[غدیریه-۵]

:: سیّد حمیدرضا برقعی

مصرع ناقص من کاش که کامل می‌شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می‌شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آن‌گونه که می‌خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می‌دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه‌ی عالم و آدم به تو می‌اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می‌اندیشد
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه‌ی «بسم الله» است
کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر سینه‌ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه‌ی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟»
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی‌ست
کهکشان‌ها نخی از وصله‌ی نعلین علی‌ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می‌گوید
می‌رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط
نه فقط دست زمین از تو تو را می‌خواهد
سالیانی‌ست که معراج خدا می خواهد-
-زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه‌ای جای یتیمان عرب بنشیند
دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی
وای اگر تیغ دو دم را به کمر می‌بستی
وای اگر پارچه‌ی زرد به سر می‌بستی
در هوا تیغ دو دم  نعره‌ی هو هو می‌زد
نعره‌ی حیدری «أینَ تَفروا؟» می‌زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی‌ست
کهکشان‌ها نخی از وصله‌ی نعلین علی‌ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می‌گوید

ارسال در تاريخ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-۴]

:: رضا جعفری

جلوه‌گران عشق که خونم حلال‌شان
پیغمبر و على که نبینم ملال‌شان

دریاى علم حق به تموّج رسید و پس
بر ساحل غدیر خم افتاد فال‌شان

تا بر فراز منبر عالم قدم زنند
صدها فرشته فرش نمودند بال‌شان

دست خدا ز دست نبى قد کشیده است
هریک رسیده‏اند به اوج کمال‌شان

کوزه‌گران عالم عشق‌اند این دو دست
چیزى نمى‏شود که بسوزد سفال‌شان

عالم در این کتاب ز یک نقطه کمتر است
سر بسته گفته‏ام به تو مقدار مال‌شان

نعلین‌شان ز خاک طبیعت منزّه است
خورشید و ماه، میوه‌ی خام خیال‌شان

این‌جا مجال زمزمه‏هاى بلال نیست
زیباترین مؤذن هستی‏ست خال‌شان

قبل از شروع خلقت این خلق بوده‏اند
یعنى که از خداى بپرسید سال‌شان

دنیا نبود ظرف ظهور على و آل
تاک‌اند و این پیاله نباشد مجال‌شان

ارسال در تاريخ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-٣]

:: محمدرضا آقاسی

یکی گوید سراپا عیب دارم / یکی گوید زبان از غیب دارم
نمی‌دانم که هستم، هرچه هستم / قلم چون تیغ می‌رقصد به دستم
نه دعبـل نه فرزدق نه کمیتم / ولیکن خاک پای اهل‌بیتم
الا ساقی مستان ولایت! / بهار بی‌زمستان ولایت!
از آن جامی که دادی کربلا را / بنوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی / که از آهم بسوزد ملک هستی
هزاران راز را در من نهفتی / ولی در گوش من این‌گونه گفتی
«زاحمد تا احد یک میم فرق است / جهانی اندر این یک میم غرق است»
یقینا میم احمد میم مستی‌ست / که سرمست ازجمالش چشم هستی‌ست
زاحمد هر دو عالم آبرو یافت / دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود؟ خدا را آیه‌ای محکم کجا بود؟
چه می‌پرسند کاین احمد کدام است؟ / که ذکرش لذت شُرب مدام است
همان احمد که آوازش بهار است / دلیل خلقت لیل و نهار است
همان احمد که فرزند خلیل است / قیام بت‌شکن‌ها را دلیل است
همان احمد که ستارالعیوب است / دلیل راه و علّام‌الغیوب است
همان احمد که جامش جام وحی است / به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیاء شد / جناب «کنت کنزاً مخفیاً» شد
همان اوّل که اینجا آخر آمد / همان باطن که برما ظاهر آمد
همان احمد که سرمستان سرمد / بخوانندش ابوالقاسم محمّد
محمد میم و حاء و میم و دال است / تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمةٌ للعالمین است / شرافت بخش صد روح‌الامین است
محمد پاک و شفاف و زلال است / که مرآت جمال ذوالجلال است
محمد تا نبوت را برانگیخت / ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده‌ی غیب و شهود است / کلید مخزن سرّ وجود است
محمد با علی روز اخوت / ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آیینه‌دار است / نخستین جلوه‌اش در ذوالفقار است
به جز دست علی مشکل‌گشا کیست؟ / کلید «کنت کنزاً مخفیاً» کیست؟
کسی دیگر توانایی ندارد / که زخم شیعه را مرهم گذارد
غدیر ای باده‌گردان ولایت! / رسولان الهی مبتلایت
ندا آمد ز محراب سماوات / به گوش گوشه‌گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد / ردای سبز بعثت را نپوشد
تمام انبیا ساغر گرفتند / شراب از ساقی کوثر گرفتند
علی! ساقی رندان بلاکش! / بده جامی که می‌سوزم در آتش
مرا آیینه‌ی صدق و صفا کن / تجلّی‌گاه نور مصطفی کن

