‌[پیام‌بر قیام عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها-۴]

:: محمّدسعید میرزایی

هرگز کسی ندیده به عالم زن این‌چنین
خون خوردن آن‌چنان و سخن گفتن این‌چنین

در قصر ظالمان به تظلّم که دیده است
شیرآفرین زنی که کند شیون این‌چنین

هرگونه‌اش پناه یتیمی دگر شده‌ست
آری بوَد کرامت آن دامن این‌چنین

زندان به عطر نافله خود بهشت کرد
زینب چراغ نامه کند روشن این‌چنین

پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن
با دوست آن‌چنان و بَرِ دشمن این‌چنین

در دشت بیند آن تن دور از سر آن‌چنان
بر نیزه خواند آن سر دور از تن این‌چنین

آه، ای سر حسین! چو سر در پی توام
خورشید من! به شام مرو بی من این‌چنین

از خون حجاب صورت خود کرده یا حسین
جز خواهرت که بوده به عفت زن این چنین؟

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

‌[پیام‌بر قیام عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها-٣]

:: قادر طهماسبی

سرّ نی در نینوا می‌ماند، اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می‌ماند، اگر زینب نبود

چهره‌ی سرخ حقیقت، بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابری از ریا می‌ماند، اگر زینب نبود

چشمه‌ی فریاد مظلومیّت لب‌تشنگان
در کویر تفته جا می‌ماند، اگر زینب نبود

زخمه‌ی زخمی‌ترین فریاد، در چنگ سکوت
از طراز نغمه، وا می‌ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ
در گلوی چشم‌ها می‌ماند، اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی، بی‌سوار و بی‌لگام
در بیابان‌ها رها می‌ماند، اگر زینب نبود

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پیام‌بر قیام عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها-٢]

:: رضا جعفری

قضاء خویشم و تقدیر خویشم
شراب چشمه‌ی اکسیر خویشم

چو «کاف» و «ها» و «یا» و «عین» و «صاد»م
که هر لحظه پی تفسیر خویشم

ز فیض شعله مستغنی است داغم
شرار آه دامن‌گیر خویشم

من آن بانوی محزونم که دیری‌ست
سوار ناقه‌ی تقدیر خویشم

چو خورشیدم که تاب دیدنم نیست
حجاب عصمت تصویر خویشم

ز خطبه سنگ تهمت‌ها نشد کم
خجل از سعی بی‌تأثیر خویشم

مرا بیگانگان بهتر شناسند
عزیز حلقه‌ی زنجیر خویشم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پیام‌بر قیام عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها-١]

:: قیصر امین پور

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه هم‌چون ابر خسته
ز دست صبر زینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین موج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه‌ی صوت علی بود

چه گوشی می‌کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه‌ی اهل تناسخ:

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی این‌گونه عاشق
زنی، پیغمبر قرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیمبر
زن و پیغمبری؟ الله اکبر!

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[قمر بنی هاشم علیه السلام-٢]

:: علی‌اکبر لطیفیان

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت

پشت و پناه یکی دو روزه‌ی من نه!
یک جبل الرحمة از برابر من رفت

نیست کمر درد من به خاطر اکبر
دردم از این است که برادر من رفت

گفتم ابولفضل هست غصّه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت

بس‌که بلند است هلهله به گمانم
کوفه خبر دار شد که لشکر من رفت

زود زمین خوردن من علتش این است
تیر به بال تو خورد و در پر من رفت

چشم قشنگ تو سه‌شعبه‌ی مسموم
وای چه‌ها بر تو ای برادر من رفت

خواهر من یک به یک به اهل حرم گفت
وای ابوالفضل رفت... معجر من رفت

گفت مرا هم ببر به علقمه - گفتم:
زودتر از رفتن تو مادر من رفت

رفتی با رفتن تو دست حرامی
تا بغل گوش‌واره‌ی دختر من رفت

طفل رضیع مرا رباب کفن کرد
فکر کنم دیده‌ی آب‌آور من رفت

جان حسین، روی نیزه باش مراقب
دیدی اگر سمت کوفه خواهر من رفت

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[قمر بنی هاشم علیه السلام-١]

:: علی‌اکبر لطیفیان

ناگهان بازوی آب‌آور تو می‌ریزد
مشک می‌ریزد و چشم تر تو می‌ریزد

مژه‌های تو خودش لشکری از طوفان است
تیر را چون بکشم لشکر تو می‌ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند
بی‌سبب نیست که بال و پر تو می‌ریزد

گیرم امروز ببندم به سرت پارچه‌ای
صبح فردا روی نیزه سر تو می‌ریزد

بهترین کار تو این است که دستت نزنم
دست من گر بخورد پیکر تو می‌ریزد

شده اندازه‌ی قاسم بدنت از بس‌که
قد و بالای تو دور و بر تو می‌ریزد

مادرم مادر تو - مادر تو  مادر من
گریه‌ی مادر من - مادر تو می‌ریزد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حضرت علی اکبر علیه السلام-٣]

:: سیّد حمیدرضا برقعی

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می‌شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده‌ی رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی‌خود از خود، به خدا با دل و جان می‌آمد
زیر شمشیر غمش رقص‌کنان می‌آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله‌ی «در پوست نگنجیدن» را

بی امان دور خدا مرد جوان می‌چرخید
زیر پایش همه‌ی کون و مکان می‌چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قوة إلّا بالله

مست از کام پدر، زاده‌ی لیلا، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی‌ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می‌گیری

زخم ها با تو چه کردند؟ جوان‌تر شده‌ای
به خدا بیش‌تر از پیش پیمبر شده‌ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسّم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا

گوش کن خواهرم از سمت حرم می‌آید
با فغان "پسرم وا پسرم" می‌آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بار چرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته‌ست؟!

مثل آیینه‌ی در خاک مکدّر شده‌ای
چشم من تار شده؟ یا تو مکرّر شده‌ای؟!

من تو را در همه‌ی کرب‌وبلا می‌بینم
هر کجا می‌نگرم جسم تو را می‌بینم

ارباً اربا شده چون برگ خزان می‌ریزی
کاش می‌شد که تو با معجزه‌ای برخیزی

مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حضرت علی اکبر علیه السلام-٢]

:: علی‌اکبر لطیفیان

گریه مکن «اِنَّ...اصطفا»یی را که می‌بوسی
پیغمبر وقت جدایی را که می‌بوسی

آه تو را آخر در آوردند، ابراهیم!
در خیمه اسماعیل‌هایی را که می‌بوسی

باور کن آهوی نجیبت برنمی‌گردد
بی‌فایده‌ست این ردپایی را که می‌بوسی

بگذار لب‌هایت حسابی توشه بردارند
شاید بریزد جای‌جایی را که می‌بوسی

تا چند لحظه بعد "بابا" هم نمی‌گوید
این خوش‌صدای کربلایی را که می‌بوسی

یاد شب دامادی‌اش یک وقت می‌افتی
با گریه این زلف حنایی را که می‌بوسی

یعنی کتاب توست ترتیبش به هم خورده؟!
این صفحه‌های جابه‌جایی را که می‌بوسی!

تو در طواف کعبه‌ی پاشیده‌ات هستی
پس پرده‌ی کعبه‌ست عبایی را که می‌بوسی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حضرت علی اکبر علیه السلام-١]

:: رضا جعفری

آئینه‌اش را آب کرد اشراق مأنوسی
آینده‌اش را گفت قدّیسی: که قدّوسی

پیش تجلّی‌اش همه موسای مدهوشند
این شعله را قابل نباشد هیچ فانوسی

در رفتنش امّید برگشتن نمی‌بینم
پشت سرت می‌گفت ظرف آب مأیوسی

پس لرزه‌های اتفاقی سخت در راه است
دارد زمین در خواب می‌بیند چه کابوسی؟

یعقوب دارد می‌دود تا گودی مقتل
آمد صدای یوسف در چاه محبوسی

از گرگ‌ها مانده به جا آثار خونینی
افتاده روی خاک‌ها پرهای طاووسی

در چهره‌اش پیدا شد آثار شکستی سخت
چین و چروک واضحی، خط‌های محسوسی

از هق‌هق‌اش جز قهقهه چیزی نمی‌بیند
دارد چه با او می‌کند فریاد معکوسی؟

لفظی که معنای عزایش را رسا باشد
پیدا نخواهد کرد ذهن هیچ قاموسی

باید مواظب باشی ای باد سحرگاهی
چون که ز هم پاشیده این جسمی که می‌بوسی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حجّت کبرای کربلا، حضرت علی اصغر علیه السلام-١]

:: رضا جعفری

وقتش رسیده است که پر در بیاوری
از راز خنده‌ی همه سر در بیاوری
وقتش رسیده است که با روضه‌های خشک
اشکی ز چشم چند نفر در بیاوری
وقتش رسیده است که موسی شوی و باز
از نیل تا فرات جگر در بیاوری
خود را به روی تیغ کشاندی که جنگلی
از زیر دست‌های تبر دربیاوری
تو یک تنه حریف همه می‌شوی و بس
از این قماط، دستی اگر دربیاوری
تو از نوادگان مسیحی بعید نیست
از خاک، مشک تازه و تر دربیاوری
در این کویر خار گل انداخت گونه‌ات
گفتی کمی ادای پدر دربیاوری!
لب می‌زنی به هم که بخوانی ترانه‌ای
اشکی به این بهانه مگر در بیاوری

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[گل‌دسته‌های امام مجتبی، حضرت قاسم علیهم السلام-٢]

:: سیّد محمدجواد شرافت

در سرخی غروب نشسته سپیده‏ات
جان بر لبم زعمر به پایان رسیده‏ات

آخر دل عموی تو را پاره‏پاره کرد
آوای ناله‏های بریده‏بریده‏ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی ردّ خونِ به صحرا چکیده‏ات

پا می‏کشی به خاک... تنت درد می‏کند
آتش گرفته جان من ِ داغ‏دیده‏ات

خون گریه می‏کنند چرا نعل اسب‏ها؟
سخت است روضه‏ی تن در خون تپیده‏ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده‏ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده‏ات؟

باید که می‏شکفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده‏ات

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[گل‌دسته‌های امام مجتبی، حضرت قاسم علیهم السلام-١]

:: رضا جعفری

هیچ موجى از شکست شوق من آگاه نیست
در کنار ساحلم امّا به دریا راه نیست

تا مپندارند با مرگم تو مى‏ میرى، بگو:
اینکه مى‏‏بینید فعل است و ظهور، الله نیست

در مسیر «لا» و «إلّا» خون عاشق مى‏‏دود
در دل معشوق مطلق راه هست و راه نیست

کاروان تشنه‏ی اشکت نشانم داده است
منزل من چشم‏هاى توست، پلک چاه نیست

روى بر سمّ ستوران دادم و گفتم به خاک
در مقام جلوه‏ی خورشید جاى ماه نیست

مى‏‏برى من را و پا را مى‏‏کشم روى زمین
در رکاب شوق، حرف از قامت کوتاه نیست

صوت داوود است جارى از فضاى سینه‏‏ام
در مسیرش استخوانى گاه هست و گاه نیست

مى‏‏زنیدم ضربه امّا من نمى‏ریزم فرو
کوه را هیچ التفاتى بر هجوم کاه نیست

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[گل‌دسته‌های امام مجتبی، حضرت عبدالله علیهم السلام-١]

