مسعود اصلانی

ابری شدم به نیت باران شدن فقط  
مور آمدم برای سلیمان شدن فقط
باید ز گوشه چشم تو کاری بزرگ خواست  
چیزی شبیه حضرت سلمان شدن فقط
باید به شیعه بودن خود افتخار کرد  
راضی نمی شوم به مسلمان شدن فقط
دنیای دیگریست اسیری و بردگی
آن هم به دام زلف کریمان شدن فقط
لا یمکن الافرار ز تیر نگاه تو
چاره رسیدن است و قربان شدن فقط
در خانه ی کریم کفایت نمی کند  
یک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
این لطف فاطمه است و عشق است تا ابد  
سرمست از نوای حسن جان شدن فقط

فکری برای پر زدن بال من کنید
من را اسیر زلف امام حسن کنید


آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده  
بی کس شدی و ناله ی تو بی اثر شده
پیش حسین سرفه نکن آه کم بکش
خون لخته های روی لبت بیشتر شده
یک چشم خواهرت به تو یک چشم به تشت  
تشت مقابلت پر خون جگر شده
از ناله هات زینب تو هل کرده است
گویا که باز واقعه ی پشت در شده
ای وای از مصیبت تابوت و دفن تو
وای از هجوم تیر و تن و چشم تر شده
می گفت با حسین اباالفضل وقت دفن  
این تیرها برای تنش دردسر شده
موی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیر
 دوران غربت حسن اینگونه سر شده

یک کوچه بود موی حسن را سپید کرد
یک اتفاق بود که او را شهید کرد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حامد ظفر

محتاج سفره ات همه حتی کریم ها
خوردند دانه از کرمت یا کریم ها

هر صبح عطر کوی شما می وزد به ما
مستانه می وزد به دل ما نسیم ها

مست است دل ز عهد الست و بربکم
ما سینه میزنیم در غم تو از قدیم ها

از قبر بی ضریح تو خورشید می دمد
ای جان فدای غربت کویت کلیم ها

بر خاک قبر تو همه تعظیم می کنند
بنگر دمی به قامت قامت دو نیم ها

با صادق است و باقر و سجاد هم جوار
یا مجتبی بقیع تو باشد حریم ها

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی زمانیان

نخل زردم جوانه می خواهم
کفترم آب و دانه می خواهم
بر فراز مناره های حرم
گوشه ای باز لانه می خواهم
روی پرهای من بزن مهری
بی نشانم نشانه می خواهم
کفتر خانگی این حرمم
دانه از اهل خانه می خواهم
در کنار رواق دارالزهد
منزلی جاودانه می خواهم
از شما روز اول هر ماه
مثل مردم سرانه می خواهم

خانه جز این حرم نمی خواهم
پر پرواز هم نمی خواهم

آستان بوس خود خطابم کن
بد حسابم ولی حسابم کن
برکه ی خشکم و گل آلودم
کوثر معرفت گلابم کن
قسمت می دهم به جان جواد
بعد اگر خواستی جوابم کن
کرمت گر اجازه داد آقا
پیش چشم همه خرابم کن
من شبیه دعای بی روحم
روح ادعیه مستجابم کن

ای خداوند عشق یا احساس
نظری کن به خاطر عباس

درد من را تو خوب می دانی
حق همسایه را تو خوب می دانی
حق همسایه جا نیاوردم
نیست این شیوه ی مسلمانی
ولی ای با وفا پناهم ده
هرچه باشد تو از بزرگانی
لحظه ای که جنازه ام آمد
وای من گر که رو بگردانی
یوسف ار ماه کنعان بود
تو مه آسمان ایرانی
وای آقا چقدر می آید
به تو لفظ شریف سلطانی

گفته ام هر کنار در هر سو
ضامنم هست ضامن آهو

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

آمدی با تجلّی توحید
به زمین آوری شرافت را
ببری از میان این مردم
غفلت و کفر و جاهلیت را

ولی افسوس عدّه ای بودند
غرق در ظلمت و تباهی ها
در حضور زلال تو حتّی
پِیِ مال و مقام خواهی ها

سال ها در کنار تو امّا
دلشان از تب تو عاری بود
چیزی از نور تو نفهمیدند
کار آن ها سیاهکاری بود

