یک روز نه، دو روز نه، بلکه زمانی است
رویم کبود اتفاقی نگهانی است

این رنگ نیلی با تعددهای لکه
از مشتقات رنگهای ارغوانی است

دستاس آماده، تنور آماده امّا
کاری که بر می آید از من ناتوانی است

تا قدرت این دستهایم را بسنجم
سنگینی یک شانه هم خوب امتحانی است
 
من لاله می کارم، علی میچیند آن را
این روزها کار من و او باغبانی است
 
امروز هم مثل همیشه خانه دارم
امّا به جای خانه ام «چادر تکانی» است

ساعت به وقت شرعی شهر مدینه
یک روز تا هفتاد و پنج بی نشانی است...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

حرفی، کلامی، مطلبی، چیزی، جوابی
ساکت تر از هر دفعه ای مثل کتابی

از چه نمی خواهی شفایت را بگیری؟
تو خود مفاتیح الجنان مستجابی

یک دست تر از رنگ نیلی ات ندیدم
در زیر این چرخ کبود و سقف آبی

امروز با دیروز خیلی فرق کردی
دیروز آیینه ولی امروز قابی

این خانه محتاج کمی نور است، ورنه
تو رو بگیری یا نگیری آفتابی

با دست پخت تو سر سفره نشستم
وقتی نباشی تو، چه نانی و چه آبی

پروانه ها را گفته ام دورت نگردند
شاید شب آخر کمی راحت بخوابی

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد سهرابی

چادرت از راه ها غبار نگیرد
راه تو را باد نوبهار نگیرد

صورتت از برگ گل اثر نپذیرد
گوشه ی پیراهنت به خار نگیرد

موج حوادث به گیسوی تو نیفتد
کشتی پهلوی تو کنار نگیرد

ذنذه ی لج با دلت کسی نگذارد
دنده ی تو نشکند و بار نگیرد

چشمه ی خورشید را کبود نبینم
چشم تو را صحنه های تار نگیرد

سعی نما بر مجال بوسه ی احمد
سر نزند میخ و اعتبار نگیرد

فکر دل خون من تو را نکند زرد
سیب علی را غم انار نگیرد

زرد نبینم تو را به خاطر مردم
سرخی خون تو را نثار نگیرد

کاش به نجار گفته بودم عزیزم
این همه بر لای در شیار نگیرد

فاطمه که فکر دستبند ندارد
دست تو اصلا ز ذهر بار نگیرد

کاش محیط رخت به غم ننشیند
ملک مرا درد روزگار نگیرد

کعبه ی من خواستم ز قبله ی عالم
ضلع یمانی تو شیار نگیرد

روسری ات یاده باد مثل خدیجه
چارقدت رنگ لاله زار نگیرد

شعله مبادا به سینه ی تو بچسبد
جای حسین تو را شرار نگیرد

محسنت این روزها مباد بیفتد
کس ثمرت را ز شاخسار نگیرد

ابروی تو از گره مباد شکسته
غم ره حلقوم ذوالفقار نگیرد

کند نسازد تو را تلاطم چادر
تندی این ره ز تو وقار نگیرد

پیش خلایق سوار ناله نباشی
دست تو از معجرت مهار نگیرد

لیله قدرت مباد فاش بیافتد
مویه ز موی تو اختیار نگیرد

دور مچت را کبود پیچش شلاق
مثل الگنوی تاب دار نگیرد

           ........

راه جگر گوشه ات به زهر نیفتد
راه حسین تو را سوار نگیرد

پردگیان حرم کنیز تو باشند
تا نوه ات را کسی به کار نگیرد

اصلا این حرفها چه بود که گفتم
راه تو را باد نوبهار نگیرد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی رمانیان

وقتش رسید هم،سخنت را عوض کنی

هم خواهش رها شدنت را عوض کنی

لاغرشدی کفن دگر اندازه تو نیست

باید زمان پرزدنت راعوض کنی

پهلوعوض نکن تو که مجبور می شوی

وقت نماز پیرهنت راعوض کنی

دستت تکان نمی خورد اصلا نیاز نیست

بادست خود لباس تنت راعوض کنی

بایدکه یا تحمل بی تابی حسن

یاجای بغچه کفنت راعوض کنی

باغ بنفشه شد به خدا غنچه تنت

مویم سفید می شود از راه رفتنت

 

خیلی رعایت دل  بی یار می کنی

داری مرا به خویش بدهکار می کنی

حتی هنوز هم که دگر بی نفس شدی

با این نفس نفس نفسم کارمی کنی

پنهان نکن عزیز دلم بی دلیل نیست

تامی رسم تو روی به دیوار می کنی

باشد نگو فقط کمی ارام گریه کن

همسایه را دو مرتبه بیدار می کنی

نیلوفرم قدم به قدم زرد می شوی

پامی شوی دوباره کمردرد می شوی

 

شکرخدا که ظاهرا امروز بهتری

نان می پزی ودست به دستاس می بری

باشد قبول خوب شدی!جمله ای بگو

تا مطمئن شوم که زپیشم نمی پری

دلتنگ دست های تو وموی زینبند

ائینه ها وشانه وسنجاق وروسری

این فاطمه که فاطمه این سه ماه نیست

حالا درست مثل زمان پیمبری

قدقامت صلات!زمان نماز شد

باید نماز را سر پاجابیاوری

اما دوباره پای قیام تو پانشد

حتی قنوت نافله ات هم ادا نشد...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمود ژولیده

در را که با شتاب لگد وا نمی کنند
دیوار را که صفحه گلها نمی کنند

گلبرگ یاس را که با آتش نمی کشند
سیلی نصیب صورت حوراء نمی کنند

آتش به درب خانه ی رهبر نمی زنند
توهین به بیت و سرور مولا نمی کنند

با کودکان خانه که مشکل نداشتند
رحمی چرا به گریه ی آنها نمی کنند

مردم به جای بیعت و همیاری امام
غربت نصیب رهبر تنها نمی کنند

در پیش چشم غیرت مردانه ی کسی
حمله به دست و بازوی زنها نمی کنند

زن را به قصد کشت به کوچه نمی زنند
جمعی اگر زدند تماشا نمی کنند

کاری اگر به دست تماشاگران نبود
دیگر گره ز کار عدو وا نمی کنند

حتی اگر سفارش پیغمبری نبود
اینگونه با ولای علی تا نمی کنند

دردا که درد دین به دل اهل خدعه نیست
حیله گران ز توطئه پروا نمی کنند
 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محسنی فر

این شعر نیست وصف غمی جاودانه است
کاغذ سیاه کردن ما هم بهانه است

این بیت اوج غربت غم های مرتضی است
آتش کنار فاطمه اش در زبانه است

این راز را به محفل نامحرمان مبر
از تازیانه بر رخ مادر نشانه است

از منکر غدیر نپرسید هیچکس
آیا جواب صحبت حق تازیانه است

در پشت در اسیر و فقیر و یتیم نیست
خصم خدا به نیت بس مغرضانه است

حیدر به دست های فاطمه بهتر نگاه کن
این دستبند نیست رد تازیانه است

بر روی شعله نیز در خانه باز بود
امروز شعله است که مهمان خانه است

بنگر عروج مادر پهلو شکسته را
این صحنه جانگذاز ولی عاشقانه است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احمد عزیزی

ای تکلم کرده با روح‌الامین
دختر تجریدی زیتون و تین

ای شبستان حرا آینه‌ات
شیر سرخ کربلا از سینه‌ات

دختر رود تجلی در مسیل
دختر آواز بال جبرئیل

ای کبود ارغوان‌ها دیه‌ات
آب‌های آسمان مهریه‌ات

ای ملائک بر سلامت صف زده
عرش بر دامان تو رفرف زده

ای ز نامت گل چمن آرا شده
هاجر از اندوه تو سارا شده

معجز شق‌القمر ابروی تو
لیلة‌الاسرای ما گیسوی تو

تو تلاوت را گلستان کرده‌ای
کوثری و ختم قرآن کرده‌ای

با تو می‌گریید شب شیر خدا
با تو می‌خندید شمشیر خدا

درجهان گر پرتو حیدر نبود
ماه رخسار تو را همسر نبود

ور نمی‌زد شیر حق لبخند تو
وا نمی‌شد بر فلک روبند تو

شبنم آیینه چبود غیر راه
نیست جز خورشید هرگز کفو ماه

کیست کفوت آنکه در شانش به زیر
وال من والاه آمد در غدیر

کیست کفوت آنکه در حصرای خم
مست شد از جام اکملت لکم

آنکه درخندق عدو را کشت او
بدر ابروی تو را انگشت او

ای پر از هیهات حیدر خشم تو
ای شب قدر علی در چشم تو

ای گل با اشک خونین‌تر شده
ای به هجده سالگی پرپر شده

جان فدای بغض تنها ماندنت
داغ تلخ از پدر جا ماندنت

چون نگرید چشم زهرا سرخ و تر
در فراق هم پیمبر هم پدر

با محمد از تو دوری کی توان
در فراق تو صبوری کی توان

می‌شتابد تا بگیرد نور ماه
پاره‌های فتنه چون ابر سیاه

آه زهرا، عرش مشکی پوش شد
وای، شمع مصطفی خاموش شد

چون رود خورشید ما، در گور وای
این ولایت را که؟ باشد نور وای

ای پدر، این امتان را وامنه
این عم خویش را تنها منه

سایه سبز رسالت بی‌تو نیست
رنگ بر روی عدالت بی‌تو نیست

بی‌تو فرق عدل را شق می‌کنند
غصب حق ما به ناحق می‌کنند

بی‌تو سلمان باغ بی‌بر می‌شود
بی‌تو صحرا بی‌ابوذر می‌شود

بی‌تو می‌بندد شقاوت آب را
غرق در خون می‌کند محراب را

با تنی از تیر و خنجر چاک چاک
می‌چکد خون حسینت روی خاک

اهل‌بیت گریه و سوزیم ما
خیمه‌های نینوا دوزیم ما

فقه این مذهب درخت خاک ماست
فهم این دین مرتع ادارک ماست

ما ز جسم دین خود جان ساختیم
روی مذهب باغ عرفان ساختیم

این فدک در آب و خاک و بذر ماست
این توسل در تمام نذر ماست

زین ولایت هرکه باغی می‌خرد
در دل او نام زهرا می‌برد

روی رود روح پل داریم ما
چارده معصوم گل داریم ما

چارده آئینه عاری زرنگ
یک بهار از چارده معصوم رنگ

پنج تن، مثل ستون در دین ماست
چارده آئینه در آئین ماست

چارده آینه پاک و صیقلی
یازده آیینه از نسل علی

باغبان این زمین پیغمبرست
منبع این آب حوض کوثرست

حوض کوثر چیست اشک فاطمه
ابر می‌گرید ز رشک فاطمه

اشک زهرا حوض کوثر می‌شود
ساقی این اشک حیدر می‌شود

ناز آن اشکی که زهرا باورست
وای بر چشمی که بی‌ زهرا ترست

هرکه یک شبنم بگرید در غمش
آب می‌نوشد زمین از زمزمش

هر کجا سبزیست نام فاطمه‌ست
این سیادت از مقام فاطمه‌ست

دامن زهرا بهار نینواست
لاله، خون پرورده‌ای از این هواست

به به از پیوند یاس و نسترن
هم حسین اینجا شکوفد هم حسن

اشک زهرا چیست روح یاسمین
یک شراب ناب از زیتون و تین

فهم این نازک خیالی مشکل‌ست
قلب زهرا را محمد در دل‌ست

کیست نورچشم احمد؟ فاطمه
کیست تانیث محمد؟ فاطمه

همچنانکه لاله از صحرا تپید
مصطفی از سینه‌ی زهرا تپید

پس بهار سبز برهان فاطمه‌ست
پس نزول‌آباد قرآن فاطمه‌ست

آن شب قدری که روح آمد فرود
جز به قلب نازک زهرا نبود...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمد مهدی شفیعی

دلش از غصه خون شده ست اما، خنده ای گرم و با نمک دارد

گـل این قصه گرچه پـژمرده ست، در سرش فکر شاپـرک دارد

خورده گلبـرگ او نشان خزان، غنـچه اش بی گناه خشکیده

از اهـالی کـوچه بـاغ فقـط خبـر از قـصه قـاصدک دارد

زد شبیخون به آسمان طوفان هر ستاره به گوشه ای افتاد

و از آن شب به جرم یاری مـاه چهره ی آفـتاب لک دارد

او که لبـریـز آتـش و نـور است چکه چکه به خاک میریزد

آه خورشید قصه مان با شمع چقَدَر وجه مشترک دارد

سیـنه اش از غـروب میـسوزد آفتاب بهـاری این دشت

وقـت رفتن رسیده و انـگار زخـم پایـیـز نم نمک دارد....

بیصدا رفت یک شب از خانه، مهملش بود شانه ی مهتاب

و از آن شب هنوز شهر نبی به لب از غصه نی لبک دارد

...........

محتشم در کنار شعرم نیست، شرح این قصه کار شعرم نیست

سینه ی زخم خورده ی تاریخ خبر از قصه ی فدک دارد....!

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کاظم بهمنی

یادتان باشد لباس مشکیم را تا کنید
گوشه ای از قبر من این جامه را هم جا کنید

کاش من در شام تاسوعا بمیرم تا شما
خرجیم را نذر خرج ظهر عاشورا کنید

هم کفن دارم و هم قومی که دفنم می کنند
پس فقط هنگام دفنم یاد آن آقا کنید

از صدای ناله ها و گریه های مادرم
بیشتر یاد غم صدیقه ی کبرا کنید

آه من مردم ولی یک کربلا قسمت نشد
پیش مردم مایلم این نکته را حاشا کنید

مرگ من آمد ولی آقا نیامد، حیف شد!
فرصت دیدار را شاید شما پیدا کنید

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم صرافان

وای از این بازی که تو با صبر «حیدر» می‌کنی
چشم بر هم می‌نهد، چادر که بر سر می‌کنی

آه ای «اَمّن یُجیبِ» دختران بی پناه
«زینب»ت را پس چرا اینگونه «مضطر» می‌کنی

با توام در! با تو تا دیوارها هم بشنوند
عشقِ «یاسین» است این یاسی که پرپر می‌کنی

قصه‌ی پهلوی تو بغض خدا را هم شکست
اشک او را شبنم آیات کوثر می‌کنی

بازوانی را که این شلاق‌ها بوسیده‌اند
جای لب‌های «محمد»(ص) بود، باور می‌کنی؟

با عبورت آخرین بار است از بوی بهشت
کوچه‌های شهر غمگین را معطر می‌کنی

بی حرم می‌مانی و از حسرت گلدسته‌هات
در مدینه خون به قلب هر کبوتر می‌کنی

نیمه‌شب مثل نسیم از کوچه‌ها رد می‌شوی
شاعران مست را بی‌تابِ مادر می‌کنی

مثل آنروزی که پیشاپیش مردم می‌رسی
با نگاهی این غزل را هم تو محشر می‌کنی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم صرافان

مائیم، ما، دو آینه‌ی روبروی هم
تابانده‌اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می‌شویم به هم با نگاهمان
وا می‌کنیم پنجره‌ها را به روی هم

من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده‌ایم سر خدا از سبوی هم

سر خم نمی‌کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی‌دهیم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
«یا ایها الذینِ» هم و «امنوا» ی هم

دریا ندیده است، نمی‌فهمد این کویر،
ما غرق می‌شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته‌ام و نه بازوی خسته‌ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه‌ها خوشند، اگر چه در آتشند
پر می‌کشند در دلشان آرزوی هم