ارسال در تاريخ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-٢]

:: رضا جعفری

این صدای گرد و خاک بال کیست؟ / این تلاطم‌های موج یال کیست؟
اولین بار است می‌خواند سرود! / آخرین بار است می‌آید فرود
آمد و شوقی شد و در سینه ریخت / بر سرم بارانی از آیینه ریخت
بند تسبیحم برایش دانه شد / مسجد قلبم کبوترخانه شد
آیه‌ای آورده سنگین و ثـقیل / زیر این آیه تلف شد جبرئیل
آیه‌ای از حضرت قدوس خم / شیعیان «الیوم أکملت لکم»

آیه‌ای آورد و خود پرواز کرد / باب عشق و عاشقی را باز کرد
آیه‌اش ظرفیت سی جزء بود / وه که هم اعجاز وهم ایجاز کرد
می‌شود با گفتن یک واژه‌اش / یک‌صد و ده مرتبه اعجاز کرد
می‌شود با خواندنش جبریل شد / سینه‌ی هفت آسمان را باز کرد
گفت باید از همین ساعت به بعد / روز را با «یاعلی» آغاز کرد
گفت و گفت و گفت از حمد خدا / با عبارات و اشاراتی رسا

گفت حمد آن که باران آفرید / از کویر و ابرها نان آفرید
استجابت را شبیه آب کرد / آه را از پشت طوفان آفرید
شیعه‌ی خورشید، یعنی ذره را / آفرید اما فراوان آفرید
از نکاح اسم رحمن و رحیم / طفل اقیانوس امکان آفرید
بعد از آن که شانه‌ای بر باد داد / حال دریا را پریشان آفرید
خودنمایی کرد بر جن و ملک / حیدری از جنس انسان آفرید

سایه را دنباله‌ی خورشید کرد / نور را بر ذره‌ها تأکید کرد
گفت زین پس هر کسی دارد نیاز / سوی حیدر پهن سازد جانماز
هر که را من قبله بودم تا به حال / کعبه‌اش باشد علی، تمّ المقال
این که دستم منبر دستش شده / این که جبرائیل هم مستش شده
روی این آیینه حق تابیده است / عکس تجریدی خود را دیده است
حرف حق را می زند آیینه‌وش / با لب شمشیر تیز و مخلصش
دست‌هایش بوی خیبر می‌دهد / خستگی را از همه پر می‌د‌هد