در دل این اهالی ظلمت
کاش یک جلوه نور ایمان بود
بین دل های سخت و سنگیِ‌شان
اثری از رسوخ قرآن بود
 
چه به روز دل تو آورده
غفلت نا تمام این مردم؟
در دل تو قرار ماندن نیست
خسته ای از مرام این مردم
 
آخرین روزها خودت دیدی
فتنه ای سهمگین رقم می خورد
و شکوه سپاه پر شورت
باز با خدعه ها به هم می خورد

پیش چشمان گریه پوشت باز
ببرق ظلم را علم کردند
ساحتت را به تهمت هذیان
چه وقیحانه متهم کردند
 
لحظه های وداع تو افسوس
دل نداده کسی به زمزمه ات
یک جهان راز و یک جهان غم داشت
خنده ی گریه پوش فاطمه ات

بعد تو در میان اصحابت
چه می آید به روز سیره ی تو
می روی و غریب تر از پیش
بین نامردمان عشیره ی تو

خوش به حال ستارگانی که
با طلوع تو رو سپید شدند
از تب فتنه در امان ماندند
در رکاب شما شهید شدند
 
می روی و در این غریبستان
بی تو دق می کنند سلمان ها
دست های علی و زخم طناب
وای از این ظاهراً مسلمان ها
 
راه توحیدی ولایت را
همگی سد شدند بعد از تو
جز علی و فدائیان علی
همه مرتد شدند بعد از تو

حیف خورشید من به این زودی
حرف هایت ز یاد می رفت و ...
در کنار سقیفه ی ظلمت
هستی تو به باد می رفت و ...

شاهدی این همه مصیبت را
این غم و درد بی نهایت را
آه اما کسی نمی شنود
غربت سرخ ناله هایت را:

چه شده از بهشت روشن من
اینچنین بوی دود می آید؟
از افق های چشم مهتابم
ناله هایی کبود می آید
 
این همان کوثر است ای مردم
پس چه شد حرمت ذوی القربی؟
آه آیا درست می بینم
آتش و بال چادر زهرا
 
آه تنها سه روز بعد از من
اجر من را چه خوب ادا کردید!
بر سر یاس دامن یاسین
بین دیوار و در چه آوردید!
 
غربت تو هنوز هم جاری‌ست
قصّه ی تلخ خواب این مردم
منتظر در غروب بی یاری ‌ست
سال ها آفتاب این مردم

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

این که از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد

چشم هایش به در و منتظر آمدنی ست
زیر لب زمزمهٔ مادر مادر دارد

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاری ست که از کینه همسر درد

پیش چشمش که توانسته به روی منبر
رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن
که حسن می رود و سایهٔ خواهر دارد

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صد چاک تو از روی زمین بر دارد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیرحسین محمودپور

پاییز آمده به سراغ بهار ها
سرآمده است حوصله ی انتظارها

باید کشید جور رسیدن به یار را
باید رسید بر سر کوی نگارها

بعد از نزول سوره ی مریم رسیده است
شان نزول آمدن انفطار ها

مدیون زینبیم اگر با ولایتیم
ثابت شده است در گذر روزگارها

اصلا نیاز نیست که یادآوری کنم
از فتنه های عده ایی از نابکارها

***

خانم سلام! بعد چهل روز آمدی...
تو آمدی که گریه کنی بر مزار ها

یا ایهاالرسول! بگو از رسالتت
خطبه بخوان ز رنج و غم روزگارها

خانم اجازه هست که من روضه خوان شوم؟
این جا نیاز نیست به این استعار ها...

وای از مسیر کوفه و وای از مسیر شام
وای از نگاه بی ادب نیزه دار ها

عباس نشنود! کمی آرام تر بگو
بستند راه زینب کبری سوار ها

ای وای از آن زمان که به بازار برده ها
بودند فکر معامله و کسب و کار ها

نزدیک بود خادمه ی خانه ایی شوند
دیگر شکسته شیشه ی عمر وقار ها

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اصغر انصاریان

ای مظهر صفات خدا أیهاالعزیز
ای امتداد نور هدی أیهاالعزیز
ای که کریم هستی و از نسل ذوالکرام
پر کن دو دست خالی ما أیهاالعزیز
یک نَظرة رحیمة بینداز بر دلم
تا مس شود شبیه طلا أیهاالعزیز
در انتظار آمدنت پیر گشته ایم
این جمعه هم گذشت،بیا أیهاالعزیز
همراه کاروان که به مقتل رسیده اند
ما را ببر به کرب و بلا أیهاالعزیز
چندین هزار سال تو خون گریه می کنی
از داغ زینب و أسرا أیهاالعزیز