یک روز ما دوباره شبیه دو آینه
می‌ایستیم رو به خدا روبروی هم

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

دم آخر وصیتی دارم
ای علی جان به خاطرت بسپار
نیمه شبها حسین دلبندم
با لب تشنه می شود بیدار
بار سنگین این وصیت را
از سر شانه ها ی من بردار
قبل خوابیدنش عزیز دلم
ظرف آبی برای او بگذار
گریه کردم ز غربتش دیشب
تا سحر سوختم برای حسین
با همین دست ناتوان امروز
پیرهن دوختم برای حسین
کفنش را به زینبم دادم
حرف های نگفته را گفتم
چند ساعت برای دختر خود
فقط از رنج کربلا گفتم
گفتمش میوه دلم زینب
کربلا باش یار و یاور او
ظهر روز دهم به نیت من
بوسه ای زن به زیر حنجر او
وقت افتادنش به روی زمین
چشم خود را ببند مثل خدا
صبر کن دختر عقیله ی من
قهرمان بزرگ کرببلا

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرتضی امیری اسفندقه

هرکس هرآنچه دیده اگر هرکجا تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی

بر تو خدا تجلی هروزه می کند
آیینه ی تمام نمای خدا تویی

نام تو تولد توحید روشنی است
ای مادر پدر غرض از روشنا تویی

چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ایی
تا چشم کار کرد ای آشنا تویی

نسل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه فقاهت آل عبا تویی

غیر از علی نبود کسی هم تراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی

تو با علی و با تو علی نور واحدید
نقش علی لست در دل آیینه یا تویی

شوق شریف رابطه های زلال وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی

ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکه تویی مدینه تویی کربلا تویی

پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر آن صدا تویی

گفتم تو ای بزرگ خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم شما تویی

باری کجاست بقعه ی سبز ضریح تو
بر ما بتاب روشنی چشم ما تویی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کاظم رستمی

صبح، می بارد نیلی از پلک نگاه

می‌‌نوازد نرم، سرمای پگاه

دست آرام نسیم از موی مه

ترد، می‌موید به گلبرگ گیاه

از نیام نای حق هو می‌کشد

یا کریم مانده در شولای آه

ابر بغض آمد بهارم غم گرفت

غربت تاریخ می‌بارد به چاه

زهر صبری در گلویی گر گرفت

دل دل تصویر می‌رامد به راه

شرم شعر از وصف ماه خون چکان

می‌زند در ذهن بیدل نبض آه

آهی از تصویر قمری خون گرفت

رنگ نیلوفر گرفت آهنگ ماه

کیف اصبحتِ دلیل خلق نور؟

رنگ رو بر سر دل باشد گواه...

آه یادت رفت شعر نو بهار

غنچه سرخ شقایق‌ها سیاه

عیش مردم را منقص کرده‌ای

غم اگر داری که دارد این گناه؟

قصه کوته می‌شود چندی دگر

عیشتان دائم شود زین گاه گاه

می‌پرد قمری، بسان سینه سرخ

می‌برد او را سلیمان، شامگاه

خط خون و صبر سابیدن به زخم

تا طلوع عصر شاه کم سپاه

*****

خط سرخ امروز هم خط غم است

جام زهر و فتنه... لؤلؤ، قتلگاه

حیدر ای هوی یتیمان فدک

ای ولی مطلق ای تنها پناه

ذوالفقارت سایه بر بحرین کن

شیعه جز دستت ندارد تکیه گاه

آن یدالله اجابت کن قنوت

گو بیاید وتر دین حق ز چاه

رایت دین محمد بر شود

یا اله آمین و یا الله آه
 

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین رستمی

لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم
تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم

خبر سوختن عود تماشایی نیست
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم

وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...

زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است
از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم

با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر مسافر

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند
شهر این بار چه غوغاست خدارحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا میسوزد ؟
نکند خانه ی مولاست خدا رحم کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم آورده که اتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمعند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

بین این قوم که از بغض  لبالب هستند
قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است
چشم زینب به تماشاست  خدا رحم کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تاز آغاز بلاهاست خدا رحم کند

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت
روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند ....

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست
حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است
پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم
جبریل را به همت پرها نیاز نیست

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده
توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد
تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

من باشم و نباشم ، فرقی نمی کند
تا آفتاب هست ، قمرها نیاز نیست

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس
وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

حرف سپر فروختنت را وسط مکش
دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

محسن که جای خود حسنینم فدای تو
وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم
گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

دیوار هم برای اذیت شدن بس است
دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محمودپور

در انعکاس خاطره تکثیر می‌شود
این ماجرا چه زود فراگیر می‌شود

این شعر در شعاع شما می‌کند ظهور
پیوند نور و آینه تقریر می‌شود

آیینه را حضور شما آب می‌کند
نه! بلکه آب و آینه تبخیر می‌شود

آری! تمام فلسفه‌ی خلقت بشر
دارد در این معاشقه تعبیر می‌شود:

بیمار... نذر... روزه... افطار و ناگهان
باران التماس سرازیر می‌شود

انفاق می‌کنید و خدا فخر می‌کند
تأویل «هل أتی»ست که تعبیر می‌شود

از آب زنده است هر آن‌چه که زنده است
این‌گونه راه فیض تو تکثیر می‌شود

این‌که حیات واقعی وابسته‌ی شماست
معنای کوثر است که تفسیر می‌شود

بانو! شنیده‌ام که صفات جمال‌تان
با واژه‌ای چو «حوریه» تصویر می‌شود

یعنی اگر غلط نکنم تازیانه‌ها
آثارشان معادل شمشیر می‌شود

با این حساب هیچ تعجب نمی‌کنم
از این‌که طفل ناز شما پیر می‌شود

هر روز ما برای شما گریه می‌کنیم
تا انتهای کرب‌وبلا گریه می‌کنیم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید تال

قرآن گشودم آیه ی محشر بیاورم
میخواستم که سوره ی کوثر بیاورم
من کیستم زفاطمه(س) سر در بیاورم
باید کسی شبیه پیمبر بیاورم
هنگام وصفت عقل  مرا ترک می کند
معراج رفته شان تو را درک میکند
 
با نور تو زمین شرف آسمان گرفت
چل روز مصطفی(ص) ثمری بی کران گرفت
پابر زمین گذاشتی و خاک جان گرفت
تا آمدم بگویم زهرا(س) زبان گرفت
گفتم که رخصتی بده بهتر بخوانمت
مهرت اجازه داد که مادر بخوانمت

مادر سلام، گوشه ی چشمی به ما کنید
مادر سلام، درد مرا هم دواکنید
با این امید در زده ام تا که وا کنید
لطفی به این اسیر یتیم گدا کنید
حالا اگر چه چادر تو وصله دار هست
من سائلم همیشه برایم انار هست

یا آیه آیه آیه ی خود(( هل اتی)) کنی
یا از کرم لباس عروسی عطا کنی
چادر امانتی بدهی تا چها کنی
یک قوم را به نور خدا آشنا کنی
دنیا تو را نخواست که اینقدر زشت شد
خاکی که زیر پای تو آمد بهشت شد

دنیا تمام ظلمت و تو ماورای نور
با تو کم است فاصله تا انتهای نور
همسایه ات اگر که شده آشنای نور
این بوده است از برکات دعای نور
در آسمان نور چه بدری ،شبیه توست
در سال یک شب است که قدری شبیه توست

در خانه عطر سیب تو از بس جمیل بود
یادآور بهشت خدای جلیل بود
سرچشمه ی وضوی تو از سلسبیل بود
جاروی خانه ی تو پر جبرئیل بود
دنیا به پای مهر تو از شرم آب شد
آبی که گشت مهرییه ی تو گلاب شد

آنکه تورا به جمله ی ((لولاک)) می شناخت
درک تورا فراتر از ادراک می شناخت
پرواز را چه کس بجز افلاک می شناخت
بانوی آب را پدر خاک می شناخت...
نام پدر همیشه به دنبال مادر است
خیر العمل محبت زهرا(س) و حیدر(ع) است

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد ناصری

به چشمها همه زنجیر خواب می بستند
جماعتی که به چهره نقاب می بستند

رسید صفحه ی هجده کسی نمی فهمید
و آن جماعت نادان کتاب می بستند

چقدر داد سلام و تمام مردم شهر
چه بی حیا همه لب از جواب می بستند

شبیه ابر سیاه بدون بارانی
به کوچه راه روی آفتاب می بستند

چه دستهای پلیدی چقدر بی انصاف
به دور صورت حوریه قاب می بستند

دو نانجیب حرامی به چیش چشم علی
به جشن کشتن زهرا خضاب می بستند

....

گذشت کوچه و قومی که کشت زهرا را
به دشت کرب و بلا راه آب می بستند

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سیدرضا موسوی ولا

سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام
خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده

انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز
دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده

حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن
بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده

در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است
شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده

از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش
آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده

آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در
بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده

بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو
آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل
داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

شعر معروف و قدیمی پیرغلام آستان آل الله حاج غلامرضا سازگار

بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته

به جسم اطهر زهرا ولی آهسته آهسته

بریز آب روان تا من، بشویم مخفی از دشمن

تنش از زیر پیراهن، ولی آهسته آهسته

ببین بشکسته پهلویش، سیه گردیده بازویش

تو خود ریز آب بر رویش، ولی آهسته آهسته

همه خواب و علی بیدار، سرش بنهاده بر دیوار

بگرید از فراق یار، ولی آهسته آهسته

حسن ای نورچشمانم حسین ای راحت جانم

بنالید ای عزیزانم، ولی آهسته آهسته

بیا ای دخترم زینب به پیش مادرت امشب

بخوان او را به تاب و تب، ولی آهسته آهسته

روم شب ها سراغ او، به قبر بی چراغ او

کنم زاری ز داغ او، ولی آهسته آهسته

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رحمان نوازنی

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بوتراب چرا پا نمی شوی

پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند

رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی


ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زهراست ، یادگاری نور خدای من
خورشید صبح و ظهر و غروبِ سرای من

پرواز می کنیم از این خانه تا خدا
من با دعای فاطمه او با دعای من

ما نور واحدیم ، نه فرقی نمی کند
من جای او بتابم و یا او به جای من

مست تجلیات خداوندی همیم
من با خدای اویم و او با خدای من

یک طور حرف می زند انگار بوده است
در ابتدای خلقت و در ابتدای من

دنیا! تمام آنچه که داری برای تو
یک تار موی خاکی زهرا برای من

کار ی که کرد فاطمه کار امام بود
زهراست پس علی من و مرتضای من

ما یک سپر برای جهازش فروختیم
چیزی نبود تا که بمیرد به پای من

هر شب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است
از من مگیر دلخوشی ام را خدای من

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

وقتی سرت را روی بالش می گذاری
آنقدر میترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آنچنان فرقی نکدی غیر از این که
آیینه بودی شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پر لاله ای ؟ چه کشت و کاری

آنقدر تمرین می کنی با دستهایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلا بیا و فرض کن دختر نداری ...

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمد جواد شرافت

 

ای شکوهت فراتر از باور          ای مقام ات فرا تر از ادراک

وصف تو درک لیله القدر است   فهم ما از تبار «ما ادراک»

 

کوثری،‌‌ بی کرانه دریایی         ما و ظرف حقیر این کلمات

باید از تو نوشت با آیات         باید از تو سرود با صلوات

 

آیه در آیه وصف تو جار یست            «فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»

در دل «انما یرید الله...»      در «فصل لربک وانحر»

 

از بهشت آمدی به هیئت نور           عطر سیبت وزید در هستی

تو گلِ ... نه، تو نوبهارِ... نه              تو بهشت دل پدر هستی

 

پدر و مادرم فدای شما          مادری کرده ای برای پدر

چشم بد دور، چشم شیطان کور        دست تو بود و بوسه های پدر

 

از بهشت آمدی و روشن شد                    سرنوشت دل علی با تو

بی تو کم بود در تمام جهان             نیمه ی دیگرش ولی با تو...

 

وصف ذات تو و صفات علی              وصف آیینه است و آیینه

غربت و خنده ی تو و دل او              قصه ی گرد و دست و آیینه

 

خانه می شد بهشتی از احساس              با گل افشانیِ بهاریِ تو

عاطفه با تمام دل می زد                بوسه بر دست خانه داری تو

 

خانه از زرق و برق خالی بود            از صفا عاشقی محبت پر

داشتی ای کلید دار بهشت            پینه بر دست، وصله بر چادر

 

از بهشت آمدی و آوردی       یازده سوره ی بهشتی را

مصحفِ سر نوشت خود دیدیم          سوره هایی که می نوشتی را

 

نسل تو نوحِ با شکوهِ نجات              نسل تو خضرِ آسمانیِ راه

جلوه ای از دم تو را دیدیم                در مسیحی به نام روح الله

 

روز مادر شده دلم با شوق              پر زده در هوای تو مادر

منم و وسعت بهشت خدا               منم و خاک پای تو مادر

 

آرزو دارم این که بنشینم       لحظه ای در جوار تو اما...

آرزو دارم این که بگذارم         شاخه گل بر مزار تو اما...

 

آه در حسرت زیارت تو                    دل ما آشنای دلتنگی است

حرم دختر کریمه ی تو             شاهد لحظه های دلتنگی است

 

روز مادر شده به محضر تو               آمدم پا به پای این کلمات

هدیه ی من برای تو اشک است       هدیه ی من برای تو صلوات

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیر و نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونهء او خاطرات می لرزد

             .............

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده
یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده

دیگر نماز مادر من بی قنوت شد
دیگر شب بلند علی بی سحر شده

از صبح ، زخم سینه امانت بریده بود
حالا بلای جان تو درد کمر شده

از زخم های سوخته رنگی که دیده ام
فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده

اینبار هم که پاشدی از روی بسترت
خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده

وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی
این دنده­­ ی شکسته عجب دردسر شده

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی رحیمی

هرکس که مد نام تورا بیشتر کشید
از کوثرزلال تو لاجرعه سر کشید

پرواز داشت درقفس بال یاکریم
یافاطمه شنید وبه افلاک پرکشید

چشمان ابر را به تماشات خیس کرد
گیسوی باد راپی تو دربه در کشید

نور تورا ستاره ی زهرا کشیدوبعد
خورشید را گدای همین رهگذر کشید

یک سو ملک که درحرمت پابرهنه شد
یک سو علی که پاشنه ی کفش "ور"کشید

شان نزول سوره ی کوثر سه آیه شد
قنداقه ی تورا چو پیمبر به بر کشید

در گوش راست اشهدان محمدا
ذکر علی ولی ست به گوش دگر کشید

از روز اول آمده در پشت در علی
رویای وصل فاطمه ۹سال اگرکشید

۹ سال بعد،فاطمه نزد علی نشست
مردی حسود نقشه ای از خیر وشر کشید

یک کوچه فرض کرد که با اینکه تنگ بود
آتش به دست،در وسطش "چل نفر"کشید

درذهن خویش نقش لگد را به باد داد
در ذهن باد  طرح دری شعله ور کشید

"ازدر درامدی و"در از پشت بسته شد
"محسن"به جسم خویش برایت سپر کشید

هرچه تلاش بیشتری کرد بی گمان
دیوار،جسم فاطمه رابیشتر کشید

کوثر سه آیه داشت که دیوار سنگدل
بارسم کوفی وخط میخی به در کشید

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم صرافان

آرامش زیبای دو دریاست نگاهش

این دختر آرام و صبوری که رسیده

از شوق، علی سفره به اندازه یک شهر

انداخت، به شکرانه‌ی نوری که رسیده


کاشانه‌ی اهل دل و میخانه‌ی هستی

دنیا و سماوات و عوالم همه روشن

عطر خوش او پر شده در شهر مدینه 

به به چه گلی! چشم و دلت فاطمه! روشن


لبخند نشسته به لب حضرت ساقی  

مرضیه دلش وا شده از دیدن دختر 

تا آمده لبریز شده چشمه‌ی تسنیم

کامل شده با آیه‌ی او سوره‌ی کوثر


بی تاب شدی، دختر مهتاب رخ عشق!