منبری از خطبه‌های ناب خواند / در غدیر اسم علی را آب خواند
السلام ای آب دریای صمد / ای زلال «قل هو الله أحد»
ای که می‌گردی شبیه انبیا  / بر هدایت‌کردن قومت بیا
ای رسول مردم آیینه‌ها / بعثت غارت، حرای سینه‌ها
ای به بالای جهاز اشتران / شأن تو بالاست، در بالا بمان
از تو می‌ریزد صفات کبریا / ذات تو ممسوس ذات کبریا
نردبان وصف تو بی‌انتها / پله‌ی این نردبان سوی خدا
چون تکلم می‌کنی موسائی‌ام / تا که خلقم می‌کنی عیسایی‌ام
جفت دردم، کشتی نوحت کجاست؟ / جسم سردم، گرمی روحت کجاست؟
ای مسیح دردهای لاعلاج / ما همه دردیم، ظرف احتیاج
ما همه زخم یتیم کوچکیم / کن مدارا با همه، ما کودکیم
ما نسیم ذکر تقدیس توایم / حاجیان فصل تندیس توایم
کوچه را می‌گردی و طی می‌کنی / کوزه را ظرفیت می می‌کنی
روی دوشت کیسه‌ی خرما و نان / می‌روی در کوچه‌ها دامن‌کشان
کیسه نه دل می‌بری بر روی دوش / شیعه هستم شیعه‌ی خرمافروش
ای سفیدی ای کبودی ای بنفش / ای به چشم پای سلمان، جای کفش
ای به هر گام تو صدها التماس / کیسه بر دوش سحر ای ناشناس
ما همه مدیون شمشیر توایم / تشنه‌ی نان جو و شیر توایم
بیعت گیجیم ما را راه بر / با خودت تا اشتهای چاه بر

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[غدیریه-١]