امشب در این حسینیه داریم شور و شین
گوئیم زیر لب همه،لبیک یا حسین

زینب رسیده است برادر کنار تو
اینبار در بغل بگرفته مزار تو
مُلحق بر آن مُقَطّعُ الأعضاء می شود
امروز یا حسین سر زخم دار تو
یک اربعین برای همه جان فدا شدم
حالا کبود آمده ام در جوار تو
تو از عطش من از اثر تازیانه ها
چشمم شده شبیه همان چشم تار تو
داغ فراق موی سرم را سفید کرد
تا که خدا خداست منم داغدار تو
دنبال قبر کودک خود هستی ای رباب؟
بر سینه ی حسین بود شیرخوار تو

 یک سال پیش یار تو می مانی ای رباب
 ای کاش سایبان نشود بر تو آفتاب

ما را ز کینه ی علی و آل می زدند
دیدی به روی نی به چه منوال می زدند
دنیاپرست بوده و با وعده ی یزید
ما را برای سیم و زر و مال می زدند
از بهر تسلیت به دل داغدارمان
ما را کنار کشته ی گودال می زدند
وقتی که دختران ز غمت سینه می زدند
وقتی کبوتران حرم بال می زدند...
...نامحرمان به کعب نی و تازیانه ها
پیش پدر به پیکر اطفال می زدند
غیرت نداشتند که در عصر واقعه
ما را برای غارت خلخال می زدند

دیگر مپرس کوفه و آزار شام را
دیگر مپرس رفتن بازار شام را

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

سر تو از سرنیزه به من توان می داد          
امید بر دل مجروح بی کسان می داد

خودت که از سر نیزه به چشم خود دیدی   
کنیزکی به یتیم تو خرده نان می داد

مرا دهانه بازار هرکسی می دید            
به خاطر سر و وضعم سری تکان می داد

نماز جمعه کوفه شلوغ بود آنروز         
گمان کنم که علی اکبرت اذان می داد

میان مجلسشان از کنیز تاگفتند:                
سکینه دخترت از ترس داشت جان می داد

برای خوش گذرانی، یزید در مجلس         
مدال نیزه زنی را که برسنان می داد...

...رقیه دختر دردانه داشت دق می کرد    
دوباره رأس اباالفضل رانشان می داد

شراب را روی لبهای پرپرت می ریخت  
دوباره قهقهه می زد عذابمان می داد

هزار مرتبه گفتم نخوان عزیز دلم!           
توخواندی وصله ات رابه خیزران می داد

همین که چوب جفا برلبان تو می خورد        
بدان که خواهر تو سخت امتحان می داد

نبودن تو زیک سو و ضربه زنجیر          
به جسم خواهر تو درد استخوان می داد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مسعود اصلانی

اربعینی ز تو جدا مانده
کاروانی که بی صدا مانده

کاروان شکسته برگشته  
کشته ی زیر دست و پا مانده

عوض تکه های پیروهنت
تکه هایی ز بوریا مانده

به رخ تک تک عزیزانت
جای سیلی بی هوا مانده

نه کمر مانده از زدن هاشان
نه رمق بهر دست ها مانده

از تو شرمنده ام برادر من
در خرابه رقیه جا مانده

روضه خواندم برای صبر خودم  
من نشستم کنار قبر خودم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد حسین صادقی

کدامین حرف را پیدا نمایم
چه ظرفی را پر از دریا نمایم
کدامین واژه جز زینب بیابم
که عشق و صبر را معنا نمایم؟

 
به هر کس بر تو گوید خوار، نفرین!
به هر لفظ و به هر گفتار، نفرین!
تو بی پروا تری از تیغ حیدر
به هر کس بر تو گوید زار، نفرین!