بارانی اشک است چرا صورت ماهت؟

گریانی و پیش کسی آرام نداری

دنبال کدام آیت حق است نگاهت؟


باران بهاری شده‌ای دختر حیدر!

زهرا چه کند گریه‌ی تو بند بیاید

باید که بگویند کنار تو حسینت 

تا شاد شوی، با گل و لبخند بیاید


همسایه ندیده‌ به خدا سایه‌ای از تو

تمثیل حیایی تو و تندیس وقاری

پیداست ولی دختر سردار حنینی

از شور کلام و دل شیری که تو داری


شعر شب میلاد تو هم پر شده از اشک

بانو! چه کنم روی دلم سوی فرات است

جز اشک چه گویم که همه هستی عالم

عشق تو، حسین تو، قتیل العبرات است


اینقدر نریز اشک، صبوری کن و بگذار

هر قطره‌ی این اشک برای تو بماند

وقتی شب باریدن اشک است که مادر

در گوش تو لالایی پرواز بخواند


یک روز بیاید که پدر را تو ببینی

با چشم پر از اشک در آن غسل شبانه

با چادر خاکی برود مادر و فردا

با چادر کوچک بشوی خانم خانه


یک روز بیاید که تو باشی و بیفتد

آن سایه‌ی سر، بی سر و بی سایه به صحرا

ناموس خدا باشی و بر ناقه‌ی عریان

بنشینی و یک شهر بیاید به تماشا

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

بابا چه بی وفا شده دنیای بعد تو
من ماندم و مصائب عظمای بعد تو

چشم انتظار رفتن تو بود امتت
شعله کشید فتنه ز فردای بعد تو

داغت برای فاطمه سنگین تمام شد
پشت مرا شکسته قضایای بعد تو

اصحاب تو چه زود به ما پشت پا زدند
آری گواه فاطمه شبهای بعد تو

دارد به قتل حجت حق حکم می کند
اجماع این سقیفه و فتوای بعد تو

در کوچه ها ادا شده اجر رسالتت
یعنی شکست حرمت مولای بعد تو

در تنگنای این در و دیوار عاقبت
از دست رفت ام ابیهای بعد تو

آتش ، هجوم ، کوچه ، قباله ، فدک ! ببین
چیزی نمانده از تن زهرای بعد تو

قنفذ معاف می شود از مالیات ها !
سیلی به دخترت شده سرمایه بعد تو

دیگر ببر مرا که زمانش رسیده است
نه ! نیست جای فاطمه دنیای بعد تو

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محسنی فر

گره ای نیست که با دست شما وا نشود
سائلی نیست که روزی خور اینجا نشود

نفسی هست اگر یمن قدم های شماست
مرده ای نیست که با نام تو احیا نشود

جلوه ای گر نکنی کوشش ما بی ثمر است
جز عنایات شما هیچ مهیا نشود

آن قدر ناله کنم تا که امانم بدهی
گر تو راضی نشوی نامه ای امضا نشود

تا در خیمه تو قبله نما می باشد
به خدا فکر دلم جنت الاعلا نشود

چون تو شاهی چه کسی این همه رعیت دارد؟
در بیت صنمی مثل تو غوغا نشود

وای اگر فاطمیه محرم مولا نشود
راضی از کار دلم حضرت زهرا نشود

ای جگر گوشه ی زهرای مدینه برگرد
تا به کی قبر گل گمشده پیدا نشود

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

حرفی نداشت چشم ترم جز رثای تو
جاریست بین هر غزلم رد پای تو

هر سال فاطمیه دلم شور می زند
در کوچه های غربت و اشک و عزای تو

بگذار ما به جای تو خون گریه می کنیم
دیگر توان گریه نمانده برای تو

دیدم چقدر قلب تو بی صبر می شود
با شکوه های بی کسی مرتضای تو:

اینقدر رو گرفتنت از من برای چیست
حالا دگر غریبه شده آشنای تو

از گریه ی شبانه و نجوای کودکان
باید به گوش من برسد ماجرای تو

بانو کمی به حال حسینت نظاره کن
حرفی بزن که دق نکند مجتبای تو

حالا ببین که روضه گرفتند کودکان
در پشت درب خانه برای شفای تو

برخیز و با نگاه ترت یا علی بگو
جان می دهد به قلب شکسته صدای تو

دیدم تو را که آرزوی مرگ می کنی
بانو بس است!  کشته علی را دعای تو

همناله با وصیت تو ضجّه می زنم
با روضه های بی کفن کربلای تو

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

دود بود و دود بود و دود بود
گل میان آتش نمرود بود
شعله می پیچید بر گرد بهار
خون دل می خورد تیغ ذوالفقار
یک طرف گلبرگ اما بی سپر
یک طرف دیوار بود و میخ در
میخ یاد صحبت جبریل بود
شاهد هر رخصت جبریل بود
قلب آهن را محبت نرم کرد
میخ از چشمان زینب شرم کرد
شعله تا از داغ غربت سرخ شد
میخ کم کم از خجالت سرخ شد
گفت با در رحم کن سویش مرو
غنچه دارد، سوی پهلویش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع کرد
هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد
روز، رنگ تیره ی شب را گرفت
مجتبی چشمان زینب را گرفت
پای لیلی چشم مجنون می گریست
میخ بر سر می زد و خون می گریست
جوی خون نه تا به مسجد رود بود
دود بود ودود بود و دود بود

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید علی رکن الدین

این هجمه ها نمی بردم از قرار خویش
هرگز دمی شکسته ندیدم وقار خویش

بار بلا و باد مخالف اگر زند
از کف نمی دهم به خدا اختیار خویش

کاری به کس ندارم و ذکرم فقط علیست
مشغول خویش هستم و سرگرم کار خویش

در چشم های تو به جز از خود ندیده ام
عمری بود که گشته ام آئینه دار خویش

چون من کسی تمامیت اش صرف تو نشد
خرج تو کرده ام همه ی اعتبار خویش

با اینکه گوشواره ام افتاد روی خاک
اما نکاستم ز تراز و عیار خویش

این روز ها به روسری ام میکنم طلوع
حائل زدم به جلوه ی *روزی سه بار* خویش

جهریه شد نماز شب استخوان من!
هنگام خواب میشنوم انکسار خویش

پیراهن سپید من از باغ رد شده
لاله گرفته پیرهنم در بهار خویش

با هر نفس تمام تنم زار می زند
خو کرده ام به دردسر اشکبار خویش

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی صفی یاری

غم روی غم به سینه تلمبارمی شود
وقتی دلم ز یاد تو سرشار می شود

ازبس نشسته ای به دلم شک نمی کنم
عشق ازصدای پای تو بیدار می شود

هر روز تا شبش به شما خیره می شوم
عمرم تمام صرف همین کار می شود

گفتند رفته ای که بیایی...ولی هنوز
این جمعه ها بدون تو تکرارمی شود

آقا بیا قسم به خدا می دهم تو را
این جمعه...کاش...فرصت دیدارمی شود؟

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد
کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."
روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد
جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت
بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟
بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"
شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است
روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد
میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف
حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن
کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه....
بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود
اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

سیبِ سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد
داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد
دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود
روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

ای معطر شده با سیب خدا یا زهرا
اربعین نبوی بانوی ما یا زهرا

انبیا آرزوی شیعه شدن می کردند
تا که از نام تو گیرند صفا یا زهرا

تربت چادر تو در بر مهدی باقیست
ناله دارد که تو و کوچه چرا یا زهرا

هر چه داریم از آن دست شکسته داریم
به خدا مادری ات بوده بجا یا زهرا

با همان پهلوی بشکسته دعایم کردی
که شدم سینه زن کرب و بلا یا زهرا

تا گره وا شود از کار، خمینی می گفت
رمز جنگیدن این بار شما یا زهرا

سینه و پهلو عشاق شما زخمی بود
بسکه بودند به یادت شهدا یا زهرا

کی شود یار سفر کرده ی تو برگردد
تا بیاییم مدینه به نوا یا زهرا

دم بگیریم بیاییم کنار قبرت
جان خود را بنماییم نثار قبرت

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا جعفری

تازه ای نیست در این مهبط دود آلوده
جز همین رخوت سنگین رکود آلوده

بوی ذاتی شدن جلوه اسمایی داشت
گوشه چند پر خیس شهود آلوده

هر کجا شعله مستی است کسی گریانش
هر کجا دود خماری است ، کبود آلوده

اوج معراج نبی را به تزایُد می بُرد
جذبه دانه سیبی به فرود آلوده

ذات تو مغرب عنقاست ، ندارد قیدی
حیف از عشق که باشد به وجود آلوده

سخت پرهیز کن از صحبت صاحب نفسان
چون که آیینه ای و آه حسود آلوده

غم تو بیش و کم غیرت اصحاب وفاست
شب و روز تو ، به این بود و نبود آلوده

فوران کردن این آب ، زمین گیرش کرد
گریه دار است قیام به قعود آلوده

تشنگی کو که بفهمند چه کاری کردند ؟
شده از ضربه ی شان بستر رود آلوده

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد
بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت
وقت افتادن اوایل و تباری افتاد

آنقدر ضربه ی پا خورد به در تا که شکست
آنقدر شاخه تکان خدورد که باری افتاد

تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
او کنارِ در و در نیز کناری افتاد

بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم
فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی
سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند
به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد
همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود
چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد

آنقدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت
بعد ازان روز دگر رفت و کناری افتاد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست

با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست

اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست

سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست

باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست

فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر حوتی

وقتی خدا کتیبه ماتم درست کرد
از فاطمیه رزق محرم درست کرد

بااشک در عزای تو تسنیم و سلسبیل
با گریه بر حسین تو زمزم درست کرد

با ریشه های چادر پر وصله ی شما
از خود به خلق رشته محکم درست کرد

اول بنا نداشت فلک اینچنین شود
اما به احترام شما خم درست کرد

از گرد پشت پای توکل وجود را
حور و پری فرشته و آدم درست کرد

تنها نه کرسی و قلم و عرش و فهم هم
ارواح انبیا معظم درست کرد

شرح همان روایت لولاک واضح است
اینکه تو را نگینی خاتم درست کرد

یک گوشه از حیای تو را جبرئیل برد
چندی گذشت حضرت مریم درست کرد

در انتهای خلقت تو گفت فاطمه
مثلث نساخته و نخواهم درست کرد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

آری صدای آه گاهی گوشه دار است
آثار قلبی سوخته از روزگار است

بایدمیان شعله ها سینه سپر کرد
در این دیاری که چنین قحطی یار است

خاک دوعالم بر سر اهل مدینه
زهرا به امداد علی مرکب سوار است

هر کس که می خواهد بداند فاطمه کیست؟؟؟
خون در ودیوار نقش اقتدار است

باید به خون غلطید در حفظ ولایت
ورنه ولایت محوری تنها شعار است

داغ دو دست بسته سنگین ترز سیلیست
باور کنید این مرد صاحب ذوالفقار است

نفرین به آن مسمار و هرکس که لگدزد
بنگر چگونه مادر ما بی قرار است

سادات خون گریند تا روز قیامت
زین گفته ام سری نهفته آشکار است

تا فضه آمد دید بار شیشه افتاد
فریاد زد نامرد بی بی ..... است

تاریخ هم مانده چه پاسخ گوید این حرف
آخر چرا زهرای اطهر بی مزار است

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مصطفی متولی

ز بی محلی همسایه های این کوچه
دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟
کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست
خدا کند برسیم انتهای این کوچه

از این مکان و از آن دست می شود فهمید
کبود می شوم از تنگنای این کوچه

رسید ، چشم خودت را ببند دلبندم
که پیر می شوی از ماجرای این کوچه

قباله ی فدکم را بده به من نامرد
نزن ، بترس کمی از خدای این کوچه

خدا کند که علی نشنود چه می گوئی
که آب می شود از ناسزای این کوچه

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کاظم بهمنی

شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید

آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده ست
خار هم پیش شما گل به نظر می آید

ونبوت به دوتا معجزه آوردن نیست
از کنیزان تو هم معجزه بر می آید

به کسی دم نزد اما پدرت می دانست
وحی از گوشه ی چشمان تو در می آید

پای یک  خط تعالیم تو بانو!  ولله
عمر صد مرجع تقلید به سر می آید

مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلایی به سر اهل هنر می آید

مانده ام لحظه ی پیچیدن عطر تو به شهر
ملک الموت پی چند نفر می آید؟!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا اسماعیلی

آسمانی هستی اما؟، جسمت از جنس زمین است
گر چه روح مهربانت، با ملائک همنشین است

مثل آدمهای خاکی، درد را می فهمی، آری
در جهان همزاد روحت، دردهای سهمگین است

بس که جانسوزست فصل دردهای بی بدیلت
رو به روی دردهایت، آه بانو، نقطه چین است


درد تو درد فدک نیست، شکوه از نان و نمک نیست
ای شهید تهمت و کین، درد تو، قرآن و دین است

چیست سهمت از جهان؟ غم، بیت الاحزانی فراهم
ای عزاتر از محرم، سهمت از دنیا همین است

باز طوفان مصیب، برتو می تازد ز هر سو
از برای چیدن تو، باز ظلمت در کمین است

خشم در، دیوار، آتش، میخ، قنفذ، تازیانه
روز عاشوراست گویی، ذوالجناح درد زین است

بالهایت سوخت بانو، در میان خشم آتش
بین دیوار و دری تو، لحظه های واپسین است

زخم های سینه سرخت، می کند رسوا ستم را
بر زبان زخمهایت، خطبه های آتشین است

سوختی پرپر شدی تو، خاک و خاکستر شدی تو
سوختن تقدیر شمع و مذهب پروانه این است

رفتی و مثل معما، مانده ای در ذهن دنیا
ردپای داغ سرخت، پشت ابهام زمین است

کوثری، خیر کثیری، وارث بوی بهشتی
نام سبز و روشن تو، فاطمه(س)، بانوی دین است

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اصغر ذاکری

گیرم که خانه هم نه، فقط آشیانه بود
آتش زدن به آن به کدامین بهانه بود

با زور ریختند گروهی به خانه مان
جایی که رفت و آمد آن محرمانه بود
 
چشمان میخ سرخ در آن دود کور شد
گم کرده راه رو به وجودم روانه بود

بعد از عذاب آتش و دیوار و میخ و در
وقت غلاف و مرحله ی تازیانه بود

گفتم خدا کند که نبیند چه می کشم
افسوس دید، دخترم آنروز خانه بود

...