:: نیّر تبریزی

بس که خون‌بار است چشم خامه‏ام‏ / بوى خون آید همى از نامه‏ام‏
ترسمش خون باز بندد راه را / سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل‏/ آخرین قربانى پور خلیل
قامتش سروى ولى نو خاسته/ تیشه‌ی کین شاخ او پیراسته
خاک بار اى دست بر سر خامه ‏را/ بو که بندد ره به خون این نامه ‏را
سر برد این قصه‌ی جان‌کاه را/ تا رساند نزد مهر آن ماه را
دید چون گل‌دسته‌ی باغ حسن/ شاه دین را غرق گرداب فتن‏
کوفیان گردش سپاه اندر سپاه‏/ چون به دور قرص مه شام سیاه‏
تاخت سوى حرب‌گه نالان و زار/ همچو ذرّه سوى مهر تاب‌دار
شه به میدان چشم خونین باز کرد/ خواهر غم‌دیده را آواز کرد
که مهل اى خواهر مه‌روى من/ کآید این کودک ز خیمه سوى من
ره به ساحل نیست زین دریاى خون/ موج طوفان زا و کشتى سرنگون‏
بر نگردد ترسم این صید حرم/ زین دیار از تیر باران ستم
گرک خون‌خوار است وادى سر به سر/ دیده‌ی راحیل در راه پسر
دامنش بگرفت زینب با نیاز/ گفت جانا زین سفر بر گرد باز
از غمت اى گلبن نورس مرا/ دل مکن خون، داغ قاسم بس مرا
چاه در راه است و صحرا پر خطر/ یوسف! از این دشت کنعان کن حذر
از صدف بارید آن درّ یتیم/ عقد مروارید تر بر روى سیم
گفت عمه واهلم بهر خدا/ من نخواهم شد ز عمّ خود جدا
وقت گل‌چینى است در بستان عشق/ در مبندم بر بهارستان عشق‏
بلبل از گل چون شکیبد در بهار؟/ دست منع اى عمه از من باز دار
نیست شرط عاشقان خانه‌سوز/ کشته شمع و زنده پروانه هنوز
عشق شمع از جذبه‏هاى دل‌کشم/ او فکنده نعل دل در آتشم‏
دور دار اى عمه از من دامنت/ آتشم ترسم بسوزد خرمنت
دور باش از آه آتش زاى من/ کآتش سود است سر تا پاى من
بر مبند اى عمه بر من راه را/ بو که بینم بار دیگر شاه را
باز گیر از گردن شوقم طناب/ پیل طبعم دیده هندستان بخواب
عندلیبم سوى بستان مى‏رود / طوطیم زى شکرستان مى‏رود
جذبه‌ی عشقش کشان سوى شهش‏ / در کشش زینب به سوى خرگهش
عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر / شد سوى برج شرف ماه منبر
دید شاه افتاده در دریاى خون / با تن تنها و خصم از حد فزون
گفت شاها نک به کف جان آمدم / بر بساط عشق مهمان آمدم
آمدم ایشان من این ‏جا قنق / اى تو مهمان دار سکان افق
هین کنارم گیر و دستم نه بسر / اى به روز غم یتیمان را پدر
خواهران و دختران در خیمه‌گاه / دوخته چون اختران چشمت به راه
کز سفر کى باز گردد شاه ما / باز آید سوى گردون ماه ما
خیز سوى خیمه‏ها مى‏کن گذار / چشم‌ها را وارهان از انتظار
گفت شاهش: الله ‏اى جان عزیز / تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد اى مهوشم‏ / من بدین حالت که خود دارم خوشم
گفت شاها این نه آئین وفاست / من ذبیح عشق و این کوه مناست‏
کبش املح که فرستادش خدا / سوى ابراهیم از بهر فدا
تو خلیل و کبش املح نک منم / مرغزار عشق باشد مسکنم
نز گران جانى بتأخیر آمدم / کوکب صبحم اگر دیر آمدم
دید ناگه کافرى در دست تیغ‏ / که زند بر تارک شه بى‌دریغ‏
نامده آن تیغ کین شه را به سر / دست خود را کرد آن کودک سپر
تیغ بر بازوى عبدالله گذشت / وه چه گویم که چه زان بر شه گذشت‏
دست‌افشان آن سلیل ارجمند / خود چو بسمل در کنار شه فکند
گفت دستم گیر اى سالار کون / اى به بی‌دستان به هر دو کون، عون‏
پای‌مردى کن که کار از دست رفت / دست‌گیرم کاختیار از دست رفت
شه چو جان بگرفت اندر بر تنش / دست خود را کرد طوق گردنش
ناگهان زد ظالمى از شست کین / تیر دل دوزش به حلق نازنین
گفت شه کى طایر طاوس پر / خوش بر افشان بال تا نزد پدر
یوسفا فارغ ز رنج چاه باش‏ / رو به مصر کامرانى شاه باش‏
مرغ روحش پر به رفتن باز کرد / همچون باز از دست شه پرواز کرد

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[شیردلان زینب کبری سلام الله علیهم-١]

:: سیّد حمیدرضا برقعی

قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده‌اند
آیینه‌ای که آه نسازد مکدّرش

واحیرتا که این دو جوانان زینب‌اند؟
یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل، دو پاره‌جگر وقف می‌کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم‌هاش
مشغول عطر و شانه‌زدن دست دیگرش

چون تکیه‌گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیش‌واز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده‌ست
از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود،
در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...

ارسال در تاريخ جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[بزرگ تائب صحرای کربلا جناب حر-١]

:: احسان محمودپور

از کوچه‌های خاطره‌هایش عبور کرد
پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد

می‌کرد حس بزرگی بار گناه خویش
می‌خواست تا رها شود از دست چاه خویش

در برزخ ِ میان بهشت و جهنّمش
می‌کرد شوق عفو الهی مصمّمش

سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت
گویا هزار کفش تعلّق به‌ پای داشت

اما به شوق یافتن نور نشأتین
یعنی خدای طور تجلّای عالمین،

پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد
یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد

می‌کرد مشق دیگری از قاف و شین و عین
در محضر نگاه رحیمانه‌ی حسین(١)

شوق وصال در دل بال و پرش شکفت
اقرار را بهانه‌ی پرواز کرد و گفت:

سنگی که قلب آینه‌ها را شکسته‌ام
آقا! منم کسی که به تو راه بسته‌ام

حالا ولی به سوی شما باز گشته‌ام
یعنی که من به سمت خدا بازگشته‌ام

تا سرنوشت دائمی‌ام را عوض کنم
بگذار با تو زندگی‌ام را عوض کنم

هم‌ارتفاع رحمت تو نیست آه من
آبی نمانده است به روی سیاه من

آیینه‌ی خدای منی در برابرم
خون مرده بود در دل رگ‌های باورم

اما نگاه لطف شما راه را گشود
لطف جناب مادرتان زنده‌ام نمود

ای آخرین پناه همه ناامیدها!
«دارم به اشک بی‌اثر خود امیدها»(٢)

ای شاهراه قرب الهی ولای تو!
«شرمندگی»‌ست سهم من از کربلای تو

باید کشید سختی راه کمال را
خوف و رجاء نور جلال و جمال را

جایی که راه کشتی امّید ما گم است
وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است

باید نبود در غم بود و نبود خویش
باید به دست او بسپاری وجود خویش

او مظهر تمامی اسماء کبریاست
فطری‌ترین صدای طپش‌های قلب ماست

فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش:
ای بی‌خبر ز ارزش والای آه خویش!

ای بی‌خبر ز ماهیت باده‌ی «ألست»!
پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!

تدبیر امر عالم ایجاد کار ماست
خلقت تمام‌قد همه در اختیار ماست

فیض «وجود» منحصر ذات کبریاست
اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست

در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست
ای بی‌خبر! سپاه شما هم سپاه ماست

وقتی مقام «صبر» و «رضا» راه ما گرفت
در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت

اینجا حضور آینه‌بندان جلوه‌هاست
کرببلا مکانت تأویل واژه‌هاست

«حر» بودی و به اصل خودت بازگشته‌ای
«تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشته‌ای

وقتی جواب آینه‌ها غیر سنگ نیست
عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست(٣)

حالا که عاشقانه خودت را شکسته‌ای
حالا که راه توبه‌ی خود را نبسته‌ای

از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت
همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت

وقتی کسی ز بند خود آزاد می‌شود
بالِ و پر شکسته‌اش آباد می‌شود

پاک از هر آن‌چه جاذبه‌ی خاکی‌ات کنم
پر باز کن که طائر افلاکی‌ات کنم

پر باز کن که کنگره‌ی عرش جای توست(۴)
«آزادگی» مکانت کرببلای توست

 

١. دعای ندبه: وانظر إلینا نظرة رحیمة
٢. صائب
٣. محمد سلمانی: بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست/ باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
۴. حافظ: تو را ز کنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر / ندانم‌ات که در این دامگه چه افتاده‌ست

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[زهراترین دختر عاشورایی-۴]

:: یوسف رحیمی

با سر رسیده‌ای، بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شب‌ها که سر به سردی این خاک می‌نهم
کو دست مهربان نوازش‌گری که نیست؟

باید برای شستن گل‌زخم‌های تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته! تشت طلا و تنور، نه!
شایسته بود شأن تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب‌آوری که نیست

تشخیص چشم‌های تو در این شب کبود
می‌خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلک‌ها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***

حتی صبور قافله بی‌صبر می‌شود
با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[زهراترین دختر عاشورایی-٣]

:: علی انسانی

دختری ماند مثل گل ز حسین / چهره‌اش داغ باغ نسرین بود
جایش آغوش و دامن و بَر و دوش / بس‌که شورآفرین و شیرین بود

طفل بود و یتیم گشت و اسیر / جای دامان، مکان به ویران داشت
ماه رویـش نبود بی‌پرویـن / ابر چشمش همیشه باران داشت

وقتی آن طفل، گریه سر می داد / در و دیوار، گریه می‌کردند
همه خود را ز یاد می‌بردند / بهر او زار گریه می‌کردند

هر زمان نامی از پدر می‌برد / سیلی و طعنه بود پاسخ او
هر دو از بخت او سخن می‌گفت / بود هم‌رنگ، معجر و رخ او

ورق گل کجا و سیلی کین؟ / شاخه‌ی یاس کی بریده به داس؟
دست بر جای سیلی و می‌گفت / که کجا هستی ای عمو عباس؟

بود دل‌گرم با خیال پدر / بی‌خبر بود از سِنان و سُنین
راه می‌رفت و دست بر دیوار  / روی دیوار می‌نوش: حسین

پا پر از زخم و دست، بی‌جان بود / جسم، شب‌گون وچهره چون مهتاب
می‌نشست و به روی صفحه خاک / مشق می‌کرد: طفل، بابا، آب

شبی از درد و گریه خوابش برد / دید جایش به دامن باب است
جست از شوقِ دل ز خواب و بدید / آرزوها چو نقش، بر آب است

چشم، خالی ز خواب شد پر اشک / گشت درگیر، بغض و حنجره‌اش
دوخت بر راه دیده و کم‌کم / خود به خود بسته شد دو پنجره‌اش

گر‌چه ویرانه در نداشت، به شب / بخت آن طفل، حلقه بر در زد
دید، دختر ز پای افتاده است  / با سر آمد پدر به او سر زد

من غذا از کسی نخواسته‌ام / گر چه در پیکرم نمانده رمق
شوق و اُمّید و عاطفه، گل کرد / دست، لرزید و رفت سوی طبق

بین ناباوری و باور، ماند / نکند باز خواب می‌بینم!
این همان غنچه‌ی لب باباست؟ / یا سراب است و آب می‌بینم؟

خواست از شوق دل کشد فریاد / جوهری در صدای خویش نداشت
خواست خیزد ادب کند اما / استواری به پای خویش نداشت

این ملاقات ماه و خورشید است / ابرها سوختند و آب شدند
بازدیدِ، پدر ز دختر بود / آب و آیینه بی‌حساب شدند

گفت نشکفته غنچه‌ام، اما / لاله در داغ‌ها سهیمم کرد
دو لبم یک سخن ندارد بیش  / کی درین کودکی یتیمم کرد؟

چهره‌ام را چو عمه می‌بوسید / گریه می‌کرد و داشت زمزمه‌ای
علتش را نگاه من پرسید / گفت خیلی شبیه فاطمه‌ای

راست است؟ این که گفته‌اند به من / مادرت سیلی از کسی خورده‌ست؟
چه از او سر زده؟ مگر او هم / مثل من اسمی از پدر برده‌ست؟

یاد داری، مدینه موقع خواب / دست تو بود بالش سر من
روی دو پلک من دو انگشتت / که، بخواب ای عزیز، دختر من

یاد داری که هر سئوال تو را  / مثل بلبل جواب می‌دادم
تر نگشته لبت هنوز، که آب / در کفت ظرف آب می‌دادم

یاد داری، مرا به پیش همه  / می‌گرفتی به سینه و آغوش
یا مرا عمه روی دامن داشت  / یا عمو می‌گرفت بر سر دوش

تا گل روی تو نمی‌دیدم / چشم من کاسه‌ی گلاب‌ی بود
در میان دو دست تو رخ من  / مثل عکسی میان قابی بود

باز تصویر من ببین، اما / خود نپنداری اشتباه شده‌ست
قاب اگر نیست، چهره آن چهره‌ست / عکس رنگی، فقط سیاه شده‌ست

یاد داری که با همین لب‌ها / بوسه دادی به روی من، هر صبح
دست و انگشت‌های پر مهرت / شانه می‌کرد موی من، هر صبح

یاد داری که صبح و شب، هر گاه / می‌شدی بر نماز، آماده
دخترت می‌دوید و می‌دیدی / مهر آماده است و، سجاده

چلچراغی ز اشک خود دارم / بل‌که ویرانه را کنم تزئین
رخ کبود، اشک سرخ، موی سپید / سفره‌ی میزبان شده رنگین

بس نگاهت به روی نی کردم / داد خورشید تو، به چشمم آب
دسترس چون نداشتم، ناچار / زدم از دور بوسه بر مهتاب

خاطراتی است خواندنی، اما / حیف، دفتر، سه برگ دارد و بس
سطر آخر خلاصه گشته، بخوان / دخترت شوق مرگ دارد و بس

از سخن اوفتاده بودم و، شکر / طوطی از آینه سخن‌گو شد
دفتر قصه دست سیلی بست / طوطی سبز تو پرستو شد

لرزش دست خسته‌ام گوید / گیرمت با دو دست، بر سینه
گر بیفتی ز دست من به زمین / باز، خواهد شکست آیینه

با پدر دختری که انس گرفت / بَرَدَش در سفر پدر با خود
خیز و دستم بگیر در دستت / یا بمان، یا مرا ببر با خود

بهر پاسخ به بوسه‌های پدر / گل لب را به غنچه‌اش بگذاشت
خواست تا درد او کند درمان / جان بر لب رسیده‌اش برداشت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[زهراترین دختر عاشورایی-٢]

:: سیّد محمدجواد شرافت

در سینه‌ام داغی نشسته روی داغی
دارم به دل از لاله‌های داغ باغی

با رفتنت شادی هم از دل‌های ما رفت
بعد از فراقت، از غم دل کو فراغی؟

خورشید نیزه! ماه این ویران‌سرایی
در شام جز رویت نمی‌بینم چراغی

ای لاله! من نیلوفرم، عمّه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

خاکستری که بر سر و رویت نشسته
داغی نشانده بر دلم؛ آن هم چه داغی!