هم یاور و خواهر برادر هایش
هم بود برادر برادر هایش
یک عمر برای پدرش مادر بود
حالا شده مادر برادرهایش 


ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

پروانه بهزادی

چشمه خشکیده‏ ی شعر مرا پر آب کن
بیت‏های تشنه‏‏‏ و درمانده را سیراب کن

رگ های دفترم این روزها پژمرده اند
لااقل یک برگ را مهمان شعری ناب کن

ای تو مهتابی ترین؛ یک لحظه کوتاه نیز
برکه‏ی شعر مرا آیینه‏ی مهتاب کن

در قنوت یک عطش، بیدار بودم تا سحر
نهر عطشان وجودم را پر از سیلاب کن

با همان لالایی شیرین که اصغر خواب رفت
کودک شش ماهه‏ی شعر مرا هم خواب کن

دستهای بر زمین افتاده‏ات شد دستگیر
تشنگان بر زمین افتاده را سیراب کن

من که امشب بر تمام بیت هایت در زدم
با فقط یک قافیه، یک قطره ، فتح الباب کن

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید علی اصغر علوی

قرار بوده شما راز اشک‌ها باشی
بهانه‌ی همه‌ی گریه‌های ما باشی

مقیم چشم پرآب اهالی گریه
سوار کشتی غم، مرد ناخدا باشی

همیشه حسن ختام تمام منبرها
در اوج خطبه شما ختم قصه ها باشی

کسی بدون شما تا خدا نخواهد رفت
قرار بوده شما جاده‌ی خدا باشی

بدون سجده به تربت بناست صدها سال
پی قبولی یک رکعت و دعا باشی

قبول! قبر شما سینه‌های ما... اما
بناست شب به شب جمعه کربلا باشی

بیا به مجلسمان! دل تو را ندیده ولی
به چشم گریه‌کنانت تو آشنا باشی

اگر به صورت ما دست خویش را بکشی
امیر چهره سپیدان روسیا باشی

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سفر کردم به دنبال سر تو
سپر بودم برای دختر تو
چهل منزل کتک خوردم برادر
به جرم این که بودم خواهر تو

...

برای هر بلا آماده بودم
چو کوهی روی پا استاده بودم
اگر قرآن نمی خواندی برایم
کنار نیزه ات جان داده بودم

...

حسینم واحسین گفت و شنودم
زیارت نامه ام جسم کبودم
چه در زندان، چه در ویرانه ی شام
دعا می خواندم و یاد تو بودم

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ


اربعین آمد دلم را غم گرفت
بهر زینب(س) عالمی ماتم گرفت

سوز اهل آسمان آید به گوش
ناله ی صاحب زمان آید به گوش

جان اهل بیت عصمت بر لب است
کاروان سالار آنها زینب است

جمله مستان سوی ساقی آمدند
مست مست از جام باقی آمدند

سینه ها آماج رگبار بلا
جای زخم ریسمان بر دستها

هوش از سر رفته و دل باخته
جسم خود را بر زمین انداخته

هر یکی در جستجوی تربتی
بر لب هر یک کلامی، صحبتی

قلبها پر شکوه از بیداد بود
آشنای قبر ها سجاد(ع) بود

رهبر زینب(س) امام راستین
حجت حق بود زین العابدین(ع)

با کلامش عمه را مغموم کرد
تا که قبر یار را معلوم کرد

آمده همراه دخت بوتراب
بر سر آن قبر کلثوم و رباب

زخمهای این سفر سر باز کرد
هر کسی درد دلی آغاز کرد

زینب ازم‍‍ژگان خود یاقوت ساخت
داستان این سفر را باز گفت

گفت ای سالار زینب السلام
ماه شام تار زینب السلام

بر تو پیغام سفر آورد ام
از فتوحاتم ، خبر آورده ام

کرد با من این مسیر عشق طی
راس تو منزل به منزل روی نی

معجرم نیلی شد و مویم سپید
از غم دوری تو قدم خمید

گر که دست رحمت و صبرت نبود
زینبت در راه کوفه مرده بود

ظلم دشمن تا که بی اندازه شد
ماجراهای سقیفه تازه شد

ریسمان بر گردن سجاد بود
غربت بابا مرا در یاد بود

دیدی از نی دست خواهر بسته بود؟
گوییا دستان حیدر بسته بود

یاسها را جوهر نیلی زدند
مادرم را گوییا سیلی زدند

ازشماتت کردن دشمن مپرس
از سه ساله دخترت از من مپرس

شد سرت یک نیمه شب مهمان او
با وصالت بر لب آمد جان او

مرد در ویرانه و من زنده ام
بی رقیه(س) آمدم شرمنده ام

بارها از دوریت جان باختم
بین مقتل من تو را در یافتم

گر تو ای لب تشنه برداری سرت
حال نشناسی دگر این خواهرت....