زینب ببخش طاقت بازوم کم شده
از دستم این وسیله که افتاد شانه بود

مهر میان مادر و دختر به جای خود
این چند سال رابطه مان عاشقانه بود

امروز هم گذشت ولیکن برای تو
پایان لحظه های خوش کودکانه بود

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زهرا ! چه کند می گذرد شستشوی تو
نیمه شب است و تازه رسیدم به موی تو

این گیسوی سپید به سنّت نمی خورد
هجده بهاره ای و سپید است موی تو

در من هزار بار تو تکثیر می شوی
آیینه ام شکسته شدم روبروی تو

ساقی کوثری من اصلا برای توست
اما چگونه اب بریزم به روی تو

گلبرگ های خشک تو را آب می زنم
تا در مدینه پخش شود عطر و بوی تو

ای در تمام مرحله ها پا به پای تو
با خود مرا ببر که شوم کو به کوی تو

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

میلاد عرفان پور

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

عبدالرحیم سعیدی راد

از بودن این چنین پشیمانم کرد
در خلسه اشک و آه پنهانم کرد

ای مادر مهربان گلهای شهید!
پهلوی شکسته تو ویرانم کرد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمود ژولیده

اولین مظلوم عالم آه را گم کرده است
رهبر راه خدا همراه را گم کرده است

یک توقف پشت در صد بغض مانده در گلو
تا کنار قبر مخفی چاه را گم کرده است

هیچ فانوسی دگر در کوچه ها روشن نبود
نیمه شب خورشید یثرب ماه را گم کرده است

انتهای شب صدای زخمی اش آید بگوش
اختیار از ناله ی شبگاه را گم کرده است

تا اذان صبح از بس ناله زد خوابش گرفت
خواب دید آن شب حسینش راه را گم کرده است

ابرهای بی صدا از دیده اش دریا گرفت
رعد و برق نعره اش ناگاه را گم کرده است

یاد آن روزی که گفتا مجتبی نجوا کنان
گامهای مادرم درگاه را گم کرده است

درد تنهایی خود را با که گوید مرتضی
با که گوید شیعه ای آگاه را گم کرده است

شهر اشباه الرجال اینجاست ای زهرائیان
امت بی درد اردوگاه را گم کرده است

کاش از این بیشتر پنهان نماند منتقم
عصر عاشورائیان خونخواه را گم کرده است

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع
تا سحر می‌سوختم چون قلب زوار بقیع
کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگدل
می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع
قبه و قبر و رواق و خانه و گلدسته داشت
ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع
نیست حق گریه‌اش بر چار قبر بی‌چراغ
زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع
ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان
صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع
آب، خون و دانه اشک و ناله‌اش سوز جگر
هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع
گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور
شب که خلوت می‌شود زهراست، زوار بقیع
اینکه آثارش بوَد باقی میان دشمنان
دست حق بوده‌ست از اول نگهدار بقیع
گر به دقت بنگری بر این امامان غریب
می‌چکد پیوسته اشک از چشم خونبار بقیع
بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه
بوی جنت خیزد از دامان گلزار بقیع

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

در این مسیر هر که هوادار می شود                      
از شیعیان حیدر کرار می شود

هر کس گدای فاطمه شد عاقبت به خیر                 
هر کس نشد، به پیش همه خار می شود

ذکر علی طنین لب قوم فاطمه است                      
هر کس مگر که میثم تمار می شود!

خاک وجود من زکف پای فاطمه است                    
کارم بدون مادریش زار می شود

این رشته های  چادر مادر که حبل ماست                
فردا برای خصم علی دار می شود

آنکس که بین کوچه لگد زد به فاطمه                    
فردا حواله اش به علمدار می شود

در بین روضه هر که به زهرا ادب کند                    
او را امیر شیعه نگهدار می شود

هر کس که بغض دشمن مولا به دل گرفت              
با گوشه چشم فاطمه مختار می شود

این چند روزه صورت زهرا گرفته است                   
اما چرانگاه علی تار می شود

زهرا اگر که رفت تمام مدینه هم                         
روی سر علی ست که آوار می شود

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

این فاطمیه باز املاء می نویسم        
هی اشک می ریزم وزهرا می نویسم                                     
بااشکهایم برکتیبه های هیئت        
ازخاطرات تلخ مولا می نویسم                                                  
ازخاطراتی که علی راپیر کرده        
خیلی دلم می سوزد اما می نویسم                                           
ازصورتی مجروحُ دستی روی پهلو       
ازمرگ یک بانو معما می نویسم                                         
دیوارهای کوچه هاشرمنده هستند        
وقتی که کابوس حسن را می نویسم                                    

من می نویسم روی سینه وای مادر        
من می نویسم یک مدینه وای مادر  
                                 

وقتی که چشمان مدینه خواب می شد     
مادر میان زخم بستر آب می شد                                     
هربار باکوچکترین پهلوبه پهلو        
بسترپُراز دریایی ازخوناب می شد                                          
هربار چشمش سوی نوزادی می افتاد        
دربین بغضی بی امان بیتاب می شد                                 
هربار که سوی حسینش خیره می شد       
ازاشکهایش گونه هاسیراب می شد                                 

باناله ها یش گندمُ دستاس می سوخت      
این چندماهه داشت کم کم یاس می سوخت 
                        

زخمی ترین ریحانه تاریخ اگر شد        
بانوبه جرم عشق پشت در سپرشد                                       
هی دست می زد پشت دستُ کریه می کرد     
می گفت حیدر هرچه شد در پشت در شد                          
شهرمدینه آنقدر فکرخودش بود               
اصلا نمی فهمید شامش کی سحرشد                                
وقتی عدوبرسینه دربالگد زد          
باخنده اش می گفت دیدی بی پسرشد                                         
وقتی صدای ناله ازپشت در آمد         
ضرب فشار سوی آن در بیشترشد                                       
پیراهنش راکه به دست زینبش دید        
می گفت واویلا،خدایا دردسرشد                                        


آن بانویی که مثل دریابی کران بود       
خیلی جوان اما چرا قامت کمان بود؟  

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نطری

حتی بهشت بی تومعطرنمی شود
خورشیدُ ماه بی تومنورنمی شود

بی بی اگرکه روزقیامت نیامدی!   
این رابدان بدون تومحشرنمی شود

عالم اگربرای دل من دعاکنند      
قطعا دعای ویژه مادر نمی شود

کوثرتوییُ شیر خدا ساقی شماست        
حتی علی بدون تو حیدر نمی شود

این در کتاب شیعه و سنی نوشته است        
بی خود مقام فاطمه کوثر نمی شود

صد ها هزار ضربه شمشیرو تیرو سنگ         
باضرب دست کوچه برابر نمی شود

آثار سوختن پس در جای زخم میخ         
با کار خانه فاطمه بهتر نمی شود

بدتر از این همه به خدا زخم بستر است       
این تن دگر برای تو پیکر نمی شود

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی

ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست
فخری به داریوش و به اسفندیار نیست

مرده است دور رستم و سیروس و کیقباد
ما را به جاهلیت آن دوره کار نیست

در سایه محمد و آل محمدیم
برتر از این برای بشر افتخار نیست

ابنای دین و سوره توحید و کوثریم
بر دل ز کفر و شرک و شرارت غبار نیست

اسلام، اعتقاد و نظام و هویت است
هر کس نداشت در دو جهان رستگار نیست

اندر دژ ولایت و حصن امامتیم
مانند این حصار به گیتی حصار نیست

ما امت عدالت و صلح و اخوتیم
در ما نفاق و شیطنت دیو سار نیست

از جاهلیت مجوس نگیریم رسم و راه
ما را به جز ولایت مهدی (ع) شعار نیست

اعلام «ان اکرمکم» باشد این پیام
در کیش ما به رنگ و نژاد اعتبار نیست

گر مدعی تلاش به توهین ما کند
با او بگو که از تو جز این انتظار نیست

تو باش و هفت خوان و خرافات و ترّهات
راهی که می‌ روی ره پروردگار نیست

زنده است دین احمد (ص) و قرآن و اهل بیت (ع)
اکمل از آن طریق سوی کردگار نیست

یا رب رسان امام زمان منجی جهان
فرّخ، زمان او که در آن، کار عار نیست

پر می‌ کند ز عدل به امر خدا زمین
بهتر ز عصر دولت او روزگار نیست

آیین دین‌مداری و تقوا شود رواج
رسم فساد و شرب مدام و قمار نیست

مؤمن عزیز گردد و کافر شود ذلیل
مرد خدا به دوره او خوار و زار نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محسنی فر

ای سفره دار ارض و سما یابن فاطمه
صاحب عطا، امیر وفا یابن فاطمه

نادیده عاشقت شده ام این چه جلوه ایست
ای شاه حسن، عزیز خدا یابن فاطمه

خوانم دعا برای ظهورت امام عصر
با این که حبس گشته دعا یابن فاطمه

طعنه به روسیاهی من میزنی، بزن
اما مران زخویش مرا یابن فاطمه

کاری برای درک وصالت نکرده ام
از چیست خوانمت که بیا یابن فاطمه

ترسم که روزگار جفاکار عاقبت
ما را جدا کند ز شما یابن فاطمه

تا درد هست ناز طبیبان خریدنیست
ای ناز دار آل ابا یابن فاطمه

ترسم که عاقبت نشوم زائر حسین
تا کی فراق کرببلا یابن فاطمه

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشکری

شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است
شب با سکوت بغض علی خو گرفته است

آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه
وقتی که از ولی خدا رو گرفته است

در دست ناتوان خودش بعد ماجرا
این بار چندم است که جارو گرفته است

قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش
یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است

حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها
عطر و مشام از گل شب بو گرفته است

بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین
کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است

مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت
سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین رستمی

تا خانه بجز راه کم ومختصری نیست
آهسته برو صبر کن اینجا خطری نیست

بعد از پر وبالی که زدم دور وبرم را
گشتی که ببینی اثر از بال وپری نیست؟

رفتیم به خانه نکند گریه کنی خب
قربان تو که خوبتر از تو پسری نیست

وقتی که رسیدیم تنت اینبار نلرزد
یک طور نشان میدهی اصلا خبری نیست

حالا به رخم خیره شو تا خوب ببینی
از ضربه ی آن حادثه دیگر اثری نیست؟

از روسری وگوش من این منظره پیداست
بر شاخه خونی شده دیگر ثمری نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی رحیمی

شبی که گیسوی اطفال خانه شانه نباشد
همان شبی ست که زهرا درون خانه نباشد

علی و فاطمه باشند توی ذهن خدا و-
برای خلقت هفت آسمان بهانه نباشد؟

میان این دو به خنده به گریه یا به گلایه
عبارتی نشنیدم که عاشقانه نباشد

خداچگونه بیاید پی جنازه ی عشقش
اگر مراسم تدفین تو شبانه نباشد؟!!

مزار مخفی زهراست هرکجا که هزاران
پرنده باشد و ردی از آب و دانه نباشد...

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علیرضا قزوه

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هرآنچه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر، سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعری شد و به حنجرۀ کربلا رسید

در تلّ زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمّان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

*
تسبیح توست رشتۀ  تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتی و حیّ علی الصلات

 *
شب گریه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگوید بگو، بلال
سلمان به آه گفت: ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایّام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین(ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو اُستن حنّانه ضجّه زد
محراب خون گریست: که منبر تمام شد

زاینده است چشمۀ زهرایی رسول
باور مکن که سورۀ کوثر تمام  شد

باور مکن که فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسۀ حیدر تمام شد؟

*

زهرا (س) اگر نبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعۀ کربلا نبود

 *
شب آمده ست گریه کنان بر مزار تو        
دریا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چلّه چلّه علی (ع) خطبه خواند و سوخت
چرخید ذوالفقار علی بر مدارتو

زینب (س) کجاست؟ همسفر خطبه های خون
دنیا چه کرد بعد تو با یادگار تو

باران نیزه، نعش غریبانۀ حسن (ع)
آن روزگار زینب (س) و این روزگار تو

گل داد روی نیزه، سر تشنۀ حسین (ع)
تا شام و کوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زینب (س)  و زینب غریب شام   
تو سوگوار زینب  و او سوگوار تو

*
بعد از تو سهم آینه  درد و دریغ شد
دست نوازشی که کشیدند تیغ شد

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

خدایا گنج با گنجینه ام سوخت

میان شعله ها آیینه ام سوخت

چنان مسمار در قلبم فرو رفت

که محسن گفت مادر سینه ام سوخت

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

هادی ملک پور

خاری به چشمهای من انگار می کشی
وقتی که آه از دل خونبار می کشی

با خرمنی سپید زگیسوی خود مرا
روزی هزار بار تو بر دار می کشی

بر زانوان بی رقمت راه می روی
بر شانه غصه ی بسیار می کشی

انگار سوی چشم تو از بین رفته است
اینگونه هی تو دست به دیوار می کشی

شانه به موی دختر دردانه می زنی
دستی بر ان نگاه گهربار می کشی
 
جاروی خانه... پخت غذا... روز آخری
داری چقدر از این بدنت کار می کشی
 
این رو گرفتن تو مرا کشت ... از چه رو
چادر به روی دیده و رخسار می کشی

ازاین نفس نفس زدنت خوب واضح است
دردی که از جراحت مسمار می کشی

ای قبله ی کبود که با هر نگاه خود
طرحی ز آتش در و دیوار می کشی
 
خود را درست لحظه ی پرواز از قفس
من را شبیه مرغ گرفتار می کشی

خانه خراب گشتم و با رفتنت مرا
داری به زیر این همه آورا می کشی

دیگر به غیر مرگ دعایی نمی کنی
حالا که آه از آن دل خونبار می کشی

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»
 ماه عزای فاطمه روح مُحرم است
 
 خون گریه کن ز غم،که عقیق یمن شوی
 رخصت دهد خدا که تو هم سینه زن شوی
 
 در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم
 همراه با امام زمان گریه می کنیم

  در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود
 آتش فشان غیرت ما شعله ور شود

 شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
 وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود

  لعنت به آنکه پایگذار سقیفه شد
 لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد

 لعنت بر آنکه برتن اسلام خرقه کرد
 این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد

  تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
 هر کس محب فاطمه شد،قوم وخویش ماست

  ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم
 راضی به ترک و نهی تبرا نمی شویم

 قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است
 هر کس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است

 ما همکلام منکر حیدر نمی شویم
 «با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»

 ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
 ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

 امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم
 فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم

 ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب کرد
 روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد

 از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم
 ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم

 از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم
 جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم

 از جمعه ای بترس که روز سوارهاست
 پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

 از جمعه ای بترس،که دنیا به کام ماست
 فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست

 از جمعه ای بترس،که پولاد می شویم
 از هرم عشق مالک ومقداد می شویم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرحوم حاج احمد دلجو

از بــیـت آل طـاهـا آتـــش کــشــد زبـانــه
گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه

برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر
خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه

اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی را
در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه

در پــشــت در فــتــاده ام‎الائـــمـــه از پـا
دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه

زیـنـب بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را
ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه

در خون فتاده زهرا چون مرغ نیم بسمل
مـحـسـن فـتاده چـون گـل پرپر در آستانه

در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر
مانده حـسـیـن مظـلوم، حیران در آن میانه

از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا
وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه

دارد حــســن شـکـایـت از کـیـنـه مغیره
ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه

بـا پـهـلـوی شـکـسـته، چون مـرغ بـال بسته
زهـرا بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن عرب خالقی