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی‌گیرم سراغی

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[زهراترین دختر عاشورایی-١]

:: امیرحسین محمودپور

آیینه‌دار قافله‌ی بی‌قراری‌ام
آیینه‌ام شکسته و گرد و غباری‌ام

بی‌چاره می‌کنم همه‌ی شهر شام را
از ناله‌ها و گریه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن
یک مرهمی گذار بر این زخم کاری‌ام!

بابا مگر لبان تو آسیب دیده‌اند؟
صحبت نمی‌کنی پدر لب‌اناری‌ام؟!

شأنت به نیزه نیست بیا روی دامنم
دستم نمی‌کند که در این کار یاری‌ام!

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود
سنگت زدند تا شکنند استواری‌ام

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است
جبریل آمده به ملاقات قاری‌ام

کوه وقار بودم و مملو از غرور
حالا ببین تو وسعت این شرمساری‌ام

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حسینیه-٣]

:: رضا جعفری

هر چه بلا که بر سر عالم می‌آورد
منّت گذاشته سر ما هم می‌آورد

ابر بلا اگر که ببارد زیاد و تند
ایوب با وقار دلم کم می‌آورد

آیینه‌ی هم‌اند تمامی عاشقان
ارثی که نوح می‌برد آدم می‌آورد

دارد افق وصال مرا جار می‌زند
دارد مناره‌ای سر حالم می‌آورد

روح‌القدس به معبد معصوم چشم من
آن را که داده است به مریم می‌آورد

قدیسه‌های آه من از حال رفته‌اند
از بس که کشته‌های دمادم می‌آورد

تنها نه فرش می‌کند او بال خویش را
تابوت گریه‌های مرا هم می‌آورد

این آتشی که در شریان‌های «ناحیه» است
مثل همیشه اشک مرا دم می‌آورد

از معجزات نام زلالش یکی همین:
از زیر پای زمزمه زمزم می‌آورد

حا، سین، یاء و نون، ندارد اثر چنان
ترکیب این حروف جدا غم می‌آورد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حسینیه-٢]

:: سعید حدادیان

از دست چشم‌های تو، بین دو راهی‌ام
محکوم تا همیشه‌ی خواهی نخواهی‌ام

یک چشم می‌فروشد و یک چشم می‌خرد
از دست چشم‌های تو، بین دوراهی‌ام

با شعله‌های نرگس تو، دود می‌شوم
مولود مرگ هستم و اسفندماهی‌ام

توفان رهین دولت خانه‌بدوشی است
هستی‌گرفته از پی بی‌سرپناهی‌ام

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست
مهتاب شد به دامن شب روسیاهی‌ام

در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست
ثابت شده به خاطر تو بی گناهی‌ام

از پای درس مکتب چشم تو آمدم
این پاره پاره دل، دل خونین گواهی‌ام

در خیمه‌ی نگاه تو آتش گرفته‌ام
من روضه‌خوان چشم توام... قتل‌گاهی‌ام!

 در موج اشک غرق شدم تا بجویمش
در حیرت از تلظّی آن بچه‌ماهی‌ام

در چشم من تمام زمین بارگاه توست
من هر کجا روم، به حضور تو راهی‌ام!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[حسینیه-١]

:: علی‌رضا قزوه

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های

پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه‌ی دل را بگشا، های

طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های

زنجیر زنان حرم نور بیایید                                                     
ای سلسله‌ها، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های

ای سینه‌زنان! شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن‌پوش، کجایید؟ کجا؟ های

شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خون‌خواه حسین‌اید، درآیید هلا، های

کس نیست در این بادیه دل‌سوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های

این داغ چه داغی‌ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های

***

از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های

عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های

بازوی حرم، نخل جوان‌مردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های

آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های

با یاد جوان‌مردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های

خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های

می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های

خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های

از داغ علی‌اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های

***

طفلان عطش‌نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های

بگذار که از اکبر داماد بگویم
با  خون سر آن کس که به کف بست حنا، های

تنها چه کند با غم‌شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا، های

بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های

امشب شب دل‌تنگی طفلان حسین است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های

این مویه‌کنان در پی راهی به مدینه‌ست
آن موی‌کنان در پی جسم شهدا، های

این پیرهن پاره، تن کیست؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های

در آینه سر می‌کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های

این حنجر داوودی سرهای بریده‌ست
ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های

بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما، های...

***

من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های

آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی
عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های

هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می‌زد و من "حیّ علی" های

امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های

خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های

با فرق علی کوفه‌ی دیروز، چه‌ها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های

بر حنجره‌ی تشنه چرا  تیر سه‌شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا؟ های

این کودک معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟
در چشم شما سنگ‌دلان مُرد حیا، های

***

هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های

این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های

گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می‌رسد این سر به  سما، های

گفتند به شکرانه‌ی دیدار شما شهر
آذین شده با  آینه و نور و صدا، های

آیینه‌ی‌تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما  پر شده از روی و ریا، های

مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله‌ها، های

این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های

ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه‌ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!

در جان شما مرده‌دلان زمزمه‌ای نیست
در شهر شما سنگ‌دلان مرده صدا، های

ای قوم تماشاگر افسون‌گر بی‌روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های

***

یک تن ز شما  دم نزد آن روز که می‌رفت
از کوفه سوی شام سر کشته‌ی ما، های

یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های

آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی‌هی و هی‌های شما، های

دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های

ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دل‌تنگ شماییم و شما... های

***

از کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های

خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های

این هیأت بی‌سرشدگان قافله‌ی کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های

من قافله‌سالارم و ما قافله‌ی تو
ای بَرشده بر نیزه! تویی راه‌نما، های

ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های

***

یا سید شوریده‌سران! کوفه چه می‌خواست؟
آن روز در آن هروله‌ی هول و ولا، های

منظومه‌ی خونین‌جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده‌ست به‌جز گریه به جا؟ های

خون‌نامه‌ی بی‌سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه‌ی دل‌تنگ تو را، های

پیراهن یوسف‌نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه‌ی هفتاد و دو گیسوی رها! های

***

در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا، های

با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه‌ی غیب نما، های

در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های

آن شاعر شوریده که می‌گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های

من حنجره‌ام  نذر شهیدان خدایی‌ست
من حنجره‌ام وقف تمام شهدا، های

از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می‌زنی امشب به کجا؟ های

ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های

های ای عطش آغشته‌ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های

یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ‌تان گویم یاران که چرا های ...

***

هفتاد و دو دف هر صبح می‌کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا،  های

این جاده همان جاده‌ی خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های

ای عاشق دل‌باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دل‌سوخته، اشکی بسرا، های

حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[ورود به کربلا-١]

:: مریم سقلاطونی

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غم‌زده در چشمم آشناست

این خاک بوی تشنگی و گریه می‌دهد
گفتند:«غاضریه» و گفتند:«نینوا»ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «کربلا»ست

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در «منا»ست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-۱٢]

:: سیّد محمدجواد شرافت

دنیا  شنید آه نیستانی تو  را
بر نیزه دید آینه‌گردانی تو را

موج نسیم غم‌زده حس کرد -مو به مو-
بر اوج نیزه عمق پریشانی تو را

سنگی که قلب دخت علی را نشانه رفت
آمد شکست حرمت پیشانی تو را

قومی که سجده بر بت ابلیس برده‌اند
انکار کرده‌اند مسلمانی تو را

آنان که گوش‌شان پر از آواز سکه بود
نشنیده‌اند لهجه‌ی قرآنی تو را

با این همه کسی نتوانست کم کند
یک ذرّه از تجلّی عرفانی تو را

بعد از طلوع سرخ تو ای آفتاب سبز
چشمی ندید مغرب  پایانی تو را

ارسال در تاريخ جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-١١]

:: جواد محمدزمانی

شاعر اگر که خرمن مضمون به دوش داشت
عالم هزار چشمه اگر عقل و هوش داشت

در فهم تو توان تفکر نداشت باز
در مدح تو زبان به تحیّر خموش داشت

چشمی گشوده‌ایم اگر، موج اشک بود
آن چشمه بیش از شب دریا خروش داشت

آدم هم از عزای تو خون گریه کرده بود
این باده روز اوّل خود جرعه‌نوش داشت

روی بهشت را ز خجالت چه سرخ کرد
باغی که از طراوت تو سبزپوش داشت!

یک‌بار هم برای من از خود سخن بگو
از آن لبی که شطّ فرات آرزوش داشت!

ارسال در تاريخ جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-١٠]

:: رضا جعفری

این چشم‌ها برای که تبخیر می‌شود؟
این حلقه‌ها برای چه زنجیر می‌شود؟

پیراهن محرم من را بیاورید
دارد زمان هیأت من دیر می‌شود

با روضه‌ی حسین نفس تازه می‌کنم
وقتی هوای شهر نفس‌گیر می‌شود

می‌آیم از کدورت و اشک عزای تو
سرچشمه‌ی طهارت تصویر می‌شود

من دستمال گریه‌ی خود را نشسته‌ام
چون آب هم به نام تو تطهیر می‌شود

اشک تو تا همیشه جوان می‌چکد حسین
چشم من است این‌که چنین پیر می‌شود

من تازه تشنه می‌شوم و گریه می‌کنم
وقتی ز گریه چشم همه سیر می‌شود

ایمان به دست معجزه‌ی غم بیاورید
پیغمبری که باعث تکفیر می‌شود

این قطره نیست آینه‌ی توست یا علی
در اشک ما حسین تو تکثیر می‌شود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-٩]

:: رحمان نوازنی

آماده می‌شوم که فراهم کنی مرا
خرج عزای ماه محرم کنی مرا

آشفته‌ام، به سینه‌زدن عادتم بده
تا در صفوف نوحه منظّم کنی مرا

فرموده‌ای که "اشک شما مرهم من است"
اشک مرا بریز که مرهم کنی مرا

آن‌قدر در طواف سرت گریه می‌کنم
تا پای نیزه چشمه‌ی زمزم کنی مرا

اصلاً بعید نیست که در روضه‌ی خودت
همسایه‌ی رسول مکرّم کنی مرا

روزی که اشک و خون تو در قتل‌گاه ریخت
می‌خواستی شهید محرّم کنی مرا

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-٨]

:: رحمان نوازنی

از عرش از میان حسینیه‌ی خدا
آمد صدای ناله‌ی «حیّ علی العزاء»

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد
گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت
یارب! اجازه هست شوم فرش این عزا؟

آدم زجنت آمد و ناله‌کنان نشست
در بزم استجابت بی‌قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود
یک «یا حسین» گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت...
گسترد بر محرم این اشک و گریه‌ها

آن‌گاه گفت: روضه بخوان «أیّها الرسول»
جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز
آید صدای گریه‌اش از بین روضه‌ها

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-٧]