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسین منجلی شد
گهی زهرا شد و گاهی علی شد


ندیدم زینب کبری تر از این
ندیدم زینت باباتر از این
ندیدم دختر زهرا تر از این
حسینی مذهبی غوغا تر از این
به پیش پای ما راهی گذارید
بنای زینب اللهی گذارید


اگر چه غصه دارد آه دارد
به پایش خستگی راه دارد
به گردش آفتاب و ماه دارد
به والله که ایوالله دارد
همینکه با جلالت سر نداده
به دست هیچکس معجر نداده


پس از آنکه زمین را زیر و رو کرد
سپاه کوفه را بی آبرو کرد
به سمت کربلا خوشحال رو کرد
کمی از خاک را برداشت بو کرد
رسیدم کربلا ای داد بی داد
حسین سر جدا، ای داد بی داد


چهل روز است گریانم حسین جان
چو موی تو پریشانم حسین جان
چهل روز است می خوانم حسین جان
حسین جانم حسین جانم حسین جان
تویی ذکر لبم الحمدلله
حسینی مذهبم الحمدلله


همین جا شیرخواره گریه می کرد
رباب بی ستاره گریه می کرد
گهی بر گاهواره گریه می کرد
گهی بر مشک پاره گریه می کرد
خدایا از چه طفلم دیر کرده؟
مرا بیچاره کرده، پیر کرده


همین جا دور اکبر را گرفتند
ز ما شبه پیغمبر ما را گرفتند
ولی از من دو دلبر را گرفتند
هم اکبر هم برادر را گرفتند
"به تو گفتم که ای افتاده از پا
ز جا بر خیز ورنه معجرم را..."

همین جا بود که سقای ما رفت
به سمت علقمه دریای ما رفت
پناه عصمت کبرای ما رفت
پی او گوشواره های ما رفت
فقط از علقمه یک مشک برگشت
حسین بن علی با اشک برگشت

همین جا بود که دلها گرفت و ...
کسی روی تن تو جا گرفت و ...
سرت را یک کمی بالا گرفت و...
همین که بر گلویت خنجر آمد
صدای ناله ی زهرا در آمد

همین جا بود الف را دال کردند
تنت را بارها پامال کردند
ته گودال را گودال کردند
تو را با سم مرکب چال کردند
اگر خواندم قلیلت علت این بود
که یک تصویری از تو بر زمین بود

تو ماندی و کبوتر رفت کوفه
تو را کشتند و خواهر رفت کوفه
خودم در راه و معجر رفت کوفه
چه بهتر زودتر سر رفت کوفه
وگرنه دردها می کشت مارا
نگاه مردها می کشت ما را


بهاری داشتم اما خزان ش
قدی که داشتم بی تو کمان شد
عقیق تو به دست ساربان شد
طلای من نصیب کوفیان شد
خبر داری مرا بازار بردند
میان مجلس اغیار بردند


همین جا بود افتادند تن ها
همین جا بود غارت شد تن ها
تمامی کفن ها، پیرهن ها
بدون تو کتک خوردند زن ها
همین جا بود گیسو می کشیدند
 هر سو دخترانت می دویدند


همین جا بود تازیانه باب گردید
رخ ما در کبودی قاب گردید
ز خجلت خواهر تو آب گردید
که معجر بعد تو نایاب گردید
سکینه معجر از من خواست اما
خودم هم بودم آنجا مثل آنها...


ز جا برخیز غمخواری کن عباس
دوباره خیمه را یاری کن عباس
برای عزتم کاری کن عباس
علم بردار علم داری کن عباس
سکینه می کند زاری ابالفضل
چه قبر کوچکی داری ابالفضل

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسنا محمدزاده

پر می کشد پروانه ای زخمی به سویت
گهواره ای جان می دهد در آرزویت

باید به دست تیر های تشنه یک روز
باغ گل سرخی بروید از گلویت

با مشتی از گل های پرپر آسمان هم
سرمست باشد روز و شب از سُکر ِ بویت

هفتاد و دو خورشید می آیند آرام
دنبال نور ِ چشم های چاره جویت

در قلب ِ این منظومه ی آشفته باید
کوچک ترین سیاره باشد ماه ِ رویت

از کهکشان راه شیری تا لب خاک
لبریز گردند استکان ها با سبویت

حتما خدا در خلقتش یک روز معصوم
دل های عاشق را گره می زد به مویت

هر ورز می گردند مادر های بی خواب
گهواره های درد را در جستجویت

ارسال در تاريخ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسنا محمدزاده

به دریا آشنا کن خاک خشک این طرف ها را !
پر از دُر وجودت کن دل سرد صدف ها !

