زهرا نمرده

پس قصد سیلی مجدد کرده بودند

آیا ندانستند از این کوچه بسیار

جمع ملائک رفت و آمد کرده بودند

زهرا چنین می گفت با خود کاش قبل از

سیلی زدن این بچه را رد کرده بودند

دور از نگاه مرتضی هر گوشه طفلی

ارام اما گریه بی حد کرده بودند !

زهرا که رفت رحمت زشهر هم رخت بربست

این طایفه با خود چقدر بد کرده بودند

بعد از فراق فاطمه این خانواده

زان کوچه آیا رفت و آمد کرده بودند ؟

از کودکی در پاسخ این یک سوالم

از چه مسیر کوچه را سد کرده بودند ؟

ارسال در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشگری

دلشوره داری، زخم های پر نمک داری
زخم نهان و بی شماری از فلک داری

مشکات نوری، جنس خاک این زمین ها، نه!
فرقی مگر با حوریه یا که ملک داری؟

وقتی بهشتی زیر پایت هست ای مادر
چه احتیاجی بر خراج یک فدک داری؟!

در بین آن آتش چگونه تاب آوردی؟
با این که پر هایی شبیه شاپرک داری

آیینه ای هستی نصیب کینه ای دیرین
طائف نرفته بر تنت صد ها ترک داری

با اینکه می دانی صباحی پیش ما هستی
ذکر لب «یا لیتنی کنتُ معک» داری

مادر شما نام رشیده داشتی امّا
آخر چه آمد بر سرت که کم کمک داری...:

از درد می پیچی به خود از بس که بر رویت
مُهر مودّت، نه! رد مشت  و کتک داری
 
یک همسر مأمور صبر و خار در چشم و ...
یک یثرب پر حیله و دوز و کلک داری

باید مراعات شما و حالتان را کرد
دلشوره داری، زخم های پر نمک داری

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

ماندن که هست صحبت رفتن برای چه؟
زهرای من حلالیت از من برای چه؟

وقت نفس نفس زدنت پیش پای من
لاله نریز این همه گلشن برای چه؟

دارم به جمله ی پدرت فکر می کنم
وقتی که هست فاطمه جوشن برای چه؟

باشد نخند...از تو توقع نداشتم
این دل شکسته هست شکستن برای چه؟

زهرا کشان کشان دم در آمدی چرا؟
گفتم نیا که...آمدی اصلا برای چه؟

ما را برای همسفری آفریده اند
بی من تلاش بهر پریدن برای چه؟

اسما که بود دور و برت فضه هم که بود
تابوت خویش خواستی از من برای چه؟

هنگام دور گردن این پیرهن که شد
جان حسین این همه شیون برای چه؟

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تو خانه دار علی هستی و پری علی
تویی کمال عروج کبوتری علی

نشان دهنده ی بالایی تکامل توست
همین روایت با تو برابری علی

علی به همسری ات باید افتخار کند
و یا تو فخر بورزی به همسری علی

هزار سال دگر هم نمی بریم از یاد
حماسه ایی که تو دادی به دلبری علی

قسم به حرمت تو مثل تو نمی خواهیم
حکومتی که نباشد به رهبری علی

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج علی انسانی

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند

از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