:: علی‌رضا قزوه

از زمین تا آسمان آه است می‌دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می‌دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی‌ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می‌دانی چرا؟

اشهد ان لا ...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می‌دانی چرا؟

یک بغل باران «الله الصمد» آورده‌ام
نوبهار «قل هو الله» است می‌دانی چرا؟

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می‌دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می‌دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می‌دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می‌چکد
باز اما بهترین ماه است می‌دانی چرا؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-۶]

:: قیصر امین‌پور

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشق‌بازان یاد کردن
زبان را زخمه‌ی فریاد کردن
خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن
نوای نی‌، نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دل‌نشین است
نوای نی نوای بی‌نوایی‌ست
هوای ناله‌هایش نینوایی‌ست
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ
قلم تصویر جان‌کاهی‌ست از نی
علم تمثیل کوتاهی‌ست از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سرِ او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله‌ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در اندیشه‌ی نی
که این‌سان شد پریشان بیشه‌ی نی؟
سری سرمست شور و بی‌قراری
چو مجنون در هوای نی‌سواری
پر از عشق نیستان سینه‌ی او
غم غربت غم دیرینه‌ی او
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی، آشنایی‌ست
به هم اعضای او، وصل از جدایی‌ست
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردیده، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه‌ای، منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین‌زبانی!
عجب نبود ز نی شکرفشانی
اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‌کشاند
سزد گر چشم‌ها در خون نشینند
چو دریا را به روی نیزه بینند
شگفتا بی‌سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!
ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

ارسال در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-۵]

:: رضا جعفری

صد بار خوانده‌ای و دوباره بخوان کم است
دنیا اگر تمام شود، روضه‌خوان کم است

بغضی زدیده‌ام فوران می‌کند ولی
تشبیه این دو چشم به آتش‌فشان کم است

خورشید در افق همه را تشنه کرده است
گلدسته‌ها زیاد و صدای اذان کم است

پروانه را عطش زده‌ام آنقدر زیاد
بر بال‌های تشنه‌ام این آسمان کم است

دیدار ما قیامتیان هیأت بهشت
اینجا برای سینه‌زدن جایمان کم است

ارسال در تاريخ یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-۴]

:: سیّد حمیدرضا برقعی

با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده‌ی طوفان واژه‌هاست

بی‌اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه‌ی لب‌تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می‌کند

با این زبان چگونه بگویم چه‌ها کشید؟!
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی‌ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانی‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسه‌ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

ارسال در تاريخ یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پابه‌پای ثانیه‌های رو به محرم-٣]

:: محتشم کاشانی

بازاین چه شورش است که درخلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
 گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت  دنیا بعید  نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه  قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان  نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین
 
کشتی  شکست  خورده‌ی  طوفان  کربلا  
در خاک و خون طپیده به میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست  
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
 نگرفت  دست  دهر گلابی به غیر اشک  
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم  مضایقه  کردند   کوفیان  
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب  می ‌مکند  
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان  تشنگان هنوز  به  عیوق می‌رسد  
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه  از دمی  که  لشگر اعدا نکرد شرم  
کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش  غیرت  سپند  شد  
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 
کاش آن زمان  سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی  از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت  کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش  آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن  انتقام  گر نفتادی  به  روز حشر
با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی
آل  نبی چو دست  تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل  امین  بود  خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس  آتشی اخگر الماس  ریزه‌  ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک  مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه‌ی  ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده  گریبان گشوده  مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح‌الامین نهاده به زانو سرحجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک  شد  که خانه ‌ی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان  بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یک  باره جامه در خم گردون  به  نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک زغلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
کرد  این خیال وهم غلط که  ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خون‌چکان ز خاک
آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گل‌گون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صف‌شان شور کربلا
در حشر صف‌زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوه‌سار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب‌وار
جمعی که پاس محمل‌شان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

 
بر حرب‌گاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم‌های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا أیهاالرسول

این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده درخون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گل‌گون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون‌چکان
در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریه‌خیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس‌که خون گریست
دریا هزار مرتبه گل‌گون حباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماه‌تاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای
وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای
ای زاده زیاد نکرده‌است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دل‌شاد کرده‌ای
بهر خسی که بار درخت شقاوت‌ست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

ارسال در تاريخ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

 [پا‌به‌پای ثانیه‌های رو به محرم-٢]

:: علی‌رضا قزوه

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی «أحلی‌من‌العسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که هم‌رنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 باران نیزه بود و سر شه‌سوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جان‌گدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست
قرآن کسی شنیده از این دل‌نوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاک‌بازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

 
فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم

 
بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آب‌دار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجّ‌شان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند
از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

 
کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دست‌شان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم
 
ای زلف خون‌فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حیّ علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
 
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!
فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!

 
خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم‌های نعش علی‌اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است
یا روشنان خون علی‌اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره
ی احزاب می‌کنی
 
در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا أخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «ألست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!
باران می گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف
ها که دُر شدند
 
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

 
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌است
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌است
این کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌است
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌است
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌است
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

 
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «أمّن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود
 
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت ره‌سپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب‌ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب
 
قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم

ارسال در تاريخ جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[پا‌به‌پای ثانیه‌های رو به محرم-١]

:: علی‌اکبر لطیفیان

سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش
با پرچمی که روی نگاهم کشیدمش

"آقا کمک کنید، خدا خیرتان دهد"
او دم گرفته بود... وَ من می‌شنیدمش

سیب رسیده‌ای جلوی باورم گذاشت
من هم بدون هیچ تعلّل خریدمش

شب آمدم به خانه و آن سیب سرخ را
تقسیم کردم و بغل سفره چیدمش

حالا درخت سیب شده، بار آمده‌است
آن میوه‌ای که قبل محرم خریدمش

روزی هزار بار مرا شکر می‌کند
این کودکم که با غم‌تان آفریدمش

رفتم سراغ کودکم امروز مدرسه
سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش

ارسال در تاريخ جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-٨]

:: آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی

باده بده ساقیا ولی ز خمّ غدیر / چنگ بزن مطربا ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر بیا ز بالا به زیر /  داد مسرت بده ساغر عشرت بگیری

بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد /  که زهره در آسمان به نغمه دم‌ساز شد
محیط  کون و مکان دایره‌ی ساز شد / سرور روحانیان هو العلی الکبیر

نسیم رحمت وزید دهر کهن شد جوان / نهال حکمت دمید پر زگل ارغوان
مسند حشمت رسید به خسرو خسروان / حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر

وادی خمّ غدیر منطقه‌ی نور شد / یا ز کف عقل پیر تجلّی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سرّ مستور شد / یا شده در یک سریر قرآن شاه و وزیر

شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد / تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
ظلمت دیو و دغل ز پرتوش قمع  شد / چه، شاه کیوان‌محل شد به فراز سریر

چون به سر دست شاه شیر خدا شد بلند / به تارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
به شوکت فر و جاه به طالعی ارجمند / شاه ولایت‌پناه به امر حق شد امیر

مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست / به همّت پیر عشق اساس وحدت درست
به آب شمشیر عشق  نقش دوئیت بشست / به زیر زنجیر عشق شیر قلک شد اسیر

فاتح اقلیم جود به جای خاتم نشست / یا به سپهر وجود نیّر أعظم نشست
یا به محیط شهود مرکز عالم نشست / روی سیاه عنود سیاه شد همچو قیر

صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت / مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
گل‌شن خندان عشق حسن و لطافت گرفت / نغمه‌ی دستان عشق رفت به اوج اثیر

جلوه به صد ناز کرد لیلی حسن قدم / پرده ز رخ باز کرد بدر منیر ظلم
نغمه‌گری ساز کرد معدن کل حکم /  یا سخن آغاز کرد عن اللطیف الخبیر

به هر که مولا منم علی‌ست مولای او / نسخه‌ی أسما منم علی‌ست طغرای او
سرّ معما منم علی مجلّای او / محیط انشا منم علی مدار و مدیر

طور تجلّی منم سینه‌ی سینا علی‌ست / سرّ اناالله منم آیت کبری علی‌ست
ذره‌ی بیضا منم لولو لالا علی‌ست / شافع عقبی منم آیت کبری علی‌ست

حلقه‌ی افلاک را سلسله‌جنبان علی‌ست / قاعده‌ی خاک را اساس و بنیان علی‌ست
دفتر ادراک را تراز و عنوان علی‌ست / سید لولاک را علی وزیر و ظهیر

دایره‌ی کن فکان مرکز عزم علی‌ست / عرصه‌ی کون و مکان خطه‌ی رزم علی‌ست
در حرم لامکان خلوت بزم علی‌ست / روی زمین و زمان به نور او مستنیر

قبله‌ی اهل قبول غره‌ی نیکوی اوست / کعبه‌ی اهل وصول، خاک سر کوی اوست
قوس صعود و نزول حلقه‌ی ابروی اوست / نقد نفوس و عقول به بارگاهش حقیر

طلعت زیبای او ظهور غیب مصون / لعل گهرزای او مصدر کاف است و نون
سر سویدای او منزه از چند و چون / صورت و معنای او نگنجد اندر ضمیر

یوسف کنعان عشق بنده‌ی رخسار اوست / خضر بیابان عشق تشنه‌ی گفتار اوست
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست / کیست سلیمان عشق بر در او یک فقیر

ای به فروغ جمال آینه‌ی ذوالجلال / «مفتقر» خوش‌مقال مانده به وصف تو لال
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال / ولی زآب زلال تشنه بود ناگزیر

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

:: محمد صحّتی سردرودی 

از سده‌ی سیزدهم، غدیریه‌ها و غدیرواره‌های زیادی در میان آثار شاعران به جای مانده که برای پرهیز از اطناب سخن، تنها به نام شاعر و مرجع شعر بسنده می‌شود:
٣١. حسین علی منشی کاشانی (١٢٧١ق ١٣۴٩ش) در ترکیب بند مربع خویش.
٣٢. نسیم شمال، سیّد اشرف الدین گیلانی (١٢٨٨-١٣١٣ق) در دیوانش.
٣٣. آشفته شیرازی، کاظم (م ١٢٨٧ق) در دیوانش (ص٣٨٨و١۵٢).

قرن چهاردهم

٣۴. صبوری کاشانی (م ١٣٢٢ق):
امروز روز رونق دین پیمبر است / امروز روز جلوه‌ی آیین داور است
امروز روز تقویت دین مصطفاست / امروز روز تهنیت شرع انور است
امروز از ولایت سالار اولیا / دین را همه کمال و جمال است و زیور است
امروز باده‌ای ز مبارک خم غدیر / در جام خلق از کف ساقی کوثر است
امروز عید ملت اسلامیان بود / روز کمال دین خداوند داور است
گر خطبه‌ی ولایت او بایدت شنید / بشنو که حق خطیب وی و عرش، منبر است
«یاایّها الرّسول» به ابلاغ جبرئیل / در شأن او ز قول خداوند اکبر است

مرحوم صبوری که افتخار ملک الشعرای آستان قدس رضوی را نیز داشت چهارده قصیده‌ی غدیریّه دارد که برخی را در دیوان او (ص٧٨، ١٢٠، ١۴٩، ١۶١، ٣۵١و…) می‌توان دید.

٣۵. میرزا حبیب اللّه خراسانی (١٢۶۶-١٣٢٧ق):
امروز که روز داروگیر است / می ده که پیاله دل‌پذیر است
چون جام دهی به ما جوانان / اول به فلک بده که پیر است
از جام و سبو گذشت کارم / وقت خم و نوبت غدیر است
می نوش که چرخ پیر امروز / از ساغر خور پیاله گیر است
امروز به امر حضرت حق / بر خلق جهان علی امیر است
امروز به خلق گردد اظهار / آن سرّ نهان که در ضمیر است
آن پادشه ممالک جود / در ملک وجود بر سریر است
چندان‌که به مدح او سرودیم / یک نکته زصد نگفته بودیم

و در غدیریّه‌ای غرّا در حدود صد وسی بیت، روز ولایت را می‌سراید که مطلعش چنین است:
روزگاری است که از جور خزان، فصل بهار بار
بربست و به یک‌بار برفت از گلزار

پس از آن که ده‌ها مضمون را در دیباچه‌ی سخن، شاعرانه به رشته‌ی نظم می‌کشد، می‌رسد به آن‌جا که می‌گوید:
موسم خم غدیر است که با خم و غدیر
خورد باید می به‌رغم سپهر غدار

و در چامه‌ای دگر، گوید:
شاد باش ای دل که پیر ما علی‌ست / در دو عالم دست‌گیر ما علی‌ست
جام عشق از حوض کوثر خورده‌ایم / ساقی و خُمّ و غدیر ما علی‌ست
گفت پیغمبر که موسی را وزیر / بود اگر هارون، وزیر ما علی‌ست

با این‌که حرفِ «حبیب» حلاوتی دیگر دارد به‌ویژه آن‌گاه که مدح مولا گوید و حضرت امیر را ستاید، امّا این‌جا مجال بیش از این نیست، این زمان بگذار تا وقت دگر.