|| لِأُمّ عَمْرو باللِّوَى مَرْبَعٌ

:: السیّد الحمیری

لِأُمِّ عَمْرٍو بِاللِّوَى مَرْبَعٌ / طَامِسَةٌ أَعْلَامُهُ بَلْقَعٌ‏
تَرُوحُ عَنْهُ الطَّیْرُ وَحْشِیَّةً / وَ الْأُسْدُ مِنْ خِیفَتِهِ تَفْزَعُ‏
بِرَسْمِ دَارٍ مَا بِهَا مُونِسٌ  / إِلَّا صِلَالٌ فِی الثَّرَى وُقَّعٌ‏
رَقْشٌ یَخَافُ الْمَوْتُ نَفَثَاتِهَا  / وَ السَّمُّ فِی أَنْیَابِهَا مُنْقَعٌ‏
لَمَّا وَقَفْنَ الْعِیسُ فِی رَسْمِهَا / وَ الْعَیْنُ مِنْ عِرْفَانِهِ تَدْمَعُ‏
ذَکَرْتُ مَنْ قَدْ کُنْتُ أَلْهُو بِهِ  / فَبِتُّ وَ الْقَلْبُ شَجًا مُوجَعٌ‏
کَأَنَّ بِالنَّارِ لِمَا شَفَّنِی  / مِنْ حُبٍّ أَرْوَى کَبِدِی تَلْذَعُ‏
عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ أَتَوْا أَحْمَداً / بِخُطَّةٍ لَیْسَ لَهَا مَوْضِعٌ‏
قَالُوا لَهُ لَوْ شِئْتَ أَعْلَمْتَنَا / إِلَى مَنِ الْغَایَةُ وَ الْمَفْزَعُ‏
إِذَا تُوُفِّیتَ وَ فَارَقْتَنَا / وَ فِیهِمْ فِی الْمُلْکِ مَنْ یَطْمَعُ‏
فَقَالَ لَوْ أَعْلَمْتُکُمْ مَفْزَعاً  / کُنْتُمْ عَسَیْتُمْ فِیهِ أَنْ تَصْنَعُوا
صَنِیعَ أَهْلِ الْعِجْلِ إِذْ فَارَقُوا / هَارُونَ فَالتَّرْکُ لَهُ أَوْدَعُ‏
وَ فِی الَّذِی قَالَ بَیَانٌ لِمَنْ / کَانَ إِذَا یَعْقِلُ أَوْ یَسْمَعُ‏
ثُمَّ أَتَتْهُ بَعْدَ ذَا عَزْمَةٌ / مِنْ رَبِّهِ لَیْسَ لَهَا مَدْفَعٌ‏
أَبْلِغْ وَ إِلَّا لَمْ تَکُنْ مُبْلِغاً  / وَ اللَّهُ مِنْهُمْ عَاصِمٌ یَمْنَعُ‏
فَعِنْدَهَا قَامَ النَّبِیُّ الَّذِی / کَانَ بِمَا یَأْمُرُهُ یَصْدَعُ‏
یَخْطُبُ مَأْمُوراً وَ فِی کَفِّهِ/ کَفُّ عَلِیٍّ ظَاهِراً تَلْمَعُ‏
رَافِعُهَا أَکْرِمْ بِکَفِّ الَّذِی / یَرْفَعُ وَ الْکَفِّ الَّذِی یُرْفَعُ‏
یَقُولُ وَ الْأَمْلَاکُ مِنْ حَوْلِهِ / وَ اللَّهُ فِیهِمْ شَاهِدٌ یَسْمَعُ‏
مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا لَهُ / مَوْلًى فَلَمْ یَرْضَوْا وَ لَمْ یَقْنَعُوا
فَاتَّهَمُوهُ وَ حَنَّتْ مِنْهُمْ / عَلَى خِلَافِ الصَّادِقِ الْأَضْلَعُ‏
وَ ضَلَّ قَوْمٌ غَاظَهُمْ فِعْلُهُ / کَأَنَّمَا آنَافُهُمْ تُجْدَعُ‏
حَتَّى إِذَا وَارَوْهُ فِی قَبْرِهِ / وَ انْصَرَفُوا عَنْ دَفْنِهِ ضَیَّعُوا
مَا قَالَ بِالْأَمْسِ وَ أَوْصَى بِهِ / وَ اشْتَرَوُا الضُّرَّ بِمَا یَنْفَعُ‏
وَ قَطَّعُوا أَرْحَامَهُ بَعْدَهُ / فَسَوْفَ یُجْزَوْنَ بِمَا قَطَّعُوا
وَ أَزْمَعُوا غَدْراً بِمَوْلَاهُمُ / تَبّاً لِمَا کَانَ بِهِ أَزْمَعُوا
لَا هُمْ عَلَیْهِ یَرِدُوا حَوْضَهُ/ غَداً وَ لَا هُوَ فِیهِمُ یَشْفَعُ‏