برو ای مرد ! دریا چشم در راه است مشکت را
بیاور تا سکوت خیمه های بی رمق ، شور و شعف ها را

صدای گرگ های صف به صف از دور می آید
برو آهوی صحرایی ! به هم آشوب صف ها را

یتیمانی که تا دیروز فرزند علی بودند
همین هایند؛ حتما دیده ای این ناخلف ها را

دو دستت را ببر با خود ! نگاه خسته ات را هم !
مهیا کن برای تیر نامردان هدف ها را

میان تیغ ها و نیزه ها جشنی شده بر پا
به گوش بادها پیچانده ضرب آهنگ دف ها را

همیشه رو به ساحل می برند امواج سر گردان
برای دیدن لب های بی تابت صدف ها را

ارسال در تاريخ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن کاویانی

ترجیع بند حضرت عباس علیه السلام

شعرم شده سرشار شمیم حرم تو
با خاطره ها دلخوشم و با کرم تو
با خاطره هایی که شده دار و ندارم
دارد همه ی کودکیم بوی غم تو
انگار که از کوچه ی ما میگذرد باز
سنج و کتل و پرچم وطبل و علم تو
این بوی خوش کندر و اسفند و گلاب است
از آه دم دسته ی لبریز دم تو

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

رد شد همه ی دسته از این کوچه و انگار
یک عمر شدم عاشق  و بیمار و گرفتار
برسینه زنان ، مویه کنان رد شد و کارم
افتاد به دستان ابالفضل علمدار
غیر از من و هم دین من و ایل و تبارم
عالم همه محتاج نگاهش شده بسیار
دیوار حسینیه شده محتشم او
اصلاً شده انگار طنین در و دیوار:

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

گلواژه ی اشعار خدا بود ابالفضل
اسطوره ی احسان و وفا بود ابالفضل
چشمان نجیبش حرم پاک دلان شد
شاه ادب و حجب و حیا بود ابالفضل
میدان همه در سیطره ی چشم علی بود
در کشمکش معرکه تا بود ابالفضل
وقتی که پدر آمد و دستش به کمر بود
در قلب حرم هروله ها بود ابالفضل

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

دریا شده دیوانه و محو ادب او
ای جان به فدای ترک روی لب او
فهمیده ام از شور همه ارمنیان که
افتاده به دل های جهان تاب و تب او
فرزندعلی ، جان علی ، ماه قبیله
پنهان شده در برق نگاهش نسب او
شرمنده شده و دخترکی...  آه بمیرم
آب آوریش کاش نمیشد لقب او

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

این آخر دلداده گی و آخر دین است
یک مشک و دوتا دست که بر روی زمین است
حالا همه ی دشت شده قبضه ی عباس
یک دشت که نه ، قبضه ی او عرش برین است
حالا منم و نیمه شب و دفتر شعرم
شعری که اگر خوب ، اگر بد همه این است
حالا منم و نیمه شب وعطر گل یاس
حالا منم و نم نم باران که چنین است


ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد

ارسال در تاريخ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسنا محمد زاده

گریه کن تا غمت سبک بشود!گریه کن خیمه های ویران را!
می دَوانی کدام سوی زمین،چشم های هنوز حیران را؟

خاک ها را که خون به دل کردند، آب را تا همیشه گِل کردند
آتش کینه هایشان سوزاند،تکه های دل بیابان را

آب، در آرزوی لب هایت،"و اِذا البحرُ سُجّرت" *می خواند
آب ،حس کرده بود روی سرش ، پنجه های سیاه توفان را

طاقتت را زیاد کن بانو! پیش لب های خیزران خورده
چوب ها ! لااقل نگه دارید، حرمت آیه های قرآن را

جز تو راز دل محرم را، هیچ کس برملا نخواهد کرد
راز پروانه های بی بال و ... غنچه های بدون گلدان را