٣۶.  ادیب الممالک فراهانی (١٢٧٧-١٣٣۶ق):
برآمد بامدادان، مهر روشن / به پهنای فلک گسترده دامن
چو ترکی آتشین رخ بر نشسته / فراز صحن، دیبای ملوّن

تا می‌رسد آنجا که گوید:
امیرالمؤمنین شاه ولایت / خداوند جهان صدر مهیمَن
ز امر حق تعالی در چنین روز / به تخت خسروی آمد مُمَکَّن
میان یثرب و بطحا نبی بود / چو موسی در میان مصر و مدین
خطاب آمد ز یزدان کای پیمبر! / علی را بر خلافت کن معیّن
چراغ کفر را بنمای خاموش / سراج عقل را فرمای روشن

در ادامه، حدیث غدیرخم را با زبان شیرین شعرش حکایت می‌کند:
به بالای جهاز اشتران ساخت / همای سدره‌ی رفعت‌نشیمن
به یُمن طالع ایمان برافراشت / یمین اللّه را با دست ایمن
به آهنگ جلی «من کنت مولاه / علیّ مولاه» گفت آن شاه ذوالمن

٣٧. صغیر اصفهانی (١٣١٢-١٣٩٠ق):
دهید مژده به رندان می پرست امروز / که پیر میکده آمد قدح به دست امروز
به هر که بنگری از شیخ و شاب و خرد و کلان / بود ز باده خمّ غدیر مست امروز
زهی علوّ که علی را به دست پیغمبر / بلند کرد خدای بلند و پست امروز
به امتحان بلی گفتگانِ روز الست / گرفت پرده ز رخ شاهد الست امروز
رساند عهد به پایان و شد سعید ابد / هر آن که با علی از مهر عهد بست امروز
ولی هر آن که به تلبیس و حیله بیعت کرد / یقین که عهد خداوند را شکست امروز
به عشق حضرت مولا خوشند اهل ولا / چه باک از اینکه روان حسود خست امروز
رسید امر نبوّت به منتهی برخاست / نبی ز جای و به جایش علی نشست امروز

مرحوم صغیر در حدود پانزده غدیریّه سروده است که می‌توان در دیوانش (در صفحات ٣۴، ۴٣، ۴۴، ۴۶، ۵٧، ۶٨، ٨٣، ٨۵، ٨٨، ١٠٠، ١١۵، ١٢٧، ١٣٩، ١۴١و ۴۵۶و…) دید.

٣٨. آیت اللّه شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (١٢٩۶-١٣۶١ق):
باده بده ساقیا، ولی زخمّ غدیر / چنگ بزن مطربا، ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر بیا ز بالا به زیر / داد مسرّت بده، ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد / که زهره در آسمان به نغمه دم‌ساز شد
محیط کون و مکان دایره‌ی ساز شد / سرور روحانیان هوالعلی الکبیر
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان / نهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
مسند حشمت رسید به خسرو خسروان / حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر
وادی خمّ غدیر منطقه نور شد / یا ز کف عقل پیر تجلّی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سرِّ مستور شد / یا شده در یک سریر، قِران شاه و وزیر

محقق غروی، متخلّص به «مفتقر»، همچنان داد سخن می‌دهد تا می رسد به آنجا که می‌گوید:
جلوه به صد ناز کرد لیلی حُسنِ قِدَم / پرده ز رخ باز کرد بدر منیر ظُلَم
نغمه‌گری ساز کرد معدن کلّ حِکَم / یا سخن آغاز کرد عن اللطیف الخبیر
به هر که مولا منم، علی‌ست مولای او / نسخه‌ی اسماء منم، علی‌ست طُغرای او
سرّ معمّا منم، علی مُجلاّی او / محیط انشا منم، علی مدار و مدیر
طور تجلّی منم، سینه‌ی سینا علی‌ست / سر انا اللّه منم، آیت کبری علی‌ست
دُرّه بیضاء منم، لؤلؤ لالا علی‌ست / شافع عقبی منم، علی مشار و مشیر

نابغه‌ی نجف، عارف ربّانی که به غلط به کمپانی معروف شده است همچنان از حضرت یار می‌گوید و مدح مولا را می‌سراید و سخن را چنین به سامان می‌برد:
ای به فروغ جمال، آینه‌ی ذوالجلال / «مفتقر» خوش مقال، مانده به وصف تو لال
گرچه بُراق خیال، در تو ندارد مجال / ولی ز آب زلال، تشنه بود ناگزیر

البته غدیرواره‌های علاّمه‌ی غروی، منحصر به این یک نمونه نیست بلکه ایشان هم در دیوان فارسی و نیز در دیوان عربی خویش «الانوار القدسیّه» بارها بار از غدیر گفته و غدیریّه‌ها سروده است.

٣٩. ملک الشعرای بهار، محمد تقی (١٢۶۶-١٣٣٠ش):
در غدیرخم امروز، باده‌ای به جوش آمد / کز صفای او روشن، جان باده نوش آمد
وان مبشّر رحمت، باز در خروش آمد / کان صنم که از عشّاق، برده عقل و هوش آمد
با هیولیِ توحید، در لباس انسانی
در غدیرخم یزدان، گفت مر پیمبر را / کز پی کمال دین، شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت، بر نهاد منبر را / برد بر سر منبر، حیدر فلک فر را
شد جهان دل روشن، زان دو شمس روحانی
گفت بشنوید ای قوم! قول حق تعالی را / هم به جان بیاویزید! گوهر تولاّ را
پوزش آورید از جان، این ستوده مولا را / این وصیّ بر حق را، این ولیّ والا را
با رضای او کوشید، در رضای یزدانی

۴٠. سیّد محمد حسین شهریار (١٢٨٣-١٣۶٧ش):
اگر سنجند هر سهمی در اسلام / هر آن کو سهمگین‌تر، حصّه‌ی من
نه احمد در «مؤاخاتم» به خود خواند / نه خود با من پسر عمّ و پدر زن؟

شهریار ملک شعر و سخن در اینجا یکی از «مناشده‌ها» و احتجاج‌های امام علی علیه السلام را به روایت می‌نشیند و در ادامه می‌گوید:
نه با آن خطبه‌ی «من کنت مولاه» / علی را بُرد بر اعلا و اعلن؟
نه خود فریادِ «بخّاً بخ» کشیدید / من این‌ها شورخوانم یا که شیون؟
چه شد عهد خدا بر من شکستید؟ / الا ای حاسدان عهد بشکن…

شهریار تبریزی به هر دو زبان فارسی و ترکی دل‌سروده‌های بسیاری درباره‌ی غدیرخم دارد که در اینجا به نقل غدیریّه‌ای از ایشان که به صورت مستزاد سروده است بسنده می‌شود:
یا علی نام تو بر دم نه غمی ماند و نه همّی
بأبی انتَ و اُمّی
گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده نه غمّی
بأبی انتَ و اُمّی
تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات
علی ای قبله حاجات
گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی
بأبی انتَ و اُمّی
گویی آن فاجعه‌ی دشت بلا هیچ نبود است
در این غم نگشود است
سینه‌ی هیچ شهیدی نخراشیده به سُمّی
بأبی انتَ و اُمّی
حق اگر جلوه با وجهِ  أتَم کرده در انسان
کان نه سهل است و نه آسان
به خودِ حق که تو آن جلوه‌ی با وجهِ أتمّی
بأبی انتَ و اُمّی
منکر عید غدیرخم و آن خطبه و تنزیل
کر و کور است و عزازیل
با کر و کور چه عید و چه غدیری و چه خُمّی
بأبی انتَ و اُمّی
در تولاّ هم اگر سهوِ ولایت چه سفاهت
اف بر این شمِّ فقاهت
بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شمّی
بأبی انتَ و اُمّی…

با جرأت می توان گفت که در چهارده قرن گذشته شاعران پارسی‌گوی بیش از صد غدیریّه و غدیرواره از خود به یادگار گذاشته‌اند و اگر تفحص کنیم خواهیم دید که تنها در پنجاه سال اخیر صدها قصیده و غزل و قطعه و… درباره‌ی غدیرخم انتشار یافته است، ولی ما در این‌جا به ذکر بیش از پنجاه شعر از چهل شاعر بسنده کردم و نام ده‌ها شاعر دیگری که از آن‌ها ضمن پژوهش ناتمام خود، غدیرواره‌هایی دیدیم کفایت می‌کنیم به امید اینکه به‌زودی به صورت کتابی، غدیر سروده‌های فارسی را تقدیم ادب دوستان کنیم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

:: محمد صحّتی سردرودی 

١٨. فیاض لاهیجی (م ١٠٧٢ق):
در قصیده‌ی بلندی که در مدح امام علی علیه السلام به مطلع زیر سروده است:
سزای امامت به صورت، به معنی
علیّ ولی آن که شاهست و مولی

پس از هفتاد بیت می‌رسد به آن‌جا که می‌گوید:
به تنزیل شد «هل اتی» از چه مُنزَل
نبی را زِ «بلِّغ» چرا کرد عتبی

و پیداست که مرادش از «بلّغ» آیه تبلیغ ولایت است که در غدیر خم نازل شد. ملا عبدالرزاق فیّاض لاهیجی خود در ادامه‌ی همین چکامه چنین گوید:
به روز غدیر از برای که می‌گفت / به بالای منبر نبی «لست أولی»
برای که بود این که گردید صادر / حدیثی که نقل است در «طیر مشوی»
چرا کرد امرِ سلامِ امامت / چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربی
کسی کاین فضایل مر او راست ثابت / کسی کاین دلایل در او هست مجرا
بود در امامت ز هر غیر سابق / بود در خلافت ز هر غیر اَحری


١٩. نظیری نیشابوری (م ١٠٨٣ق):
فراز منبر یوم الغدیر، این رمزی‌ست / که سر زحبیب محمّد، علی برآورده
حدیث «لحمک لحمی» بیان این معنی‌ست / که بر لسان مبارک پیمبر آورده
خدای از آدم‌شان تا به آل عبد مناف / به صلب پاک و به بطن مطهّر آورده
نهاده وقت ولادت به خاک کعبه جبین / نیاز و بندگی از بطن مادر آورده
هزار شاهد صادق به مجمع اسلام / به دعوی «أنا صدّیق اکبر» آورده


قرن دوازدهم

٢٠. حزین لاهیجی (١١٠٣-١١٨١ق):
آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم
با درد و غم عشق سرشتند خمیرم…
مستی مرا نیست به دنباله خماری
پیمانه کش میکده‌ی خمّ غدیرم
پس از چند بیت در ادامه گوید:
می‌گویم و دانم که ره رسم و ادب نیست
نامی که بود صیقل زنگار ضمیرم
برهان ازل، فیض ابد، مظهر اوّل
ایمان من و دین من و هادی و پیرم
سلطان قدر، حیدر صفدر که ز مدحش
بگرفته بلندی سخن عرش‌سریرم


٢١. عاشق اصفهانی، محمّد (١١١١-١١٨١ق):
در چکامه‌ای به مطلع:
چند باشد از قضا فرمانده و فرمان پذیر
در چمن زاغ سیه دل، در قفس، بلبل اسیر

پس از گلایه و شکوای شاعرانه از روزگارش به نام مولای غدیر پناه می‌برد و می‌گوید:
چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب
نیست جای دیگر از بهرِ پناهم دلپذیر
آن که پیش از مهد بستی صولت او دست دیو
آن که در گهواره کُشتی گاه اژدر گاه شیر
آن که حاصل گشت از وی دین ایزد را کمال
چون به نصّ مصطفی مخصوص شد روز غدیر


٢٢. محمّد رفیع لامع (متولّد ١٠٧۶ق):
محمّد رفیع بن عبدالکریم درمیانی، متخلّص به «لامع» اشعار بسیاری در مدح حضرت امیر علیه السلام دارد که در ضمن یکی از آن‌ها گوید:
«من کنت مولاه» از نبی در شأن او شد منجلی
مولای انس و جان علی، قسّام نیران و جنان


٢٣. میر شمسالدین فقیر دهلوی (١١١۵-١١٨٣ق):
با عنایت به آیه‌ی شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم …» (مائده،٣) گوید:
آن وارث ملک لایزالی
شاهنشه دین، علیّ عالی
آن مجمل شرع از او مفصّل
وآن دین خدا به او مکمّل


٢۴. لطف‌علی بیک‌آذر بیگدلی (١١٣۴-١١٩۵ق):
شنیدم به فرمان حیّ قدیر
علی را پیمبر به روز غدیر
به بالای سر برد و با خلق گفت
که تا چند از این راز باید نهفت
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش
پس از من بداند که مولا علی‌ست
ز هرکس به مولایی اولی علی‌ست
بود بس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن

قرن سیزدهم

٢۵. وصال شیرازی (١١٩٧-١٢۶٢ق):
وصال شیرازی در نزدیک به بیست مورد از غدیرخم یاد کرده و غدیریه‌های بلند و بالایی سروده است که نقل همه در مجال این مقال نمی‌گنجد.