حَوْضٌ لَهُ مَا بَیْنَ صَنْعَا إِلَى / أَیْلَةَ وَ الْعَرْضُ بِهِ أَوْسَعُ‏
یُنْصَبُ فِیهِ عَلَمٌ لَلْهُدَى / وَ الْحَوْضُ مِنْ مَاءٍ لَهُ مُتْرَعٌ‏
یَفِیضُ مِنْ رَحْمَتِهِ کَوْثَرٌ / أَبْیَضُ کَالْفِضَّةِ أَوْ أَنْصَعُ‏
حَصَاهُ یَاقُوتٌ وَ مَرْجَانَةٌ / وَ لُؤْلُؤٌ لَمْ تَجْنِهِ إِصْبَعُ‏
بَطْحَاؤُهُ مِسْکٌ وَ حَافَاتُهُ / یَهْتَزُّ مِنْهَا مُونِقٌ مَرْبَعٌ‏
أَخْضَرُ مَا دُونَ الْوَرَى نَاضِرٌ / وَ فَاقِعٌ أَصْفَرُ أَوْ أَنْصَعُ‏
فِیهِ أَبَارِیقُ وَ قِدْحَانُهُ / یَذُبُّ عَنْهَا الرَّجُلُ الْأَصْلَعُ‏
یُذَبُّ عَنْهَا ابْنُ أَبِی طَالِبٍ / ذَبَّاً کَجَرْبَا إِبِلٍ شُرَّعٌ‏
وَ الْعِطْرُ وَ الرَّیْحَانُ أَنْوَاعُهُ / زَاکٍ وَ قَدْ هَبَّتْ بِهِ زَعْزَعُ‏
رِیحٍ مِنَ الْجَنَّةِ مَأْمُورَةٌ / ذَاهِبَةٌ لَیْسَ لَهَا مَرْجِعٌ‏
إِذَا دَنَوْا مِنْهُ لِکَیْ یَشْرَبُوا / قِیلَ لَهُمْ تَبّاً لَکُمْ فَارْجِعُوا
دُونَکُمْ فَالْتَمِسُوا مَنْهَلًا / یُرْوِیکُمْ أَوْ مَطْعَماً یُشْبِعُ‏
هَذَا لِمَنْ وَالَى بَنِی أَحْمَدَ / وَ لَمْ یَکُنْ غَیْرُهُمْ یَتْبَعُ‏
فَالْفَوْزُ لِلشَّارِبِ مِنْ حَوْضِهِ / وَ الْوَیْلُ وَ الذُّلُّ لِمَنْ یَمْنَعُ‏
وَ النَّاسُ یَوْمَ الْحَشْرِ رَایَاتُهُمْ / خَمْسٌ فَمِنْهَا هَالِکٌ أَرْبَعُ‏
فَرَایَةُ الْعِجْلِ وَ فِرْعَوْنُهَا / وَ سَامِرِیُّ الْأُمَّةِ الْمُشْنَعُ‏
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا أَدْلَمٌ / عَبْدٌ لَئِیمٌ لُکَعٌ أَکْوَعُ‏
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا حَبْتَرٌ / لِلزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ قَدْ أَبْدَعُوا
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا نَعْثَلٌ / لَا بَرَّدَ اللَّهُ لَهُ مَضْجَعٌ‏
أَرْبَعَةٌ فِی سَقَرَ أُودِعُوا / لَیْسَ لَهَا مِنْ قَعْرِهَا مَطْلَعٌ‏
وَ رَایَةٌ یَقْدُمُهَا حَیْدَرٌ / وَ وَجْهُهُ کَالشَّمْسِ إِذْ تَطْلُعُ‏
غَداً یُلَاقِی الْمُصْطَفَى حَیْدَرٌ / وَ رَایَةُ الْحَمْدِ لَهُ تُرْفَعُ‏
مَوْلًى لَهُ الْجَنَّةُ مَأْمُورَةٌ / وَ النَّارُ مِنْ إِجْلَالِهِ تَفْزَعُ‏
إِمَامُ صِدْقٍ وَ لَهُ شِیعَةٌ / یُرْوَوْا مِنَ الْحَوْضِ وَ لَمْ یُمْنَعُوا
بِذَاکَ جَاءَ الْوَحْیُ مِنْ رَبِّنَا / یَا شِیعَةَ الْحَقِّ فَلَا تَجْزَعُوا
الْحِمْیَرِیُّ مَادِحُکُمْ لَمْ یَزَلْ / وَ لَوْ یُقْطَعُ إِصْبَعٌ إِصْبَعٌ‏
وَ بَعْدَهَا صَلُّوا عَلَى الْمُصْطَفَى / وَ صِنْوِهِ حَیْدَرَةَ الْأَصْلَع‏(١)