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

مهمان نه بهارعلی پامکش زباغ

نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته آه توماراشکسته است

ای پرشکسته پرمکش ازآشیان بمان

دیگرمحل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

روی مرااگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن عرب خالقی

ای جان من هرچنددیگرنیمه جانی

اما برای رفتنت خیلی جوانی

حالاکه من اینجا غریبم باربستی

حالانمی شدبیشتر پیشم بمانی

بابای خاکم ـ التماست می کنم که

بی من مشوای مادرآب ـ آسمانی

کمتر بگو بامن <امیرالمومنینم>

اشهد مگو بااین زبان بی زبانی

حالابرای اینکه من چیزی نفهمم

درکوچه خاک چادرت رامی تکانی

اندازه ی یک عمر پیرت کرده بانو

سنگینی آن ضربه دست ناگهانی

یک نیمه ازروی توصبح روشن من

 نیمی دگرمثل غروبی ارغوانی

روازعلی می گیری اما زیرچادر

پنهان نگرددمحرمم قدکمانی

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ
آیت الله حسین وحید خراسانی

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى
 
زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى
 
آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوى
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى
 
تاج فرق عالَم و آدم بود ختم رُسُل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى
 
از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى پرورى
 
مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى
 
در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق ، زمحشر بگذرى
 
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدّم ، گرچه او را دخترى
 
کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى
 
با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى
 
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى
 
شمع جمع آل طه بضعه خیر الورى
دختر شمس الضحا و همسر بدر الدّجى
 
آفتاب برج عصمت گوهر درج شرف
لیلة القدر وجود و سرّ و ناموس خدا
 
آن که بنشاندش به جاى خود امام الانبیاء
وان که بُد آمینِ او شرط دعاى مصطفى
 
مبدأ جسمش بُد از اثمار اشجار بهشت
منتهاى روح پاک او حریم کبریا
 
ز آدم و عیسى نبودش کفو و مانندى به دهر
شد در اوصاف کمال او هم تراز مرتضى
 
در مدیحش عقل شد حیران و سرگردان چو دید
هست مدّاحش خدا، وصف مقامش هل أتى
 
پا ورم کرد از نماز و دست و بازو از جهاد
سینه او شد سپر در راه حق روز بلا
 
رفت از دار فنا بشکسته دل آزرده تن
آن که بُد آزردنش ایذاء ختم الانبیاء
 
گفت حیدر در غروب آفتاب عمر او
تار شد دنیا و روشن شد به تو دار بقاء
 
دختر خیر الورى و همسر فخر بشر
علم مخزون، غیب مکنون در ضمیرش مستتَر
 
لیلة القدر، نزول کل قرآن مبین
مطلع الفجر ظهور منجى دنیا و دین
 
آسمان یازده خورشید تابان وجود
روشن از نور جمالش عالم غیب و شهود
 
شمع جمع اهل بیت و نور چشم مصطفى
مهجه قلبى که آن دل بود قلب ماسوى
 
آیه تطهیر وصف عصمت کبراى او
هل أتى تفسیرى از دنیا و از عقباى او
 
تا قیامت شد به او روشن چراغ عقل و دین
منتشر از او به دنیا نسل خیر المرسلین
 
اندر آن روزى که وا نفسا بگویند انبیا
شیعتى گویان بیاید او به درگاه خدا
 
مصحف او لوح محفوظ قضاء است و قدر
در حدیث لوحِ او برنامه اثنى عشر
 
علم ما کان و یکون ثبت است اندر دفترش
نى سلونى گفته در عالم کسى جز همسرش
 
اوست مشکاة دو مصباحى که شد عرش برین
زینت از آن دو ، چراغ راه رب العالمین
 
میوه باغ وجودش حلم و جود مجتبى است
حاصل آن عمر کوتاهش شهید کربلا است
 
زینب آن اسطوره صبر و شجاعت دخترش
گوى سبقت برده در اسلام و ایمان مادرش
 
دامنش جان جهان و یک جهان جان پرورید
وه چه جانى که خداوند جهان او را خرید
 
خون بهاى خون او شد ذات قدّوس خدا
گشت کشتى نجات خلق و مصباح الهدى
 
منقطع شد وحى بعد از رحلت خیر الأنام
لیک جبریل امین بنمود در کویش مقام
 
بود امین وحى دائم در صعود و در نزول
تا گذارد مرحمى بر قلب مجروح بتول
 
دل شکسته بود و از هجر پدر بیمار بود
پشت و پهلو هم شکسته از در و دیوار بود
 
تسلیت مى داد او را ذات پاک ذو الجلال
تا بکاهد زان غم و آن رنج و آن درد و ملال
 
عطر و بوى و رنگ و روى و خُلق و خَلق عقل کل
ساطع و لامع بُد از آن بضعه ختم رسل
 
زین سبب روح القدس شد در حریم او مقیم
تا در آن آئینه بیند صاحب خُلق عظیم
 
زین قفس چون مرغ روحش رو به رضوان پر کشید
رفت جبریل امین و از مدینه دل برید
 
مرتضى آن قطب عالم لنگر دنیا و دین
عرش علم و روح ایمان و امیرالمؤمنین
 
آنکه در تسلیم و صبرش عقل شد مبهوت و مات
کرد در فقدان این همسر تمناى ممات
 
بود زهرا رکن آن رکن زمین و آسمان
رفت و ویران شد سر و سامان آن شاه جهان
 
صورتى کو خَلق و خُلق عقل کل را مى نمود
گشت پنهان نیمه شب در خاک غم، امّا کبود
 
ماهتاب آسمان عصمت و عفّت گرفت
کس نداند جز على آخر چه بگذشت و چه بود
 
دیده عالم ندیده زهره اى مانند زهرا
دخترى مادر نزاده کو شود اُمّ ابیها
 
شد خدا راضى به آنچه فاطمه راضى به آن شد
متفق شد در رضا و در غضب با حق تعالى
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

***

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در ودیوار خانه ای مشکی است

***

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

آیت الله غروی اصفهانی

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد، چو پیغام یار نیست

بی رویِ گلعذار، مخوانم به لاله زار
بی گل، نوای بلبل و شور هَزار نیست

بی سرو قدّ یار، چه حاجت به جویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست

بی چین زلف دوست، نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طرّه اش به خَتا و تتار نسیت

بزمی که نیست شاهد من، شمع انجمن
گر گلشن بهشت بوَد، سازگار نیست

گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست

ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست

ای نخل طور نور در عرصه ظهور
جز شعله رخ تو نمایان زِ نار نیست

مصباح بزم انس به مشکات قرب قدس
حقّا که جز تجلّی حُسنِ نگار نیست

ای قبله عقول که اهل قبول را
جز کعبه تو ملتزم و مستجار نیست

امروز در قلمرو توحید سکّه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست

در نشئه تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو، فرمان گزار نیست

جز نام دلربای تو از شرق تا به غرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست

ای صبح روشن از افق معدِلت درآی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست

ما را ز قُلزم فِتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست

در کام دوستانِ تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

باید دوباره خلقت پیغمبری چنین
آرد ز کعبه بنت اسد حیدری چنین
بخشد خدا به ختم رسل کوثری چنین
کز دامنش ظهور کند دختری چنین
فخررسول وفاطمه "زِینِ اَب"است این
امّ الکتاب صبر و رضا، زینب است این

بَدرُ المنیر و شمس ضُحای علی است این
بعد از بتول عقده گشای علی است این
یادآور صدای رسای علی است این
آیینه تمام نمای علی است این
گفتار وحی در سخنش آفریده اند
یا صورتی ز پنج تنش آفریده اند

این مریم مقدس طاهاست، زینب است
این یادگار ام ابیهاست، زینب است
این نورچشم حضرت زهراست، زینب است
این افتخار عصمت کبراست، زینب است
در وصف او من آنچه بگویم شکست اوست
آثار بوسه های علی روی دست اوست

زینب که لحظه هاست همه یادواره اش
زینب که سال هاست سراسر هزاره اش
زینب که دل برد ز پیمبر نظاره اش
زینب که خلقت است مطیع اشاره اش
زینب که با صدای علی حرف می زند
در شهر کوفه جای علی حرف می زند

این است بانویی که پیام آوری کند
هنگام خطبه معجزه حیدری کند
یک عمر بر حسین و حسن مادری کند
با دست بسته بر اسرا رهبری کند
باران رحمت است که ریزد ز ابر او
دین زنده از قیام حسین است و صبر او

ای در تن مطهر تو جان پنج تن
ایمان تو حقیقت ایمان پنج تن
از کودکیت شمع شبستان پنج تن
چشم تو آبیار گلستان پنج تن
یادآور تکلم زهرا بیان توست
اعجاز ذوالفقار علی در زبان توست

حیدر ثنات گفته که این حیدر من است
کوثر دعات کرده که این کوثر من است
خون حسین گفته پیام آور من است
قرآن دهد شعار که احیاگر من است
صبر و رضا به مادری ات کرده افتخار
خون خدا به خواهری ات کرده افتخار

ایثار و صبر جمله ای از مکتب تواند
آیات نور گوهر لعل لب تواند
تو آسمانی و شهدا کوکب تواند
بالای نیزه محو نماز شب تواند
بسیار زن که صابر و نستوه بوده است
کی مثل تو "رَأیتُ جَمیلا" سروده است

بر شکر قتلگاه تو از داور آفرین
بر استقامت تو ز پیغمبر آفرین
بر ذوالفقار نطق تو از حیدرآفرین
بر خطبة دمشق تو از مادر آفرین
وقتی شدی به کوفه پیام آور حسین
لبخند فتح زد به سر نی سر حسین

از حنجر حسین تو، خنجر شکست خورد
با خطبه تو خصم ستمگر شکست خورد
تنهایی و ز، صبر تو لشکر شکست خورد
طغیان و ظلم تا صف محشر شکست خورد
تو یک تنه تمام سپاه ولایتی
حق است اینکه دختر شاه ولایتی

پیغمبر حسین تویی با خطاب فتح
نازل به سینه ات شد از اوّل کتاب فتح
گردیده امّتت سپه بی حساب فتح
روی تو شد به برقع خون آفتاب فتح
"میثم" هماره با تو مگر گرم گفتگوست
کز معجز تو بار مضامین به نخل اوست

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی رافع

ای مهین دخت مرتضی زینب 
وی تو مِرآتِ حق نما زینب 
زیب آغوش مرتضایی تو 
زآنکه نامیده ات خدا زینب 
مکتب صبر را در این عالم 
غیر تو نیست مقتدا زینب 
زآنکه آموختی هزاران درس 
در برِ دُختِ مصطفی، زینب 
هر که از راه تو جدا گشته 
گشته از راه دین جدا، زینب 
ای که در سایه سار خطبه ی تو 
کربلا گشته کربلا زینب 
ای بهشت حسین، لبخندت 
وی به درد جهان، دوا زینب 
پور مریم که مرده زنده کند 
بر درت دارد التجا زینب 
از شرار محبتت عمریست 
شعله ها در قلوب ما، زینب

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

این زیارت نامه که به «المفجعه» معروف است، فقط در حرم مطهر حضرت زینب(س) موجود است و در مفاتیح الجنان و یا کتب دعای دیگر نیامده است.

تقدیم به همه ی محبین آل الله (صلوات الله علیهم اجمعین)

زیارتنامه را در ادامه ی مطلب بخوانید...



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

شعر عمان سامانی در مدح حضرت زینب(س)در بیان عِنان‌گیری بانوی سراپرده‌ی عظمت و کبریایی حضرت زینب سلام‌الله علیها که آن یکه تاز میدان هویت را خاتمه‌ی متعلقات بود و شرذمه‌یی از مراتب و مقامات آن ناموس ربانی و عظمت یزدانی که در عالم تحمل بار محبت کامل بود و ودیعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گوید:

 
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
                        رفت تا گیرد برادر را عِنان
سیل اشکش بست بر شه راه را
                        دود آهش کرد حیران شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان
                        بانگ مهلاً مهلا اش بر آسمان
کای سوار سرگران کم کن شتاب
                        جان من لختی سبک‌تر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو
                        تا ببویم آن شکنج موی تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
                        گوشه‌ی چشمی به آن سو کرد باز
دید مشکین مویی از جنس زنان
                        بر فلک دستی و دستی بر عِنان
زن مگو مرد آفرین روزگار
                        زن مگو بنت‌الجلال اخت‌الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبین
                        زن مگو دست خدا در آستین
باز دل بر عقل می گیرد عِنان
                        اهل دل را آتش اندر جان زنان
 
در بیان تعرض آن شهسوار میدان حقیقت از جهان تجرد به عالم تقید و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گوید:


پس ز جان بر خواهر استقبال کرد
                        تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشید
                        این سخن آهسته در گوشش کشید
کای عِنان‌گیر من آیا زینبی؟
                        یا که آه دردمندان در شبی؟
پیش پای شوق زنجیری مکن
                        راه عشق است این عِنان ‌گیری مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر
                        تو به پا این راه کوبی من به سر
خانه سوزان را تو صاحب‌خانه باش
                        با زنان در همرهی مردانه باش
جان خواهر در غمم زاری مکن
                        با صدا بهرم عزاداری مکن
معجر از سر پرده از رخ وا مکن
                        آفتاب و ماه را رسوا مکن
هست بر من ناگوار و ناپسند
                        از تو زینب گر صدا گردد بلند
هرچه باشد تو علی را دختری
                        ماده شیرا کی کم از شیر نری
با زبان زینبی شه آنچه گفت
                        با حسینی گوش زینب می‌شنفت
با حسینی لب هرآنچه گفت راز
                        شه به‌گوش زینبی بشنید باز
گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق
                        فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق
با زبان دیگر این آواز نیست
                        گوش دیگر محرم این راز نیست
ای سخنگو لحظه‌ای خاموش باش
                        ای زبان از پای تا سر گوش باش
تا ببینم از سر صدق و صواب
                        شاه را زینب چه می‌گوید جواب
گفت زینب در جواب آن شاه را
                        کای فروزان کرده مهر و ماه را
عشق را از یک مشمه زاده‌ایم
                        لب به یک پستان غم بنهاده‌ایم
تربیت بوده‌است بر یک دوشمان
                        پرورش در جیب یک آغوشمان
تا کنیم این راه را مستانه طی
                        هر دو از یک جام خوردستیم می
هر دو در انجام طاعت کاملیم
                        هر یکی امر دگر را حاملیم
تو شهادت جستی ای سبط رسول
                        من اسیری را به جان کردم قبول

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیرحسین محمودپور

این جمعه ها بهانه ایست که ما ندبه ایی کنیم
گریه به حال عمه ی مضروبه ایی کنیم
یا صاحب الزمان نظری کن به حال ما
شاید خدا بخواهد ما توبه ایی کنیم

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بیابانی

قلم به دست گرفتم که با خدا باشم

قلم به دست گرفتم که از شما باشم

قلم به دست گرفتم که از تو بنویسم

و با ثنای تو هم دوش انبیا باشم

قلم به دست گرفتم در انزوای خودم

که غرقتان شوم و از خودم جدا باشم

قلم به دست گرفتم که با دو بال غزل

در آسمان تو پَر وا کنم رها باشم

قلم به دست گرفتم در ابتدا امّا -

نشد مسافرتان تا به انتها باشم

قلم ز دست من افتاد و دم زدم از عشق

کبوتری شدم و پر زدم به شهر دمشق

 