٢۶. قاآنی شیرازی (١٢٢٢-١٢٧٠ق):
قاآنی شیرازی چندین غدیریّه دارد که در یکی از آن‌ها گوید:
گفت که فردا مگر نه عید غدیر است / عیدی بادش چو بوی عود معطّر
در به چنین روزی از جهاز هیوبان / ساخت نشستن‌گهی رسول مطهّر
گرد وی انبوه از مهاجر و انصار / فوجی چو فوج بحر بی‌حد و بی‌مر
خرد و کلان، خوب و زشت، بنده و آزاد / پیر و جوان، شیخ و شاب، منعم و مضطر
بر شد و گفتا: «الست اولی منکم» / گفتند: آری، زما به مایی بهتر
دست علی را سپس گرفت و برافراخت / قطب هُدی را پدید شد خط محور
گفت که ای قوم بنگرید تناتن / گفت که ای قوم بشنوید سراسر:
هر کس مولا منم، علی‌ش مولاست / اوست پس از من به خلق سید و سرور

و در غدیریّه‌ی دیگری گوید:
شراب تاک ننوشم دگر زِ خُمّ عصیر / شراب پاک خورم زین پس زِ خُمّ غدیر
از آن شراب کز آن هر که قطره‌ای بچشد / شود ز ماحصل سرّ کاینات خبیر
به جان خواجه چنان مستِ آل یاسینم / که آید از دهنم جای باده بوی عبیر
نهفته مهر نبی گنج فقر در دل من / که گنج نقره نیرزد برش به نیم نقیر
اگر چه عید غدیر است و هر گنه که کنند / ببخشد از کرم خویش کردگار قدیر[!]
ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولاست / که نعت حیدر کرار را کنم تقریر


٢٧. شمس الشعراء میرزا محمّد علی سروش اصفهانی (١٢٢٨-١٢٨۵ق):
از سروش اصفهانی آثار زیادی در مدح و مناقب و مراثی اهل بیت علیه السلام به یادگار مانده است؛ مثل: «زینة المدایح»، «روضة الاسرار» (مانند «زبدة الاسرار» صفی و «گنجینة الاسرار» عمان سامانی) و دیوان اشعار که چاپ شده است. سروش اصفهانی در ده‌ها مورد از غدیرخم یاد کرده است که تنها به نقل بخشی از یکی بسنده می‌شود:
اگر هزار نذیر آمد و بشیر آمد / محمّد است که بی مثل و بی نظیر آمد…
علی ولیّ خدا، صاحب ولایت بود / علی معین رسول آمد و وزیر آمد
به پاس قدمت پیمان، شه ولایت شد / که مست جام ولا از خم غدیر آمد
علی به خدمت اسلام، فضل سبقت داشت / که پاس خدمت دیرینه ناگزیر آمد
اسیر نَفْس نشد یک نَفَس علیّ ولی / نشد اسیر که بر مؤمنان امیر آمد
امیر خلق کجا و اسیر نفس کجا / که سر بلند نشد هر که سر به زیر آمد
علی نداد به باطل حقی ز بیت المال / که از حساب و کتاب خدا خبیر آمد
علی نخورد غذایی که سیر برخیزد / مگر که سیر خورد آن که نیم سیر آمد
علی غنی نشد الاّ به یُمن دولت فقر / که دولتش به طرفداری فقیر آمد
علی ستم نکشید و حقیر ظلم نشد / نشد حقیر که ظالم برش حقیر آمد
علی زمظلمه‌ی خلق سخت می ترسید / که حق به مظلمه‌ی خلق سخت‌گیر آمد
درود باد بر آن ملّتی که رهبر وی / چنین بلند مقام و چنین خطیر آمد


٢٨. جیحون یزدی، میرزا محمّد (م ١٣٠١ق):
در قصیده‌ای به مطلع:
مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سما
آری مجو هوشی دگر چون شد سقایت با خدا
می، وحی و خمّش عقل کل، پر زو غدیر از بوی گل
بخشنده سلطان رُسل، نوشنده شاه اولیا
چون شد علی بر انس و جان مولای پیدا و نهان
مقصود ایزد شد عیان ز ارسال خیل انبیا

شاعر سپس واقعه‌ی غدیرخم را بر استفاده از متون و تاریخ با بیان شیرین شعر روایت می‌کند و در مقطع می‌گوید:
تا بیش باشد محترم عید غدیر از عیدجم
یارَت ز عشرت مغتنم، خصمت به عُسرت مبتلا
و در چکامه‌ی دیگری چنین گوید:
چون پر شراب راز شد، خُمّ غدیر حیدری
«من کنت مولا» ساز شد از بربط پیغمبری

و نیز جیحون را مخمّسی است در تکریم غدیر که در آن گوید:
ای به عذایرت بسی عاشق را دل است گم
عذر بنه به زیر پا وز سر انبساط، قُم
وجدآور به هفت آب، رقص افکن به چهار اُم
وز خُم می به جام کن کاینک در غدیرخم
گشت وصیّ مصطفی صدرنشین «لو کشف»

سپس همچنان هنرمندانه روایت غدیر را می‌سراید که بسیار دل‌نشین و دل‌نواز است و به قول عرب‌ها: «یدخل الاُذُن بغیر اذنٍ».


٢٩. وامق یزدی، میرزا محمد علی (م ١٢۵۵ق):
شد عید غدیر خم، ای ساقی گل‌رخسار / شکرانه این نعمت، خشت از سر خم بردار
روزی است که از داور، شد حکم به پیغمبر / تا خود به سر منبر، بی‌پرده کند اظهار
کان را که منم مولا، اوراست علی مولا / فرمود شه لولاک، کس را نرسد انکار
تصدیق‌کنان یک‌سر، بر گفته‌ی پیغمبر / آن کز همه دشمن‌تر، برخاست نخستین بار
«بَخٍّ لَکَ» اندر لب، لیکن ز حسد در تب / صد کینه ز حکم رب، در سینه منافق‌وار


٣٠. اختر طوسی، میرزا غلامحسین (١٢۶٨-١٣٣۴ق):
در قصیده‌ی بلندی گوید:
باشد از شرح نبی ظاهر که در شرع نبی
کرده حق نایب منابت یا امیرالمؤمنین
کرده مولا در غدیرخم محمّد بعدِ خویش
بر جمیع شیخ و شابت یا امیرالمؤمنین

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

:: محمد صحّتی سردرودی 

٧. سنایی غزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم (۴٣٧-۵٢۵ق):
نامش از نام یار مشتق بود
هر کجا رفت همرهش حق بود
آل یاسین شرف به او دیده
ایزد او را به علم بگزیده
نایب مصطفی به روز غدیر
کرده در شرع مر، ورا، به امیر
بهرِ او گفته مصطفی به إله
کای خداوند «والَ من والاه»
هر که تنْ دشمن است و یزدانْ دوست
داند «الرّاسخون فی العلم» اوست
دل او عالمِ معانی بود
لفظ او آب زندگانی بود
تنگ از آن شد بر او جهان سترگ
که جهان تنگ بود و مرد، بزرگ


٨. شرف الشعراء بدرین قوامی رازی (ق۶):
چو صاحب شریعت پس از کردگار
ثنا گوی بر صاحب ذوالفقار
سپه‌دار اسلام، شیر خدای
امیر عرب سیّد بردبار…
ولی‌نعمت اهل دین از رسول
ولی‌عهد پیغمبرکردگار

و در چکامه‌ی دیگر که با این مطلع شروع می‌شود:
مرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد
تا بدین در علم دارو وار او درمان دهد

پس از سی و هفت بیت فاخر وغرّا می‌گوید:
همچو سلمان گو فضیلت‌های میر مؤمنان
تا جهاندارت دَرَج چون بوذر و سلمان دهد
آن امامِ نصّ، معصوم، آن که زیر ساق عرش
بوسه بر نعلین قدر او همی کیوان دهد

قوامی رازی که از شاعران به‌نام شیعی است مولا علی علیه السلام را در اشعارش «سپه‌دار اسلام»، «ولی‌نعمت اهل دین از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله»، «ولی عهد رسول خدا»، «میر مؤمنان» و «امام معصوم» می‌خواند و گویاتر از همه این‌که ایشان را «امامِ نصّ» می‌داند و پیداست که مراد از نصّ، بیشتر حدیث غدیر است.


قرن هفتم

٩. فرید الدین عطّار نیشابوری (۵١٣-۵٨۶ق):
رونقی کان دین پیغمبر گرفت
از امیرمؤمنان حیدر گرفت
قلبِ قرآن، قلب پر قرآن اوست
«وال من والاه» اندر شأن اوست

فریدالدین، چامه‌های فاخری در مدح مولای غدیر سروده که برخی چون اشعار ذیل بسیار معروف است:
زمشرق تا به مغرب گر امام است
امیرالمؤمنین حیدر تمام است
گرفته این جهان زخمِ سنانش
گذشته زآن جهان وصف سه نانش
چو در سرّ عطا اخلاص او راست
سه نان را هفده آیه خاص او راست…

قرن هشتم


١٠. ابن یمین فریومدی (م ٧۶٩ق):
در قصیده‌ای به مطلع:
مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفی
ابن عمّ مصطفی را دان علی مرتضی

از غدیر خم و حدیث متواترِ «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» یاد می‌کند و این‌که آن را نمی‌توان انکار کرد:
اوست مولانا به فرمانی که از حق ناطق است
چون توان منکر شدن در شأنِ او «من کنت» را؟


١١. مولانا لطف اللّه نیشابوری (م ٨١٠ق):
بنازد عقل و جان و دل، به مهر سرور غالب
امیرالمؤمنین حیدر، علی بن ابی طالب
نبی اندر مقامِ «انت منّی» مادحش بوده
چنانک اندر خطابِ «انّما» بودش خدا خاطب
اگر قرآن بُوَد بر حق به قول حق امامت را
حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بُد ذاهب
بیا ای آن که می‌گویی که با ایمان و اسلامم
تفکر کن در این معنا، تأنّی کن در این موجب

پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعی که پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله از رحلت خود خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام علی علیه السلام حواله کرده است، غدیرخم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله علی علیه السلام باشد و نه غیر.