ذوالفقاری که بر لبت داری، سنگ معیار عدل خواهد شد
با ترازوی سکه می سنجند، کوفیان فرق کفر و ایمان را

خواهری مثل کوه می خواهند، رودهای رسیده تا دریا
کوه مانده که ماندگار کند، چشمه های بدون پایان را

ارسال در تاريخ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد سهرابی

دهنی بسته و توفیق فغانم دادند
یک فلک ناله و یک حلقه دهانم دادند

جوهر درد ، متاعی است که هر جایی نیست
از چنین جنس ، در این کوچه دکانم دادند

جگر و چشم و سر و دست بگویند حسین
ای عجب یک دهن و چند زبانم دادند

من نه آنم که فروشم به کسی یارم را
قدر این مرحله را هر دو جهانم دادند

دل گرفت از من و فرمود دلت را بردار
پای رفتار شکستند و عنانم دادند

سر قبرم بنویسید حسین بن علی
زان که از خویش گرفتند و نشانم دادند

ز محرّم نروم بار مبندید مرا
سوختم تا که در این خیمه مکانم دادند

ارسال در تاريخ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

در طریقت زحمت بسیارها باید کشید
تا تقرب منت جام بلا باید کشید

یار ما بد نیست ازما یک ملاقاتی کند
گه کریمان را به بالین گدا باید کشید

در مسیر دلبر ما  چشم پاکی واجب است
گر نظرخورد انتقامش رازماباید کشید

نیست توجیه قبولی دیدگان خشک را
ازمیان چاه،گاهی آب را باید کشید

وقت روضه زودترازهرچه باید گریه کرد
سفره که آماده شد،فورا غذا باید کشید

الدوا عند الحسین والشفا عند الحسین
بهر درمان یافتن دست ازدوا باید کشید

رفته رفته وقت ما دارد به پایان می رسد
تا که عمری هست ناز یار را بایدکشید

رو به قبله کردن ما بین قبر انصاف نیست
صورت ما را به سمت کربلا باید کشید

عاشقان بی کفن ها ،با کفن بیگانه اند
بعد مردن روی ما یک بوریا باید کشید

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم
سند غربت من این حرم آبادم

خاک فرش حرم و گنبد من تکه سنگ
صحن من پر شده از غربت مادرزادم

عزت عالمیان بسته به یک موی من است
کی مذل عربم کشته این بیدادم

شاه بی لشگرم و غربت من تابه کجاست...
زهر با سوز تمام آمده بر امدادم

هرچه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان
تا که جدم زجنان کرد ز غم آزادم*

هم عدو ضربه به من میزد و هم میخندید
از همان کودکیم بیکس و دشمن شادم

هر زمین خورده مرا یاری خود می خواند
چون که در یاری افتاده زپا استادم

هردم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت
سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم

گرچه شد حائل ضربه سه حجاب صورت
خون دیوار در آورده چنان فریادم

یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه
صحنه بردن مادر نرود از یادم

عایشه تیر به تابوت زدو خنده کنان
گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم

ارسال در تاريخ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد محمد زمانی

بال پرواز گشایید که پرها باقی است
بعد از این باز سفر، باز سفرها باقی است

پشت بت‌ها نشود راست پس از ابراهیم
بت شکن رفت ولی باز تبرها باقی است

گفت فرزانه‌ای، امروز شما عاشوراست
جبهه باقی است، شمشیر و سپرها باقی است

جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جان پسرها باقی است

گرچه پیروزی از آن من و تو خواهد بود
شرط‌ها باقی است، اما و اگرها باقی است

" شرط اول قدم آن است که مجنون باشی"
" در ره منزل لیلی که خطرها" باقی است1

نیست خالی دل ارباب یقین از غصه
فتنه‌ها می‌رود و خون جگرها باقی است

سخن از فتنه شد و چرت غزل شد پاره
واژه‌ها دربه در و قافیه‌ها آواره

قصه تلخ است چه تلخ است! بگویم یا نه؟
صبرتان می‌رود از دست! بگویم یا نه؟

شاید از قصه ما خُلق شما تنگ شود!
یا که این گفته خود آغازگر جنگ شود
 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

یک آسمان ستارۀ آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غم های نا تمام

در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام

چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

خاکستر است تحفۀ پس کوچه های شهر
بر زخم های سلسله، شد آتش التیام

بر ساحت مقدس لب های پرپری
با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام

پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهرۀ امام

با کینۀ علی همۀ شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر
چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

گر چه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی
بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی
قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر

دست بر پهلویم و از دیده می ریزم سرشک
روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین
ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

از سر بغضی قدیمی بر سر ما سنگ رفت
از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود
ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

گر چه بوسیدند رویت را تمام سنگ ها
دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان
می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

تو کنار قتلگاه، عمو کنار علقمه
آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر مسافر

پایان ماه روضه شده، غم گرفته ام
هیئت تمام گشته و ماتم گرفته ام

بعد از دو ماه گرفت صدا های ذاکران
تازه دلم شکسته شده دم گرفته ام

بعد از دو ماه که در مطبت هستم ای طبیب
از درد عشق گفتم و مرهم گرفته ام

مرهم برای درد دلم اشک روضه بود
اینگونه بوده اشک دمادم گرفته ام

شبها چقدر گم شده ام بین کوچه ها
وقتی سراغ هیئت و پرچم گرفته ام

از مادرت بپرس ، نوکریم را قبول کرد ؟
آیا برات کرببلا هم گرفته ام ؟

افسوس می خورم که زخیرات سفره ات
از دست مهر مادرتان کم گرفته ام

دلتنگ می شوم به خدا بر محرمت
خرده مگیریم زچه ماتم گرفته ام
*
ای روضه خوان ادامه بده اشک و آه را
شعر وداع نه ..... شور محرم گرفته ام

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجتبی فلاح نیا

غمی چو تلخ تر از درد بر تو حادث شد
که اشکهای خدا روی گونه ات حس شد

بریده شد ز اذن تا اذن گلو پس از این
زمین زخون علی بیمه حوادث شد

نم نگات به خون علی اصغر ریخت
که از عصاره این دو گلاب خالص شد

شکست آینه با سنگ حرمله اما
ز تکه های تنش نور و.....خصم ناقص شد

از آن به بعد دگر نام او زبانزد شد
از آن به بعد دمش روضه ی مجالس شد

نگار عشق به سن بلوغ هم نرسید
‌«به غمزه مساله آموز صد مدرس شد»

هنوز هم که هنوز است مشق بابا آب
به پاس طفل تو تکلیف در مدارس شد

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی- شب 29 محرم

دارد تمام می شود ماه عزای تو
کم گریه کرده ایم محرم برای تو

دارد چه زود سفره تو جمع می شود
تازه نشسته ایم بخوریم از غذای تو

هر روز روز تو همه جای محضر شما
یعنی که هست هر چه زمین کربلای تو

میل دوبارگی بهشت آدمی نداشت
وقتی شنید گوشه ای از روضه های تو

کی دست خالی از در این خانه رفته است
دست پر است تا به قیامت گدای تو

تنها بلد شدیم تباکی کنیم و بس
گریه کند برای تو صاحب عزای تو

گریه کن تو حضرت زهراست والسلام
جانم فدای فاطمه و جانم فدای تو

تازه به شام می رسد از راه قافله
تازه رسیده نوبت تشت طلای تو

ارسال در تاريخ یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی زمانیان

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها
بر نیزه بود جاذبه انتقام ها
بازی کودکانه اطفال گشته بود
پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها
آن روز از تمامی دیوار های شهر
با سنگ میرسید جواب سلام ها
در مدخل ورودی آن سرزمین درد
از بین رفته بود دگر احترام ها
وای از محله های یهودی نشین شهر
وای از صدای هلهله و ازدحام ها
یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود
آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود
هجده سر بریده نشسته بدون خوود



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

گرچه در راه عشق جازده ام                                                     
من به این نفس پشت پا زده ام                                                    

روی من را زمین نزن آقا                                                          
من برای تو ناله ها زده ام                                                          

دست من رابگیر با انصاف                                                       
من که قیدبجز تورا زده ام                                                            

آبرویم ببر خیالی نیست                                                            
چون که روبر هزار جازده ام                                                        

هرچه باشد بنام تو هستم                                                             
بال و پر درهمین هوا زده ام                                                         

جان من را بگیر حرفی نیست                                                       
من که یک سربه کربلا زده ام                                                    

جان زهرا به من نگاهی کن                                                       
چون که قید بجز تو را زده ام   

ارسال در تاريخ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