برای آمدنت لحظه بی قراری کرد

زمین دوباره خروشید و چشمه جاری کرد

فرشته روی زمین را به مَقدَمت می شست

ملک زمینه ی شب را ستاره کاری کرد

مدینه آمدنت را در انتظار نشست

و بهر دیدن تو ثانیه شماری کرد

طلوع اشک فشانت به مادر و پدرت

هوای خانه ی شان را کمی بهاری کرد

شروع ابری و بارانی تو و چشمت

مسیر آمدنت را بنفشه باری کرد

ولی تمام، بهانست خوب می دانم

من از نگاه تو شوق حسین می خوانم

 

تو زینب آمدی و خواهر حسین شدی

تو زینت پدر و مادر حسین شدی

تو آمدی و من از خنده هات فهمیدم

که ناز کرده ای و دلبر حسین شدی

تو در کتاب خدا نه، که بین مصحف عشق

نزول کرده ای و کوثر حسین شدی

رسیده ای و خداوند کرده مبعوثت

که بعد واقعه پیغمبر حسین شدی

تمام کوفه به هم ریخت تا لبت وا شد

چو خطبه خوان شدی و حیدر حسین شدی

اگرچه بانویی اما علیِ کرّاری

فقط به دست خودت ذوالفقار کم داری

 

کدام واژه رسد بر مقام تقدیرت

کدام شعر و غزل می کنند تصویرت

به فهم و درک مقامت عقول کل بشر

هنوز هم که هنوز ست مانده درگیرت

مفسران همه انگشت بر دهان هستند

ز آیه ای که شنیدی و طرز تفسیرت

حدیث چشم تو دیده به دیده می چرخد

و اشک ها همه مأمور امر تکثیرت

بدان که بعد علمدار، تو علمداری

فدای دست تو و شانه علمگیرت

تو در اسارتی اما جلیله ای زینب

به حقِ حق، که تو الحق عقیله ای زینب

 

تویی انیس غم و غم مجانبت بانو

که اشک و غصه شده قوت غالبت بانو

چه باشکوه به صحرا رسیدی اما بعد -

کسی نماند که باشد مراقبت بانو

از آن طرف که بلا پشت هر بلا دیدی

ولی به عرش رسیده مراتبت بانو

به دست خط خودت حک شده به دفتر غم

تمام آنچه که دیدی، مصائبت بانو

ز دست می دهد ایوّب عنان صبرش را

فقط ز خواندن قدری مطالبت بانو

اگر چه قد رشیدت خمید بی بی جان

کسی شکست شما را ندید بی بی جان

 

توان بده بپرم در هوای دستانت

توان بده که شوم غم سُرای دستانت

بگو از آن چه که حس کرد دست حیدریت

بگو که شعر بگویم برای دستانت

از آن امام بدون سپاه عاشورا

که بود ملتمس یک دعای دستانت

از آن طناب ضخیم پُر از گل سرخی -

که داشت شرح غم ماجرای دستانت

از آن سه ساله ی پیر پر از کبودی ها

که گیسویش شده بود آشنای دستانت

من از نسیم دو دست تو یاس می بویم

به ذات فاطمی تو سپاس می گویم

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد سهرابی

اینجا کسی برای تو جا وا نمی کند

این خاک احترام به دریا نمی کند

شهر پر از هوی نفسم را گرفته است

اینجا کسی هوای مسیحا نمی کند

دنیا مرا برای خودش خواست ای رفیق

شیطان که فکر آدم و حوا نمی کند

پای تو کم کسی ز خودش دست شسته است

اینجا کسی مسافرت از ما نمی کند

نامت برای رفع بلا روی تاقچه است

ور نه کسی نگاه به آقا نمی کند

از سیر چشم های تو فیضی نمی برد

قومی که میل عالم بالا نمی کند

شب های عاشقان چقدر طول می کشد

ما را جدا ز خود شب یلدا نمی کند

خون می خوریم و شکر خداوند می کنیم

با ما فراق بهتر از این تا نمی کند

ارسال در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

دلخسته ام شکسته ام، آقا شتاب کن

یا انتخاب کن بخرم یا جواب کن

برگشتنم همان و فنا گشتنم همان

هرچه پل است پشت سر من خراب کن

رویم سیاه روز قیامت به جای من

بنشین و با خدا تو حساب و کتاب کن

نام مرا عزیز، میندازی از قلم

لطفی کن و بهشت حضور و غیاب کن

چله نشین میکده ی روضه ام کن و

این غوره های اشک مرا هم شراب کن

محشر وبال گردن تانم حلال کن

دست مرا بگیر و دوباره ثواب کن

در این بساط گریه مرا سیر می کند

آتش بزن بیا جگرم را کباب کن

حالا که خرج کرب و بلایم به پای توست

از سهم الارث مادری خود حساب کن

ارسال در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج علی انسانی

گر چه از ضعف تن از جا نتوان بر خیزم
مژدۀ وصل تو کو کز سر جان برخیزم؟


کن قدم رنجه که چون خاک به ره بنشینم
پیشتر زآنکه چو گردی ز میان برخیزم


گر شبی با من ویرانه نشین بنشینی
از سر خواجگی کون ومکان بر خیزم


طفلم و آمده پیری به سراغم تو بیا
تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم


اگر از دست شدم پا به سر خاکم نِه
تا به بویت ز لحد خنده کنان برخیزم

ارسال در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

یا که خدا به خلق پیمبر نمی دهد

یا گر دهد پیمبر ابتر نمی دهد

حتی اگر چه فیض الهی به هیچ کس

غیر از رسول سوره ی کوثر نمی دهد

دختر در این قبیله تجلی کوثر است

بی خود خدا به فاطمه دختر نمی دهد

زینب یگانه است خدا هم به فاطمه

تا زینب است دختر دیگر نمی دهد

زینب رشیده ای است که بر شانه ی کسی

تکیه به غیر شانه ی حیدر نمی دهد

زینب شکوه خواهری اش را در عالمین

دست کسی به غیر برادر نمی دهد

او مظهر صفات جلالی حیدر است

یعنی براحتی به کسی سر نمی دهد

زینب همان کسی است که در راه عفتش

عباس می دهد نخ معجر نمی دهد

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

رضا امیرخانی

همان‌که مادرِ دوران چو او نزاده، تویی
خدا اگر به کسی تابِ عشق داده، تویی

خلیفه روی زمین او اگر نهاده، تویی
بهل که ساده بگویم، امام‌زاده تویی

به تکه تکه‌ی نعشت دخیل باید بست
دخیل بر کرمِ جبرئیل باید بست

وگرنه نعشِ تو را سوی آسمان که برد؟
که این امانتِ تابوت از علی بخرد؟

امانتی خدا را امین او برده است
علی نرفت، فرشته بدان زمین خورده است

***

تو کیستی که برایت علی غریبی خواند؟
تو کیستی که فقط از تو دل‌فریبی ماند؟

نمی‌توان که تو را با شهید تخمین زد
درست دستِ قضا بود، قرعه بر مین زد

دعای صحت و حرز سلامتی مینی است
که زیرِ پای چپِ مرتضای آوینی است

***

به زیرِ لب تو چه خواندی که آسمان خم شد
و از میان زمین مردِ واپسین کم شد

به زیرِ لب تو چه خواندی که ره نشان دادند
و تحفه نعشِ تو را دستِ آسمان دادند

به زیرِ لبِ تو چه خواندی که قفلِ بسته شکست
و بغضِ مانده‌ی مردانِ دل‌شکسته شکست

به زیرِ لب تو چه خواندی؟ بگو، بلند بگو
ز کاروان عقب‌افتاده‌گان کم‌اند، بگو

***

جنوب جای عجیبی است، آسمانش نیز
بهشت شاهدِ ما و فرشته‌گانش نیز

بهل که در بگشایند او جنوبی بود
کلون کنند و بگویند روزِ خوبی بود...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

هنوز ماتم زنهای خون جگر شده را

هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد

ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را

نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر

نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست

جنازه های جوان، کوچه های تر شده را...

نه، این درخت پر از زخم خم نخواهد شد

خبر دهید دو سه شاخه تبر شده را !

خبر دهید دو سه شاخه تبر شده را 

که این درخت پر از زخم خم نخواهد شد

که آفتاب به تاراج شب نخواهد رفت

که سایه اش ز سر خاک کم نخواهد شد

گذشته است زمستان و حال روی زغال

سیاه تر نشود پاک هم نخواهد شد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

السلام ای ملیکه ی دنیا

السلام ای شفیعه ی عقبی

السلام ای زلال تر از اشک

السلام ای مطهر والا

نوه ی دختری پیغمبر

نور چشمان سید بطحا

مثل آیینه ی تمام نما

روی تو شد خدیجه در زهرا

خوش به حال علی که گردیده

نام پاک تو زینت بابا

صد هزاران فرشته می خواهد

تا کشد ناز دختر مولا

بال جبریل بالش سر تو

سایه بان تو قامت طوبی

دور گهواره ات چه می بینم

لشگری صف کشیده از حورا

همه در نوبت اند تا گیرند

بوسه از زیر خاک پای شما

قدری آهسته وحی نازل شد

بر وجود مقدس طاها

کلیات کلام حق گردد

بی کم و بیش این چنین معنا

واجب الاحترام شد زینب

دختر ارشد کنیز خدا

هرکه گرید برای این دختر

اجر آن می شود معادل با...

گریه بر غربت امام حسن

گریه بر داغ سیدالشهدا

مادر عشق دختر حیدر

لب کنم باز بهر مدح و ثنا

در طیق تو مست باید شد

از طهوران باده ی الا

هر دلی شد دخیل گیسویت

در قیامت نمی شود رسوا

ما گدایان بین راه توایم

علیا حضرتا تصدقنا

کرم ار توست ورنه کاسه ما

به خدا نیست مستحق عطا

من چه گویم که ایه ی قرآن

ز کراماتتان بود گوییا

قرص نان تو می کند نازل

هل اتی بر سر آل کسا

چه سحرها نماز شب خواندم

تا که شاید تو را کنم پیدا

همه شب های تو مسیحه ی عشق

می دهد بوی لیله المحیا

در قنوت تهجدت دیدم

رتبه های مقام محمودا

در رکوع تو جلوه های خضوع

سجده ات مست ربی الاعلی

نفحات مقدست بانو

زنده سازد دو صد مسیحا را

شصت نه بار ذکر یا زینب

رمز توحید را کند افشا

هرکه آواره ی حسینت شد

در حریم تو می کند ماوا

خاطرت را ز بس خدا می خواست

با حسین آفرید قلب تو را

السلام ای شریکه الارباب

فانیا للحسن سر تا پا

تا که مهر تو در دلم باشد

سایه ی عشق بر سرم بادا

دستگردان شدی میان حرم

تا رسیدی به دامن لیلا

کستی ارباب عشق بازان را

ناز دار خدا دودیده گشا

بین هر تای معجرت بینم

آیه ی کاملی ز حجب و حیا

چادرت محترم تر از کعبه

صورتت در حجاب بی معنا

در چهل سال گفته همسایه

که ندیده است سایه ات حتی

کسب فیض از تو کرده ام بنین

تا که گردیده مادر سقا

آمدی تا که پر کنی

جای مادرت میان بیت ولا

آمدی و چه زود می پیچد

بین خانه صدای «وا اما»

کاش اینجا تمام می شد کار

تازه آغاز می شود غمها

دومین داغ داغ محراب است

فرق منشق و ناله ی ابتا

سومین غربتت به یک تشت است

لب خونین و ذکر واحسنا

مادر درد السلام علیک

صاحب هر مصیبت عظما

جبرییل دلم خبر داده

می شوی ار حبیب خود تو جدا

چه می آید سرت خدا داند

الامان الامان ز عاشورا

بین گودال بنگری زینب

یک گلویی که گشته «منحورا»

ناله هایی ضعیف می اید

گوییا در میان هلهله ها

هاله ی نور گوشه ی مقتل

ناله های غریب واغوثا

مادرت بود و دور تا دورش

آسیه، مریم، هاجر و حوا

ناله میزد حسین من کشتند

با لب تشنه بر لب دریا

یک سوالی برای من مانده

بی جواب ای عقیله ی دنیا

تو چه دیدی کسی نمی داند

که زدی ناله آه «یا جدا»

از چه بر جد خود نشان دادی

تن بی سر با دوتا هذا

این حسینت مرمل بدما

گشته جسمش مقطع الاعضا

مو کنان سوی خیمه گاه مرو

بهر بوسیدن گلو بازآ

سر خود را بلند کن بنگر

روی نیزه سری رود بالا

کاش دشمن دگر حیا می کرد

ختم می شد مصیبتت اینجا

بوی جسم حسین می آید

ازچهل نعل تازه در صحرا

بعد از آن شد رسالتت اغاز

ای علمدار صبر روح وفا

تویی ان آولین ولی فقیه

در زمان امام کرب و بلا

این قصیده دگر کنم کوتاه

با تمام قصور ای والا

دامنت را به گریه می گیرم

تا نمایی برات ما امضا

نذر کردم اگر رسیدم من

زنده در آن حریم و صحن و سرا

هر قدم نام تو فقط ببرم

تا کنم در حرم به پا غوغا

در شب عید خواهشی دارم

می پذیری ز نوکرت آیا؟

آبرودار بر گل نرکش

بنما تو سفارش ما را

از حبیبم بخواه برگردد

از سفر ان امام خوبی ها

با تمام وجود می گویم

اعتقادم میام لوح قضا

کافرم عشقم و خراب خراب

زینب اللیهم به اذن شما

 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار

 ای بحر کمال گوهر آوردی
ای کوثر وحی کوثر آوردی

ای نخل امید نوبر آوردی

ای ماه خجسته اختر آوردی


ای دخت رسول دختر آوردی

زینب؟ نه، حسین دیگر آوردی

بر نفس رسول زیب و زین است این

سر تا به قدم همه حسین است این


تو وجه خدایی و تجلا او

تو روح محمدی و اعضا او

تو بحر کمال و در یکتا او

تو باغ بهشت و نخل طوبا او

او با تو بود شبیه و تو با او

الله الله تو زینبی یا او

بانوی زنان عالم آوردی

بعد از دو مسیح مریم آوردی


آیات خداست نقش رخسارش

در چشم رسول حسن دادارش

شمشیر علی است تیغ گفتارش

زهرا شده محو چشم بیدارش

هم مرغ دل حسن گرفتارش

هم چشم حسین محو دیدارش


آیینة احمد است این دختر
قرآن محمد است این دختر


هم مام ائمه را بهین دختر

هم عصمت و زهد و صبر را مادر

هم فلک نجات را بود لنگر

هم خون حسین را پیام آور

هم در یم خون امام را یاور

هم قافله ی قیام را رهبر

هم خون شهید جرعه نوش او

هم خشم حسین در خروش او


آیینه ی پنج تن، جمال او
شرمنده جلال از جلال او

پرواز کمال از کمال او

یک فاطمه حلم در خصال او

عاشور حسین شور و حال او

پیشانی غرقه خون مدال او

خون شهدا هماره مدیونش

در صبر و رضا حسین ممنونش


ای کوفه و شام کربلای تو

ای سینه ی خلق نی نوای تو

ای صورت صبر نقش پای تو

ای آیه ی کاف و ها ثنای تو

حق شیفته ی خدا خدای تو

فریاد علی است در صدای تو

میراث کمال از رسل داری

استاد ندیده علم کل داری


تو عالمه ی ندیده استادی

ویران گر کاخ ظلم و بیدادی

صد کرب و بلا خروش و فریادی

با کوه ملال سرو آزادی

زهد و شرف و عدالت و دادی

در موج غم از وصال حق شادی

با آن همه داغ از شکیبایی

چشم تو ندید غیرزیبایی


بر چهره جمال دادگر داری

اعجاز خطابه از پدر داری

اسرار علوم را ز بر داری

ارثی است که از پیامبر داری

تقدیم حسین دو پسر داری

دو مهر ز ماه خوب تر داری

تو باب حسین و باب زهرایی

تو ماه دو آفتاب زهرایی

تو ام مصائبی و مام صبر

زیبد که بخوانمت امام صبر

در دست اراده ات زمام صبر

با صبر تو زنده گشت نام صبر

مرهون تو تا ابد نظام صبر

ای هر نفس تو یک پیام صبر

بر صبر تو از هزار زخم تن

در مقتل خون حسین گفت احسن


سوگند به ذات قادر بی چون

شکرانه سرودنت به موج خون

با جسم کبود و گیسوی گلگون

کاری است ز حد وهم ما بیرون

ای نهضت کربلا به تو مدیون

ای داده شکست ها به خصم دون

تو خون حسین را بقا دادی

حتی به شهید ارتقا دادی


باید به جهان پیمبری آید

در ملک وجود حیدری آید

چون فاطمه باز مادری آید

مانند حسن برادری آید

میلاد حسین دیگری آید

تا چون تو خجسته خواهری آید

عالم به ولایت تو می نازد

«
میثم» به عنایت تو می نازد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

عاشق شدیم وعاشق حیران ماشدند
قومی اسیر زلف پریشان ما شدند

آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار
مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند

روح القدس شدیم وتمامی شاعران
گرم غزل سرایی دیوان ما شدند

یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما
صدها عزیز راهی زندان ما شدند

آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم
آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند


ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم
تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم


مارا نوشته اند برای گدا شدن
سائل شدن، اسیر شدن، مبتلا شدن

از آنطرف خلاصه دری باز میشود
می ارزد انتظار به این آشنا شدن

عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم
پس واجب است غرق تماشای ما شدن

وقتی مسیر جای قدمهای زینب است
میلی نمیکنیم به جز خاک پا شدن

اول طواف بعد منا پس چه بهتر است
بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن


"مارا برای راز و نیاز آفریده اند
این کعبه را برای نماز آفریده اند"


این کیست که فرشته گلیم آورش شده
بال وپر فرشته نخ معجرش شده

دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش
دست حسین بالش زیر سرش شده

از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است
با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده

زهرا همان که ام ابیهاش گفته اند
زهرا همان که مادرش پیغمبرش شده

دیروز دختر وجنات خدیجه بود
حالا خدیجه آمده ودخترش شده


اینگونه بود فاطمه شد ریشه بقا
اینگونه بود فاطمه شد ام ابیها


زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت
زینب غروب بود ولی انتها نداشت

زینب رسول بود ولی مصطفی نشد
شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت

زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود
زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت

زینب اگر نبود حسینی نمیشدیم
زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت

زینب هر آنچه گفت تماما حسین بود
اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت


زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم
باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم


جایی پریده است که پیدا نمی شود
حتی عروج اینهمه بالا نمی شود

دیدند صبح آمده اما در آسمان
خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود

یا ایها الزسول چرا آفتاب صبح
در آسمان شهر تماشا نمی شود

فرمود :زینب آینه ی روی دخترم
آنکه مقام بی حدش املا نمی شود

چون بی نقاب آمده بیرون حجره اش
امروز آفتاب هویدا نمی شود


حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند
حقش نبود سر زده بی معجرش کنند


لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود
بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود

زینب فرشته آینه حوریه عاطفه
از جنس خانواده ای از این قبیل بود

گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود
شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود

کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد
از دست خانمی که تماما اصیل بود

ویرانه کرد کاخ بلند یزید را

زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین رستمی

پائین تر از آنیم زبالا بنویسیم

یا اینکه بخواهیم شما را بنویسیم

ما کوزه ی اندیشه یمان کمتر از آن است

تا اینکه بخواهیم زدریا بنویسیم

آنقدر به ما وقت ملاقات ندادند

تا گوشه ی چشمی زتماشا بنویسیم

ما را لُلُلُک  لُکنت محض آففریدند

تا مدح تو با لهجه ی موسی بنویسیم

هر جا که حسین ابن علی حک شده باید

زیرش مددی زینب کبری بنویسیم

از وسعت نوری بنویسیم که تابید

ای نقطه ی تاریک حوالی تو خورشید

بسیار شنیدیم ولی کم ز تو گفتند

ناگفته زیاد است اگر هم ز تو گفتند

نُه ماه تو در کالبد فاطمه بودی

گاه متولد شدنت عالمه بودی

از چهره ات اینگونه گرفتند نتیجه

هم مادر و هم دختر زهرا ست خدیجه

بر روی زمین از تو بگوییم چگونه

ای شیوه ی تفسیر تو در عرش نمونه

لب باز کنی هرچه نفس بند می آید

از حنجرت آیات خداوند می آید

پیوند صمیمانه ی دریا زده بر باد

آرامش آمیخته با لهجه فریاد

قول تو فصیح است بدانگونه که زهرا

این غرش شیر است همانگونه که مولا

دستی به در قلعه ی خیبر زد و از جا

لا حول ولا قوه ای وای مبادا...

ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

در دست اگر تیغ دو صد مرد ندارد

برپای اگر از تاختنش گرد ندارد

پیشانی او پارچه زرد ندارد

این دختر مولاست همآورد ندارد

ای کوفه بخاطر بسپار این عظمت را

گاهی که به ناگاه گذر میکند از راه

با طرز وقاری که برش کوه شود، کاه

خورشید فراروی وی و پشت سرش ماه

جز این نبود منزلت دختر یک شاه

ای کوفه به خاطر بسپار این عظمت را

ای کوفه چه زود این همه از یاد تو پر زد

این لکه ی ننگ از چه ز دامان تو سرزد

زینب که دمی راهی بازار نمیشد

از معجر او باد خبر دار نمیشد

اکنون به چه جرم است وِ را کوچه به کوچه...

دشنام ، تماشا، سر بر نیزه، چه و چه

از گریه ی بر دختر حیدر بنویسیم

یک مرتبه خواهر دو برادر بنویسیم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج محمود کریمی

امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است

امشب که از نسیم حضوری لبالب است

شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است

شور و شگفتی است و شبی عشق مشرب است

شامی که روشنایی روز است امشب است

امشب شب ملیکه دادار زینب است

این جلوه جلوه‌های شبی بیکرانه است

این جذبه جذبه حرمی بی‌نشانه است

این سجده سجده بر قدمی جاودانه است

این شعله شعله نگهی عاشقانه است

از هر لبی که می‌شنوی این ترانه است

عالم محیط و نقطه پرگار زینب است

سّری رسید و معنی ام ‌الکتاب شد

نوری دمید و قبله هر آفتاب شد

چشمی گشود و چشم شقایق بخواب شد

زیباترین دعای علی (ع) مستجاب شد

زهراست این که در دل گهواره قاب شد

امشب تمام گرمی بازار زینب است

بر عرش سبز دست نبی تا که جا گرفت

نورش زمین و کل زمان را فرا گرفت

حتی بهشت سرمه از آن خاک پا گرفت

از عطر دامنش همه جا روشنا گرفت

آئینه‌ای مقابل رویش خدا گرفت

تصویر جلوه‌های خداوار زینب است

این کیست این که سجده کند عشق در برش

این کیست این که سینه درند در برابرش

این کیست این که از جلوات مطهرش

عالم نبود غیر غباری ز محضرش

فرموده است از برکاتش برادرش

آئینه‌دار حیدر کرار زینب است

تا کوچه‌اش قبیله لیلا ادامه داشت

تا خانه‌اش گدایی عیسی ادامه داشت

در چشم او تلاطم دریا ادامه داشت

بر قامتش قیامت مولا ادامه داشت

زینب نبود حضرت زهرا(س) ادامه داشت

خاتون خانه‌دار دو دلدار زینب است

سرچشمه‌های پرطپش کوهسار از اوست

دریا از اوست جذبه هر آبشار از اوست

تیغ کلام فاطمی‌اش آب دار از اوست

تفسیر آیه‌های غم و انتظار از اوست

آری تمام هیمنه ذوالفقار از اوست

از کربلا بپرس علمدار زینب است

سوگند بر شکوه دل مرتضایی‌اش

بر جلوه‌های حیدری‌اش مجتبایی‌اش

سوگند بر تقدس کرب و بلایی‌اش

بر ریشه‌های چادر سبز خدایی‌اش

سوگند بر نماز شب کبریایی‌اش

تا روز حشر کعبه ایثار زینب است

شمس حجاب گنبد دوار زینب است

بدر سپهر عصمت و ایثار زینب است

محبوبه حبیه دادار زینب است

مسطوره سلاله اطهار زینب است

اذن دخول در حرم یار زینب است

منصوره نرفته سر دار زینب است

نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی است به عالم ستون حسین

خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

سردار سرسپرده جولان عشق کیست؟

تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟

روح دمیده در تن بی‌جان عشق کیست؟

علامه مفسر قرآن عشق کیست؟

تفسیر آیه‌ها همه اسرار زینب است

ققنوس وهم از پی او در توهم است

فانوس وصف در صفت وصف او گم است

قاموس اقتدار و وقار و تلاطم است

پابوس او تمامی افلاک و انجم است

کابوس شام و دولت نامرد مردم است

بر فرق ظلم تیغ شرر بار زینب است

پیداترین ستاره دیبای خلقت است

زیباترین سروده لب‌های خلقت است

زهراترین زهره زهرای خلقت است

لیلاترین لیلی لیلای خلقت است

شیواترین سئوال معمای خلقت است

گنجینه جزیره اسرار زینب است

ذرات و کائنات همه مرده یا خموش

در احتجاج بود زنی یک علم به دوش

قلب جهان به عمق زمین غرق جنب و جوش

آتشفشان قهر خداوند در خروش

هوهوی ذوالفقار علی می‌رسد به گوش

این رعد و برق نیست که انگار زینب است

خورشید روی قله نی آشکار شد

کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد

ناموس حق به ناقه عریان سوار شد

هشتاد و چهار خسته به هم هم‌قطار شد

زیباترین ستاره دنباله‌دار شد

در این مسیر نور جلودار زینب است

چشم ستاره در به در جستجوی ماه

بر روی نیزه دیده زینب گرفت راه

مبهوت می‌نمود به سرنیزه‌ای نگاه

آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه

کای جان پناه زینب و اطفال بی‌پناه

راحت بخواب چونکه پرستار زینب است

پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست

حتی به حال و روز دلش کاروان گریست

از خنده‌های حرمله و ساربان گریست

بر گیسوان شعله ور کودکان گریست

از ضربه‌های دم به دم خیزران گریست

بر خیل اشک قافله سالار زینب است

آن شانه صبور صبوری زما ربود

آن قامت غیور قیامت بپا نمود

آن شیرزن حماسه عباس را سرود

با دست خویش بیرق کرب و بلا گشود

بر بال‌های زخمی‌اش ای وای جا نبود

غم را بگو بیا که خریدار زینب است

زینب اگر نبود اثر کربلا نبود

شیرازه‌ای برای کتاب خدا نبود

زینب اگر نبود علم حق به پا نبود

این خیمه‌ها و پرچم و رخت عزا نبود

یک یا حسین بر لب ما و شما نبود

در کار عشق گرمی بازار زینب است

با این که قد خمیده‌ام و داغ دیده‌ام

فتح الفتوح کرده‌ام هرجا رسیده‌ام

گر نیش کعب نی به وجودم خریده‌ام

گر طعم تازیانه چو مادر چشیده‌ام

چون کوه ایستاده‌ام ای سر بریده‌ام

در اوج اقتدار جهاندار زینب است

زینب کجا و خنده اشرار یا حسین

زینب کجا و کوچه و بازار یا حسین

زینب کجا و مجلس اغیار یا حسین

زینب کجا و این همه آزار یا حسین

زینب کجا و طشت و سر یار یا حسین

در پنجه‌های بغض گرفتار زینب است

از نای من به ناله چو افتاد نای نی

عالم شنید از پس آن های‌های نی

تو بر فراز نیزه و من در قفای نی

آنقدر سنگ خورده‌ام از لابه‌لای نی

تا اینکه یافتم سرت از رد پای نی

هجران توست آتش و نیزار زینب است

قرآن بخوان که حفظ شود آبروی تو

رنگین شده است ساقه نی از گلوی تو

در حسرتم که نیزه کند شانه موی تو

ای منتهای آرزویم گفت‌وگوی تو

ای نازنین بناز خریدار زینب است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

آن قدر عاشقیم که املا نمی شود

مستی ما که در قلمی جا نمی شود

زلف مرا به پنجره های ضریح عشق

طوری گره زدند ، دگر وا نمی شود

باید که ناز داشت ، کمی نیز غمزه داشت

هر دختر قبیله که لیلا نمی شود

آن کس که خاک پای مریدان میکده ست

محتاج معجزات مسیحا نمی شود

«تاک» مرا به عشق تو در خم گذاشتند

حالا شراب می شود و یا نمی شود

ما مثل باده ایم شبی امتحان کنید

انگور زاده ایم شبی امتحان کنید

شکر خدا که نام مرا مبتلا نوشت

از حاجیان کعبه سبز شما نوشت

شکر خدا که دست قدر ، دست سرنوشت

نام مرا شریف ترین خاک پا نوشت

صبح ازل به خاک تو پیشانی ام رسید

این سجده را فرشته به پای خدا نوشت

از ما سوال شد که اسیر تو می شویم؟

ما خواستیم و آیه ی «قالو بلی» نوشت

بالای سر در حرم کبریاییش

نام تو را به خط خودش با طلا نوشت

یعنی تمام جلوه آل عبا تویی

آیینه تمام نمای خدا تویی

اعجاز بی مثال شما تا ادامه داشت

موسی ادامه داشت مسیحا ادامه داشت

ای بارش همیشه سجاده های نور

در امتداد چشم تو دریا ادامه داشت

بانو اگر به آینه ها سر نمی زدید

تاریکی همیشه ی دنیا ادامه داشت

در آسمان چهارم افلاک جا زدیم

آیات رد پای تو اما ادامه داشت

تا زندگیت را به تماشا گذاشتی

آن عمر جاودانه زهرا ادامه داشت 

ای آفتاب روشن شبهای کربلا

ای زینب مدینه و زهرای کربلا

گفتیم آسمانی و دیدیم برتری

گفتیم آفتابی و دیدیم بهتری

گفتیم دختر اسد الله غالبی

ایام کوفه آمد و دیدیم حیدری

تو از زمان کودکیت تا بزرگیت

شیواترین مفسر الله اکبری

تو از کدام طایفه هستی که مستقیم

فیض از حضور علم خداوند می بری

بر شانه های سبز تو باز رسالت است

تو اولین پیمبر بعد از پیمبری

خورشید روی تو شرف مشرقین شد

یک نیمه ات حسن شد و نیمت حسین شد

ای ماورای حد تصور کمال تو

بالاتر از پریدن جبریل بال تو

از مادری چنین-چنین دختری شود

هم خوش به حال فاطمه هم خوش به حال تو

غیر از حسین فاطمه، چیزی ندیده ایم

در انعکاس آینه های زلال تو

نزدیک سایه های عبورت نمی شویم

نامحرمان عشق کجا و خیال تو ؟

از گوشه های چشم تو ساحل درست شد

محض رضای پای تو محمل درست شد

تو زینبی و شیر زن بعد کربلا

تفسیر نفس مطمئن بعد کربلا

زهرا، نبی ،حسین و علی و حسن تویی

بانو تویی تو «پنج تن » بعد کربلا

گاهی که طعنه می شنوی صبر میکنی

یعنی تویی همان حسن بعد کربلا

ای گریه غریبی عریان بی کفن

حالا تویی و پیرهن بعد کربلا

قلبت تپید وسوره مریم شروع شد

غمگین ترین غروب محرم شروع شد

ای سایه بلند اباالفضل بر سرت

ای بال جبرئیل گلستان معبرت

عباس هم رشیدی قد تو را ندید

از بس که سر بزیر بود در برابرت

شب زنده دار شام غریبان کربلا

دل بسته بر نماز شب تو برادرت

ای خطبه صدای تو نهج البلاغه ات

وی محمل بدون جهاز تو منبرت

هجده سربریده به دنبال چشم تو

هجده سر بریده نگهبان معجرت

ای قله نجابت توحید ، جای تو  

  عطر حضور فاطمه دارد حیای تو

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

بر آل عبا تو نور عینی زینب

تو پشت و پناه عالمینی زینب

در فضل و شرافتت همین بس باشد

اینکه تو شریکة الحسینی زینب

*

خورشید نجابت و ادب یا زینب

با فضل و وقار، منتجب یا زینب

در اوج شکوه مثل کوهی بانو

هستی تو عقیلة العرب! یا زینب

*

ای آینه عصمت زهرا! زینب

در صبر و وفا بدون همتا! زینب

تو محرم رازهای مولا بودی

چون فاطمه ای ام ابیها! زینب

*

تو مهر قبول کربلایی زینب

زهرای بتول کربلایی زینب

ای وارث نهضت حسین بن علی!