١٢. مولانا کاشی، محمّد حسن افضل المتکلمین (ق ٨ه):
السلام ای سایه‌ات خورشید ربّ العالمین
آسمان عزّ تمکین، آفتاب داد و دین

بیت بالا مطلع بند اوّل از ترکیب بند بلندی است که افضل المتکلمین کاشی در امامت و ولایت امیر غدیر انشا کرده است و در بیت چهارم همین بند می‌گوید:
مقصد تنزیلِ «بَلِّغ»، مرکز اسرار غیب
مقطعِ «یتلوه شاهد»، مطلعِ «حبل المتین»

پر واضح و عیان است که مراد مولانا کاشی از «مقصد تنزیل بلّغ» آیه شریفه «یاایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک…»(مائده، ۶٧) است. بجاست که بند آخر این ترکیب بند را بی هیچ کم و کاست نقل کنیم:
ای گزیده مرخدایت یا امیرالمؤمنین / خوانده نفسِ مصطفایت «یا امیرالمؤمنین»
سرکشان دهر را آورده سرها زیر پا / بازوی زور آزمایت یا امیرالمؤمنین
خازنان کان و دریا کیسه ها بر دوختند / روز بازار سخایت یا امیرالمؤمنین
بس که لعل اندر دل کان خاک بر سر می‌کشد / از دل دریا عطایت یا امیرالمؤمنین
از نسیم باد نوروزی نشاید یاد کرد / پیش خُلق جان‌فزایت یا امیرالمؤمنین
آنچه عیسی از نَفَس می‌کرد رمزی بود و بس / از لب معجزنمایت یا امیرالمؤمنین
با همه بالانشینی عقل کل نابرده راه / زیر شأن و روی رایت یا امیرالمؤمنین
گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر / گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین
آنچه تو شایسته‌ی آنی زِ روی عزّ و جاه / کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین
خاطر همچون منی شوریده خاطر چون کند / وصف قدر کبریایت یا امیرالمؤمنین؟
مدح اگر شایسته‌ی ذات تو، باید گفت وبس / کیست تا گوید ثنایت یا امیرالمؤمنین؟
ما همه از درگه لطفت گدایی می‌کنیم / وی همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین
فهم انسانی چه داند عزّت کار تو را / آفرینش برنتابد بار مقدار تو را


قرن نهم

١٣. ابن حسام خوسفی، محمّد بن حسام الدین (٧٨٣-٨٧۵ق):
در ضمن قصیده‌ای به مطلع:
شاهی که خسروان دو عالم گدای اوست
ماهی که آفتاب فروغ لقای اوست

برخی فضایل و مناقب حضرت امیر علیه السلام را می‌شمارد تا می‌رسد به آنجا که می‌گوید:
«یا ایّها الرّسول» خطاب محمّد است
لیک این خطاب، سوی محمّد، برای اوست

١۴. میر سید علی قاینی واعظ:
در چکامه‌ی بلندی به مطلع:
خاصگان عالم جان، دوش محضر کرده‌اند
خلوت دل را به نور خود منوّر کرده‌اند

همانند شاعری زبده، فضایل و مناقب مولا علیه السلام را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمی زبردست و حق‌طلب با مخالفان محاجّه می‌کند و می‌گوید:
و آن که می‌گویند ناکرده خلیفه، نقل کرد
از هوا ترکِ نص و قول پیمبر کرده‌اند
ای عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر
بعد از آن اندر سقیفه رأیِ دیگر کرده‌اند
بر وفاق رأی، تأخیر مقدّم کرده‌اند
برخلاف نصّ، تقدیم مؤخّر کرده‌اند
 

قرن دهم

١۵. بابا فغانی (م ٩٢۵ق):
قسم به خالق بی چون و صدر بدر انام
که بعد سیّد کونین، حیدر است امام
امام اوست به حکم خدا و قول رسول
که مستحقّ امامت بود به نصّ کلام
امام اوست که قایم بود به حجّت خویش
چراغ عاریت از دیگری نگیرد وام
امام اوست که داند رموز منطق طیر
نه آن که رهزن مردم شود به دانه و دام

روشن است که منظور باب فغانی از «نصّ کلام» و «حکم خدا و قول رسول» بیشتر غدیرخم است. او می‌گوید مولا علی علیه السلام امامی است که قایم به حجّت و نصّ و دلیل است و هیچ نیازی به بیعت مردم ندارد.
ناگفته نماند که بابا فغانی را در مدح امیر غدیر علیه السلام قصاید بسیاری است که قصیده‌ای به این مطلع شهرت فراوان دارد:
تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدف‌است
گوهر بحر سخن، مدحتِ شاه نجف است


١۶. مولانا نظام استرآبادی (م ٩٢١ق):
امیر صفدر غالب، علی ابوطالب
وصیّ احمد مرسل، ولیّ حیّ قدیر
خمیر مایه علمش نبودی ار بودی
هنوز نان فضیلت به خوانِ دهر، فطیر
شهنشها صفت ذات اشرف تو بُوَد
برون ز کنه الهی ز حیّز تقریر
شکستِ رونق دین شد، نه قیمت گهرت
چه اهل غدر شکستند عهد روز غدیر

تذییل و تکمیل
مرحوم قاضی نوراللّه شوشتری در مقدمه‌ی کتابش «مجالس المؤمنین» قطعه‌ای از یک غدیریّه را نقل می‌کند و به نام شاعرش اشارتی نمی‌کند. از آنجا که قاضی نوراللّه در سال 1019ق. به شهادت رسیده است این غدیریّه باید از آثار سده‌ی دهم، یازدهم یا پیش از آن باشد و جا دارد در اینجا نقل شود:
رو از برای سر خویش تاج زریّن ساز
ز خاک پای جوان‌مردِ «وال من والاه»
ز دل عداوت او دور دار تا نخوری
ز تیغ لفظ نبی زخمِ «عاد من عاداه»
گواه پاکی اصلت ولای شاهی دان
که بر کمال معالیش «هل اتی»ست گواه

قرن یازدهم

١٧. صائب تبریزی (١٠١۶-١٨۶ق):
قصیده ای را در تعمیر تربت پاک نجف و آوردن نهری از فرات به نجف به مطلع زیر سروده:
منّت خدای را که به توفیق کردگار
از ناف کعبه، چشمه‌ی زمزم شد آشکار

و در بیت بیست و یکم و بیست و دوم همین قصیده گوید:
زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور
بودند در شکنجه غم، تلخْ روزگار
آخر ز فیض ساقی کوثر، تمام شد
عید غدیر شد به مقیمان این دیار

صائب در قصیده‌ی دیگری که پیش از قصیده‌ی فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا علی علیه السلام گوید:
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر، نام امیرالمؤمنین

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

 :: محمد صحّتی سردرودی

٢. دقیقی طوسی، ابو منصور محمّد بن احمد (م ٣۴١ه):
کیوس وار بگیرد همی به چشم آلوس
 بسان فرّخ شهبا امیر روز غدیر

پر واضح است که مراد از «امیر روز غدیر» امیرمؤمنان علی علیه السلام است و تا آنجا که ما تفحّص کردیم می‌توان گفت که این بیت دقیقی، قدیمی‌ترین شعری است که با صراحت تمام از روز غدیر سخن گفته است.

قرن پنجم

٣. منوچهری دامغانی (م ۴٣٢ه):
آهنی در کف، چون مرد غدیرخم
به کَتِف باز فکنده سر هر دو کُم

در لغت نامه دهخدا، زیر مدخل «غدیرخم» به همین بیت از منوچهری استشهاد شده است و مصحّح دیوان، آقای دبیر سیاقی نیز نوشته است: «ظاهراً [!] مراد حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.»، با عنایت به بیت مورد بحث، یکی از پژوهش‌گران نوشته است: «ظاهراً نخستین شعری که در آن، نامِ غدیرخم آمده، از منوچهری دامغانی باشد». امّا چنان‌که پیش از این آوردیم معلوم شد که یک قرن پیش از منوچهری، دقیقی طوسی از «امیر روز غدیر» نام برده بود. دیگر این‌که منوچهری دامغانی یادکرد دیگری نیز از غدیرخم دارد و با بهره جستن از صنعت ایهام‌التناسب می‌گوید:
کس را خدای، بی هنری مرتبت نداد
بیهوده هیچ سیل نیاید سویِ غدیر
باشد همو بزرگ و چنو روزِ او بزرگ
باشد شقی حقیر و چنو روزِ او حقیر

۴. ناصر خسرو قبادیانی (٣٩۴-۴٨١ق):
شرف مرد به هنگام پدید آید از او
چون پدید آمد تشریف علی روز غدیر
بر سر خلق مر او را چو وصی کرد نبی
این، به اندوه در افتاد از او، آن به زحیر
حسد آمد همگان را ز چنان کار از او
برمیدند و رمیده شود از شیر، حمیر
او سزاید که وصی بود نبی را در خلق
که برادرش بُد و بِنْ عم و داماد و وزیر

و در ادامه می‌سراید:
ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی
که فلان بودت از یاران، دیرینه و پیر
شرف مرد به علم است، شرف نیست به سال
چه درآیی سخن یافه همی خیره بخیر؟
یافت احمد به چهل سال مکانی که نیافت
به نود سال براهیم، از آن عشر عشیر
علی آن یافت ز تشریف که در روز غدیر
شد چو خورشید درخشنده در آفاق، شهیر

و در جای دیگری گوید:
با خرد باش یک‌دل و همبر
چون نبی با علی به روز غدیر

و در قصیده‌ای به مطلع:
بنالم به تو ای علیم و قدیر
ز اهل خراسان صغیر و کبیر

می گوید:
بیاویزد آن کس به غدر خدای
که بگریزد از عهد روز غدیر
چه گویی به محشر اگر پرسدت
از آن عهد محکم، شبر یا شبیر

و در چکامه‌ی بلندی گوید:
آگاه تو نیی که پیمبر که را سپرد
روز غدیرخم، به منبر، ولایتش
آن را سپرد کایزد مر دین و خلق را
اندر کتاب خویش بدو کرد اشارتش
آن را که چون چراغ بُدی پیش آفتاب
از کافران شجاعت، پیش شجاعتش
آن را که در رکوع، غنی کرد بی‌سؤال
درویش را به پیش پیمبر، سخاوتش
آن را که کس به جای پیمبر جز او نخفت
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش

و ضمن چکامه‌ای دیگر چنین گوید:
آن که معروف به او شد به جهان روز غدیر
وز خداوند ظفر خواست پیمبر به دعاش
هر خردمند بداند که بدین وصف علی‌ست
چو رسید این همه اوصاف به گوش شنواش

و نیز همو گوید:
ندانم جز این عیب مر خویشتن را
که بر عهد معروف روز غدیرم

۵. ابوالمفاخر رازی (م ۵١١ق):
بال مرصع بسوخت مرغ ملمع بدن
اشگ زلیخا بریخت یوسف گل پیرهن

این بیت مطلع قصیده‌ی پرآوازه‌ای است که رازی در مدح حضرت امام رضا علیه السلام سروده که شاعرانِ پس از او به استقبال آن رفته‌اند، ابوالمفاخر رازی در ضمن آن گوید:
کرده زِخارا خمیر همچو امیر غدیر
از کف پیر فطیر، پشت تنور دمن

 
قرن ششم

۶. سوزنی سمرقندی، شمس‌الدین محمّد (م ۵۶٩ق):
نگر که دست که بگرفت مصطفی به غدیر
که را امام هُدی خواند و فخر و زین و همام
مرا امام هم از جایگه وصیّ ِ خداست
ز جایگاه نبی، مر ترا امام، کدام؟

شاعر پس از آن که مولای پارسایان را به عدل و انصاف و اخلاص و ایمانِ ممتاز می‌ستاید باز تأکید می‌کند که:

امام آن که خدای بزرگ روز غدیر
به فضل کرد به نزدیک مصطفی پیغام

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

:: محمد صحّتی سردرودی

پس از مولوی می‌رسیم به شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی (م ۶٩٠ق) و می‌بینم که وی نیز کسی از اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله را مانند علی علیه السلام نستوده است:
جوان‌مرد اگر راست خواهی ولی است
کرم‌پیشه‌ی شاه مردان علی است

سعدی در این بیت از امیرمؤمنان علیه السلام با نام «ولی» یاد می‌کند. او در ضمن قصیده‌ای حضرتش را «سردار اتقیا»، «معصوم مرتضی» و… می‌نامد:
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبّار در مناقب او گفته: «هل أتی…»
دیباچهّ‌ی مروّت وسلطان معرفت
لشکرکش فتوّت و سردار اتقیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

مرحوم قاضی نور اللّه شوشتری از کتاب «خلاصة المناقب» مولانا نورالدین جعفر بدخشی قصیده‌ای از قصاید سعدی را نقل می‌کند که در ضمن آن سعدی گوید:
به آن روزی که وحی آمد نبی را
که از پالان اشتر ساخت منبر
که بعد از مصطفی در کلّ عالم
نَبُدْ فاضل‌تر و به‌تر ز حیدر
پس از احمد امام حق علی دان
که بود او نفس معصوم مطهّر

پس از سعدی به شاعر عارف،حافظ شیرازی (م ٧٩٢ق) می‌رسیم و می‌بینیم که لسان‌الغیب نیز همین نوا را می‌نوازد و می‌گوید:
مردی ز کننده‌ی درِ خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه‌ی قنبر پرس
گر تشنه‌ی فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه‌ی آن ز ساقی کوثر پرس

و در غزلی که زبان زد خاص و عام است چنین گوید:
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش
پیوسته در حمایت لطف إله باش
از خارجی هزار به یک جو نمی‌خرند
گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش …
آن را که دوستی علی نیست کافر است
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
امروز زنده‌ام به ولای تو یا علی
فردا به روح پاک امامان گواه باش

و در قصیده‌ی نخست که دیباچه‌ی دیوان نیز به حساب می‌آید چنین گوید:
…نوشته بر در فردوس کاتبان قضا
نبی رسول و ولی‌عهد حیدر کرّار
امام جنّی و انسی علی بود که علی
ز کلّ خلق فزون است از صغار و کبار
علی امام و علی ایمن و علی ایمان
علی امین و علی سرور و علی سردار…
علی ز بعد محمّد زِ هر که هست بِه است
اگر تو مؤمن پاکی بکن بر این اقرار…
به حقّ دین محمّد به خون پاک حسین
به حقّ مردم نیک از مهاجر و انصار
که نیست دین هدی را به قول پاک رسول
امام، غیر علی بعدِ احمد مختار

این رباعی معروف نیز زینت بخش دیوان حافظ است:
قسّام بهشت و دوزخ آن عقده‌گشای
ما را نگذارد که در آییم ز پای
تا کی بود این گرگ‌ربایی، بنمای
سرپنجه‌ی دشمن‌افکن ای شیر خدای

حافظ شیرازی در این اشعار به پیروی از احادیث معتبر و روایت‌های متواتر، امام علی علیه السلام را «ساقی کوثر»، «کننده‌ی در خیبر»، «سرچشمه فیض حق»، «ولیِّ عهدِ رسول»، «امامِ انس و جنّ»، «پس از محمّد صلّی الله علیه و آله از همه برتر و افضل»، «قسّام بهشت و دوزخ»، «شیر خدا» و بالاخره، «به قول پاک رسول صلّی الله علیه و آله تنها امام اسلام پس از احمدِ مختار» می‌داند.
اینک که با اشعار لسان الغیب شیرازی گل‌گشت دل‌نوازمان در دیوان‌های چهار شاعر بزرگ (ارکان اربعه‌ی شعر فارسی) به پایان رسید، بر می‌گردیم و غدیر خم را در آثار شاعران دیگر پی می‌گیریم. در این نوشته از سده‌ی چهارم هجری آغاز می‌کنیم و قرن به قرن تا سده‌ی چهاردهم پیش می‌رویم و زیر نام هر شاعر، اشعاری از او نقل می‌کنیم و محل شاهد را نیز می‌آوریم و در صورت لزوم توضیحی مختصر را نیز اضافه می‌کنیم.

قرن چهارم

١. کسایی مروزی، ابوالحسن مجد الدین (متولّد ٣۴١ق):
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال، که بوده است و که باشد
جز شیر خداوندِ جهان، حیدر کرّار؟
این دین هُدی را به مثَل دایره‌ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر، خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری که دهد سیل به گل‌زار

حکیم کسایی که تخلّص شاعرانه‌اش را از حدیث کساء برگرفته است در مدح مولا علی علیه السلام قصیده بلندی دارد که با این بیت شروع می‌شود:
فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین
فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاک‌دین
فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل‌تر اوست
فضل آن رکن مسلمانی، امام المتّقین

و در ادامه می‌گوید:
ای نواصب، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال
آیت «قُربی» نگه کن و آنِ «اصحاب الیمین»
«قل تعالوا ندع» بر خوان، ور ندانی گوش دار
لعنت یزدان ببین از «نبتهل» تا «کاذبین»
«لافتی الاّ علی» برخوان و تفسیرش بدان
یا که گفت و یا که داند گفت جز روح‌الامین؟
آن نبی، وز انبیا کس نی به علم او را نظیر
وین ولی، وز اولیا کس نی به فضل او را قرین
آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع
وین امام امّت آمد وز همه امّت گزین

کسایی مروزی، ممدوح و برگزیده‌ی خدا و رسولش را با تصریح به آیه‌ی «مودّتِ قربی» و آیه‌ی «مباهله» و سوره‌ی «هل أتی» می‌ستاید و آن حضرت را «رکن مسلمانی»، «ولیِّ بی مانند» و «سرّ ذوالجلال» می‌داند و «امیرالمؤمنین»، «امام المتّقین»، «امام امّت»، «برگزیده‌ی امّت» توصیف می‌کند و با صراحت می‌گوید که پیامبر صلّی الله علیه و آله او را ثنا کرد و ستود و همه‌ی کارها را به او سپرد.

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

:: محمد صحّتی سردرودی

اگر حضرت خضر آب حیات نوشید و ماندگار ماند، ادبیات و فرهنگ مسلمانان نیز در سایه‌سار قرآن مجید و به راهنمایی خدا و رسولش از آب غدیر خم سیراب گشت و جاودانه شد. تو گویی نام و یاد مولای پارسایان علی علیه السلام آب حیات دل‌هاست که دیوان‌ها را چنین دلربا ساخته و آثار ادبی و هنری را از آفت فنا و فراموشی پاک پرداخته است.
و اینک مدح مولا، زینت بخش دل‌ها و دفترهاست. کمتر شاعری می‌توان یافت که دست کم جرعه‌ای از خم غدیر ننوشیده، جان تشنه‌اش حلاوت حلالِ عشق علوی این شراب طهور را نچشیده باشد. نه تنها شعرای بزرگ عرب از حسان بن ثابت و کمیت اسدی و دعبل خزاعی گرفته تا سید حیدر حلّی و بولس السلامه و ازری کبیر، که شاعران حق‌جو و حقیقت‌گو هم از هر نژاد و زبان به اصالت این برکه‌ی با برکت و به زلالی این چشمه‌ی جوشان شهادت داده‌اند. در این میان شاعران پارسی‌گوی نیز به حقّانیّت غدیرخم گواهی داده و گاه با سرودن چکامه‌های فاخر و بلند، و غدیریّه‌های غرّا و رسا، گوی سبقت از همگنان ربوده‌اند؛ چرا که ایرانیان مسلمان را از همان نخست به علی و آل پاکش گرایشی دیگر و برتر، ارادتی فزون‌تر و به‌تر بود و شاعران بزرگ و بیدار هم که همیشه زبان گویای ملّت و مردم بوده‌اند مردمان مسلمان را به همین گرایش سفارش می‌کردند چنان که «معروفی بلخی» از سرآمد شعرای ایران رودکی سمرقندی چنین حکایت کرده است:
از رودکی شنیدم استاد شاعران
کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

وچنان است که بهار، ملک الشعرای خراسان گفته است:
گرچه عرب زد چو حرامی به ما
داد یکی دین گرامی به ما
گرچه زِ جور خلفا سوختیم
زآل علی معرفت آموختیم

گفتنی است که پیش‌ترها دانشمند خبیر علاّمه امینی غدیریّه‌های بسیاری را، که از همان روز نخست در محضر پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله خوانده می شده و قرن به قرن در طول تاریخ اسلام توسط دانشمندان و شاعرانِ به‌نام به زبان عربی سروده شده بود، از لابه لای متون و منابع بیرون کشیده و در اثر سترگ خود «الغدیر» منتشر ساخته بود. پس از او نیز شاگردان و تربیت یافتگان در مکتب پربارش در تکمیل و تداوم آن کوشیده‌اند که نتایج برخی از آن کوشش‌ها هم اکنون انتشار یافته و بعضی دیگر نیز در دست اقدام و انتشار است. به همین دلیل نیازی نیست در این مقاله به غدیریّه‌های عربی پرداخته شود؛ گستره این کار بسیار بیشتر از آن است که در این مجال اندک بگنجد، زیرا صدها قصیده‌ی بلند به ویژه پس از انتشار «الغدیر» توسط ارادت‌مندان ساحت قدس علوی سروده شده و انتشار یافته است، تا آنجا که می‌توان گفت کمتر دانشمند و شاعری را می‌توان یافت که قصیده یا قصایدی در توصیف و یادکرد غدیر نسروده باشد؛ حتی آنان که هیچ‌گاه به شاعری شناخته نشده بودند و کسی از آنان بیت شعری نشنیده بود، غدیریه‌هایی سروده‌اند؛ شاعرانی که در میان‌شان از مرجع تقلید و فقیه و حکیم و عارف گرفته تا خطیب و ادیب و نویسنده و شاعران پرآوازه هم دیده می‌شود و گردآوری این همه خود گروهی از ادیبان و شاعران را می‌طلبد تا کاری را همانند و هم‌سان «الغدیر» پی ریزند.
بجاست که همین کار با همان ترتیب «الغدیر» درباره غدیریّه‌هایی که به زبان‌های دیگر غیر از عربی، به ویژه فارسی سامان داده شود. با اینکه بسیاری از متون و دیوان‌های پیشینیان به صورت کامل در دسترس نیست و از گزند روزگاران در امان نمانده و بسیاری دیگر نیز هم‌چنان به صورت نسخه‌های خطّی در کتابخانه‌های جهان خاک می‌خورند، باز مشکل می‌توان دیوانی را یافت که از نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام و مدح مولای غدیرخم محروم مانده باشد.
برای اثبات این سخن کافی است تا گل‌گشتی در آثار چهار شاعر بزرگ ایران یعنی فردوسی، سعدی، مولوی و حافظ داشته باشیم. حماسه‌سرای بزرگ باستان حکیم ابوالقاسم فردوسی (م ۴١١ق) گوید:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که من شهر علمم، علیّ‌ام در است
درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهی دهم کاین سخن را ز اوست
تو گویی دو گوشم به آواز اوست
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و وصی گیر جای
منم بنده‌‌ی اهل بیت نبی
ستاینده‌ی خاکِ پای وصی
خود آن روز نامم به گیتی مباد
که من نام حیدر نیارم به یاد
بر این زادم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پیِ حیدرم

حکیم طوس، چنان که از ابیات بالا نیز پیداست، هرگاه از امام علی علیه السلام یاد می‌کند بیش از هر وصف دیگر به «وصایت» تکیه می‌کند و همیشه با تأکید صریح، حضرتش را «وصیّ» می‌نامد که همین خود می‌تواند حاکی از اعتقادی باشد که فردوسی بی‌گمان به حقانیّت غدیر داشت.
از فردوسی که بگذریم به ترتیب تاریخی می‌رسیم به جلال الدین محمّد مولوی (م ۶٧٠ق) که در دیوان شمس تبریزی خویش گوید:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود علی بود…
آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس
در خوان جهان پنجه نیالود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن عارف سجّاد که خاک درش از قدر
از کنگره‌ی عرش برافزود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام
تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
بر کَند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین در همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

ملای رومی در این غزل، مولا علی علیه السلام را مانند شاعری شیعی با اوصاف و امتیازهایی چون «ولی»، «وصی» و «معصوم به نصّ قرآن» می‌ستاید. او در ضمن رباعیات خود چنین می‌گوید:
رومی، نشد از سرّ علی کس آگاه
زیرا که نشد کس آگه از سرّ إله
یک ممکن و این همه صفات واجب
لاحول ولا قوّة الاّ باللّه

مولوی در دفتر اوّل از مثنوی معنوی گوید:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی

در ادامه‌ی همین مثنوی گوید:
در شجاعت شیر ربّانی‌ستی
در مروّت خود که داند کیستی…
ای علی که جمله عقل و دیده‌ای
شمّه‌ای واگو از آن چه دیده‌ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
باز گو دانم که این اسرار هوست
زآن‌که بی شمشیر کشتن کار اوست…
بازگو ای بازِ عرش خوش‌شکار
تا چه دیدی این زمان از کردگار؟
چشم تو ادراک غیب آموخته
چشم‌های حاضران را دوخته…
راز بگشا ای علی مرتضی
ای پس از سوءالقضا حسن‌القضا…
چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفواً احد

در دفتر ششم مثنوی نیز به تفسیر حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» می‌پردازد و می‌گوید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن علی مولا نهاد
گفت هر کس را منم مولا و دوست
ابن عمّ من علی مولای اوست
کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیّت ز پایت بر کَند
چون به آزادی نبوّت هادی است
مؤمنان را ز انبیا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-٧]

:: سیّد حمیدرضا برقعی

مولای ما نمونه‌ی دیگر نداشته‌است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته‌است

وقت طواف دور حرم فکر می‌کنم
این خانه بی‌دلیل ترک برنداشته‌است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه‌ای برای پیمبر نداشته‌است

سوگند می‌خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته‌است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته‌است

یا غیر «لافتی» صفتی در خورش نبود
یا جبرِییل واژه‌ی بهتر نداشته‌است

چون روز روشن است که در جهل گم‌شده است
هر کس که ختم «نادعلی» برنداشته‌است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته‌است

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-۶]

:: سیّد محمدجواد شرافت

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه‌ای آیینه‌ای سرتا به پا نور

آیینه‌ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه‌ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدّوس»، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»، «نبأ»، «یوسف»، «قیامت»، «هل أتی»، «نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه‌ی خورشید رفتی
فریاد می‌زد آسمان: «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما، وصل شما، نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور 

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