در شام، رسول کربلایی زینب

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

هادی جانفدا

خدا به هیبت یک زن فرود می آید

و نسل سینه زنان به وجود می آید

و زن اگر که توئی ما کداممان مردیم ؟!!!

اگر تو روح زنی زن پرست میگردیم

دوباره طرح تو در ذهن من مجسم شد

برایم آیه ی توحیدی ات مسلم شد

در آسمان عدم دو سه قطره از اشکت

به خاک پست نبودن چکید و آدم شد

شب تولد تو گریه بر حسینم چیست؟!

گمان کنم که از امشب ، شب محرم شد

تو ظهر فاجعه یک لحظه چشم خود بستی

زمین برای اهالی چونان جهنم شد

غروب کرب و بلا عشق شد پراکنده

و بعد با زدن نبض تو منظم شد

تو گریه دار ترین شعر شاعران غمی

تو عمق آخر دریای بی کران غمی

تو هر چقدر غمی باز شکل لبخندی

و با شکوه تر از قله دماوندی

تو از غزل بوجود آمدی ترانه شدی

تو اوج مرثیه بودی و جاودانه شدی

تو فاطمه ، تو علی ، تو پیمبری بانو

تو مجتبی ، تو حسینی تو محـــشری بانو

تو انتشار شمیم نجیب شب بوها

سحر که شد تو اذان معطری بانو

برای اهل صفا آن دو رکعت جسمی

که از هزار رکعت با صفا تری بانو

بیا و آخر این شعر را خودت بنویس

برای اینکه خودت حرف آخری بانو

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

حیدر که هست پس تو چرا کار می کنی

جارو مکش که سرفه امانت نمی دهد

نانی بخور، عزیز دلم آب رفته ای

این کاسه های آب، توانت نمی دهد

دنبال رنگ چهره در آیینه ات مباش

آیینه شرم کرده نشانت نمی دهد

تابوت قوس دار و عجیبی که ساختم

شرحی زحجم جسم کمانت نمی دهد

دستاس!دست فاطمه ام پینه بسته است

از خواهش من است تکانت نمی دهد

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

این روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است

باید بگویم گرچه معنا کردنش سخت است

لکنت گرفته پلک تو در بین آن کوچه

این راز سربسته ست افشا کردنش سخت است

چشمی که دست سنگی آن بی حیا بسته

مقداد می دانست که وا کردنش سخت است

دستی که بین کوچه ها از پا تو را انداخت

فهمید قدّ حیدری تا کردنش سخت است

حالا که داری خواهشی تابوت می خواهی؟

اسباب مرگ تو !؟ مهیّا کردنش سخت است

با غسل زیر پیرهن فکر علی بودی

زخم نود روزه تماشا کردنش سخت است

داغ کبود کوچه ها آنقدر روشن بود

فهمید دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

ابراهیم قبله آرباطان


بانو سلام ! نام تو را بوسه می زنم

چون زخم ، التیام تو را بوسه می زنم

 

با شعر آمدم به تماشای نام تو

آیینه بوی ماه گرفت از کلام تو

 

حس می کنم به غربت خود خو گرفته ای

ای کشتی نجات ! که پهلو گرفته ای

 

در پشت در هجوم خطر را چه می کنی ؟

با آتشی که سوخته در را چه می کنی؟

***

در می زنند و پشت در آتش به پا شده ست

یکباره کوهِ زمزمه ها بیصدا شده ست

 

انگار زخم و کینه دهان باز کرده است

حجم هجوم ، ممتد بی منتها شده ست

 

با تکّه تکّه های  دری که شکسته اند!

ارکان خاک یکسره از هم جدا شده ست

 

تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟

وقتی در آشیانه اش آتش به پا شده ست

***

با خود به کوچه های عزا می کشی مرا

بانوی بی نشان ! به کجا می کشی مرا ؟

 

هرچند شهر، یکسره بیگانگی کند !

آتش به گرد شمع تو پروانگی کند

 

در شام تیره ، قصّه ماه کبود بود

باران شعله شعله و رگبار دود بود

 

در متن شعله قصد خلیلی نداشتی

سیلی زدند و طاقت سیلی نداشتی

 

خورشید ماه در تب و تاب محاق تو

غم ماجرای کوچکی از اتفاق تو

 

بانو سلام ! زمزمه تازه ات کجاست؟

داغی ز داغ های بی اندازه ات کجاست؟

 

آرام و سرد می گذرم از هوای تو

چون خاک سر گذاشته ام روی  پای تو

 

شبگرد کوچه های جهانم گذاشتی

با داغ تازه ای که به جانم گذاشتی

 

در باغ شب ، شکفتن زهرایی ات چه شد؟

دستان گرم ام ابیهایی ات چه شد؟

 

دستت کبود می شود و تار می شوم

هر سال با عزای تو تکرار می شوم

 

با خود به کوچه های عزا می کشی مرا

             بانوی بی نشان ! به کجا می کشی مرا ؟...

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ
نادر حسینی

شاید او آمده و بار دگر برگشته   
وای بر حال من و تو که اگر بر گشته

نصف یک روز در این شهر اقامت کرده       

سر شب آمده و وقت سحر برگشته

زانوی غم به بغل داشته در ندبه خویش           

گریه کرده است و با دیده تر برگشته

چقدر خون دل از دست من و تو خورده است         

با دو پیمانه از این خون جگر برگشته

از چه معلوم که این وقت که ما منتظریم            

چقدر آمده اینجا چقدر برگشته

شاید این مرد به کرات سفر کرده و باز             

طبق تشخیص خود او ز سفر برگشته

آه ای مرد جهان منتظر مقدم توست                    

باز برگرد که امروز خطر برگشته

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای همنشین غربت پنهانی دلم
بشنو کمی زشرح پریشانی دلم

یک عمرغربت است جدابودن از شما
رحمی نما به ناله طولانی دلم

چندین سحر به عشق توشدپهن سفره ام
اما نیامدی تو به مهمانی دلم

هربار نامه عملم کرده ام مرور
خجلت کشیده ام ز مسلمانی دلم

دستم اگر به خاک کف پای تو رسد
با آبرو شود گل رحمانی دلم

آشفتگی این دل ما بی دلیل نیست
دستان مادر تو شده بانی دلم

یادش بخیر پیرخرابات معرفت
محبوب تو نگار جمارانی دلم

حقا که خالی است به میخانه جای آن
همنا له های ذکر حسین جانی دلم

آقا حلال کن تو اگر کم گذاشتم
اشکم بود گواه پشیمانی دلم

شکر خدا که آخر سفره حواله شد
کارم به دست یار خراسانی دلم

یا ایها العزیز کم مارا قبول کن
این گریه ها و سینه زدن ها قبول کن

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

 دود تهران بلای جانم نیست!

 تیر شیطان بلای جانم شد

 لغزش ِپای دل هلاکم کرد

 زلفی افشان بلای جانم شد

 

 نه حلال و حرام قرآنی!

 نه نماز درست و درمانی!

 سی چهل بار حج اگر بروی

 تازه ثابت شود مسلمانی!

 

 وام های ِ نزولی شرعی

 حکم فقه ربا، سلیقه ای است

 کارمان آخرِ دموکراسی ست

 واجبات ِ خدا سلیقه ای است

 

 دین دلم را نزد؛ شما زده اید!

 منبری ها! چقدر خودبینی!؟

  شده کابوس ِ کودکی هایم

 اَخم و تخم معلم ِ دینی

 

 بت پرستیم؛ من سند دارم

 برج میلاد را هُبل کردیم

 جای فرمایشات ِ ِپیغمبر

 بینی و گونه را عمل کردیم

 

 تهمت و افترا، دروغ ودغل

 در ریا، چیره دست و تردستیم

 من ِ بدبخت! تازه فهمیدم

 شیعیان ِ معاویه هستیم

 

 سرِمنبر«علی علی» گویان

 پشت منبربه فکر مَه رویان

 ریش مان قیمت طلا دارد

 شده اسلام بهترین دکان

 

 از تورم نگو،ورم کردم

 به نظر«رشوه» بحث دلچسبی ست

 آشنا هست؛ بی خیال ِ خدا

 اکثرپُست هایمان غصبی ست

  

 جنگهای درون- برون حزبی

 کاوه ای کو!؟ درفش بردارد

 شهر تهران چرا حواست نیست!؟

 به خلیجت عرب نظر دارد

 

 تیتر تکراری جرایدهاست

 سرقت وقتل های ناموسی

 صنعت ِ پارس را شکوفا کرد

 جنس مرغوب ِ چینی و روسی

 

 از شلوغی ِ «انقلاب» بترس

 کاسه ی صبر«کارگر» پُر شد

 حرف ِحق زد قلم،جریمه نکن!

 نان امروزهم که آجر شد

 

 بس کن این نعل ومیخ را، شاعر

 شاعر نهضت ِ تبرایی

 شعر شیعه کجا دوپهلو بود!؟

 نکند بچه های بالایی!؟

 

 جدل بین رنگها داریم

 آبی وسرخ؛ تازه گی ها سبز

 یاد تنهای ِ عالم افتادم

 شال منجی ِ صبح فردا، سبز

 

 کاش حضرت نگاه مان می کرد

 لحظه هامان به هرزه گی رفت اند

 عده ای بینوا گرسنه ی عشق

 عده ای مست ِ ثروت نفت اند

 

 خوب شد عده ای شهید شدند

 کوچه هامان بدون ِ نام نماند

 خوب شد جام زهرِ تلخی بود

 رفت از پیش ما...امام نماند

 

 باکری ها چه خوب شد،رفتند

 چقدر خوب شد که همت نیست

 یاد آوینی ِ بزرگ بخیر

 قلمی تشنه ی شهادت نیست

 

 بوی ِ تند گناه می آید

 سُرب این شهر دشمن ریه نیست

  نفست بند آمده شاعر

  هیچ جا بهتر از حسینیه نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

این روزهای آخر عمرت بیا بخند

اصلا برای من نه برای خدا  بخند 

گفتی که گریه هات مرا میکشد علی 

یا گریه میکنم سر سجاده یا بخند

گفتی بلند شو به سوی مسجدت برو

اینگونه که نمیروم اول شما بخند

باشد قبول رو زدن من قبول نیست

پس لا اقل به خاطر این بچه ها بخند

اصلا بنا شد اگر خنده ای کنی

این سینه ات شکسته فقط بی صدا بخند

وقتی خداست منتظر خیر مقدمت

خوشحال باش گریه چرا ؟غصه چرا ؟غم چرا؟ بخند

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

::علی اکبر لطیفیان

از آسمان آمدم من از سمت عرش یگانه

از آن طرف ها که بامش هرگـز ندارد کرانه

اول بنـا بود چندین و چنـد روزی بمانم

در گوشه ای از مدینه در برهـه ای از زمانه

نزدیک هجده نفس بود عمرم در این خاک خاکی

یک عمر هجده بهاره یک عمر پیغمبرانـه

می خواستم پر بگیرم برگردم آنجـا که بـودم

بالم شکست و نشستم دو ماه در کنج لانه

کردند کاری که هر شب پیش نـگاه مدینه

سر می زدم کوچه کوچه، در می زدم خانه خانه

هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد

تـا که پریشان بمانـد این گیسوی دختـرانه

بالم اگر پر بگیرد پـرواز از سر بگیـرد

دیگـر نمی ماند از من حتی نشان ِ نشانه

من مال اینجـا نـبودم تـا که در اینجـا بمانـم

از آسمان آمدم من پس می روم سمت خـانه

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

::قاسم نعمتی

دلدادگان اینجا زیارتگاه عشق لست

ای راهیان نور اینجا راه عشق است

اینجا همان بیت الحرام بندگی هاست

اینجا محل پشت پا بر زندگی هاست

اینجا سر تعظیم دارد ماه ه خورشید

نور خدا را می توان با چشم دل دید

اینجا همان میعاد گاه عاشقان است

راه عبور مهدی صاحب زمان است

اینجا سحر هایش صدای آه دارد

گویا علی سر در میان چاه دارد

اینجا پر از عشاق سرگردان صحراست

اینجا صفای صبحگاهش نام زهراست

اینجا قنوت هر شبش مهتاب دارد

دیدم هزاران زهزم پر آب دارد

اینجا لباس خاکی احرام طواف است

سرهای خونین روی دست ، جای کلاف است

اینجا خریداران یوسف سر جدایند

حجاج این صحرا به دنبال منایند

اینجا زیارت ها دهد بوی شهادت

اصلی ترین نامش بود کوی شهادت

اینجا همه با غیرتان یک حرف دارند

از ماجرای کوچه عمری بی قرارند

اینجا همه تنها به فکر انتقامند

در فکر آن فریادهای ناتمامند

اینجا همه از داغ سیلی ناله دارند

برسینه داغ یار هجده ساله دارند

اینجا همه سربند یازهرا ببندند

نگذاشتند دست امامی را ببندند

اما خدارا میدهم سوگند اینجا

برچادر خاکی و بر پهلوی زهرا

مارا شبیه گل ازین عالم بچیند

پای رکاب مهدی اش خونین ببیند

ای کاش منهم در هوایش پربگیرم

بوسه ز دستش با تن بی سر بگیرم

گرچه گنه کارم به پایش خار هستم

منهم خریدار نگاه یار هستم


آقا بزرگی کن دگر مارا سوا کن

از جبهه مارا راهی کرب وبلا کن


ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است

مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است

ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است

لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است

(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید

و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید

فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن

آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است

خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید

دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید

آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک

ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است

شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است

هان بترسید که طوفان طبس در راه است

***

یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم

روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است

یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