:: ترجمه‌ی منظوم علامه حسن‌زاده‌ی آملی
 
در لوی بُد یار ما را خانه‌ای / خانه رفت از بین و شد ویرانه‌ای
زان فضای جان‌فزای دل‌ربا / وحش اندر وحشت و مرغ هوا
یک نشانی زان دیار یار نیست / هم‌دمش جز عقرب جرار نیست
نیست یاری تا کزو دل خوش بود / غیر مارانی که آدم‌کش بود
آرمیدم چون در آن جای شگفت / آسمان دیده باریدن گرفت
یاد آن جانانه‌ام آمد به سر / آتش حسرت ز قلبم شعله‌ور
تا خیال یار دیرینم فتاد / آتشی در جان شیرینم فتاد
در شگفتم از گروهی در جهان / در حضور خاتم پیغمبران
کآمدندش در مکانی مشتهر / عده‌ای را حبّ شاهی بُد به سر
جمله گفتندش که ای خیرالأنام / بعد تو ما را که می‌باشد امام
مصطفی فرمود گر سازم عیان / کیست بعد از من امام انس و جان،
با رسول خویشتن کاری کنید / که به موسی کرد آن قوم پلید
ترک هارون وزیرش کرده‌اند / دست اندر دم گوساله زدند
«پوزه‌ها زیر دمش اسپوختند / خرمن هستیّ خود را سوختند»
این سخن از آن رسول پاک‌زاد / حجّتی گویاست بر اهل رشاد
بعد از آن بر آن رسول پاک‌بین / آمده دستور ربّ‌العالمین
احمدا! برگو به مردم این پیام / تا مر آنان را شود حجّت تمام
ور نگویی نیستی بر ما رسول / آن همه سعی تو کی باشد قبول؟
ترس گر باشد تو را از آن و این / من تو را باشم نگه‌دار و معین
پس ز جا برخاست آن دم مصطفی / تا کند امر خدا را برملا
بود اندر دست او دست علی / «افتخار هر نبی و هر ولی»
وه چه نیکو دست، دست مصطفی / وه چه نیکو دست شاه اولیا
در میان جمله‌ی افرشتگان / حق‌تعالی شاهد اندر آن میان
«گفت هر کس را منم مولا و دوست / إبن عمّ من علی مولای اوست»
اوست بعد از من امام انس و جان / نی فلان و نی فلان و نی فلان
می‌نشد خرسند کس از کار او / متّهم کردندش از گفتار او
لب گشودند از پی چون و چرا / چشم پوشیدند از خیرالوری
گمره آن قوم جهول بوالفضول / ناپسندش اوفتد قول رسول
در غضب هر یک ز خودبینیّ‌شان / گوییا ببریده شد بینیّ‌شان
قصد حیله کرده با مولای‌شان / ای دو صد لعنت بر آن شورای‌شان
تا که از تدفین او برگشته‌اند / جملگی از دین او برگشته‌اند
حرف دیروز پیمبر کز اله / آمده، کردند مر او را تباه
آن‌چه شد زان بی‌خرد نامردمان / سود دادند و گرفتندی زیان
قطع ارحامش نمودند از ستیز / حق جزای‌شان دهد در رستخیز
چون که فردا شد قیامت را قیام / آن همه لب‌تشنه و خشکیده کام
نی مر آنان را ز حوض او نصیب / نی شفاعت‌خواه‌شان باشد حبیب
وسعت آن حوض چون دریا بود / نی به قدر ایله تا صنعا بود
پرچمی در وی بود افراشته / آب اندر وی بود انباشته
نهر کوثر می‌شود جاری از آن / پرچم وی رهنمای مؤمنان
در سفیدی آمده به‌تر ز سیم / سنگ ریزه اندر او درّ یتیم
خرّم است و رنگ‌رنگ و مشک‌فام / بوی جنّت آید از وی در مشام
ظرف‌های آن بسی جالب بود / ساقی آن پور بوطالب بود
سوی او آیند تا نوشند از آن / بشنوند نفرین و ردّ بی‌امان
کای گروه اوفتاده در ضلال / مر شما را نیست این آب زلال
این برای احمد و یاران اوست / وآن‌که او را حبّ فرزندان اوست
رو به‌دست آرید دیگر آب‌خور / نیست این حوض از برای گاو و خر
هر که از آن حوض‌شان نوشیده است / جامه‌ی عزّت به خود پوشیده است
روز محشر پنج بیدق آشکار / زان همه یک بیدق‌استی رستگار
بیدق گوساله و فرعون او / بیدقی از سامری زشت‌خو
بیدق ادلم سیاه نابه‌کار / بیدقی از نعثل دور از شعار
این چهار و پیرو آیین‌شان / بین‌شان اندر هلاکت بی‌نشان
پنجمی را قائد او حیدر است / این نه از من از خدای اکبر است
«ای گروه شیعیان! شادی کنید / هم‌چو سرو و سوسن آزادی کند»
«حمیری» باشد ثناگوی شما / گرچه بند از بند او گردد جدا
بر نبی و حیدر داماد او / رحمت حق باد تا میعاد او
از «حسن» داری خبر ای کردگار / کو محب احمد است و هشت و چار
نی به تقلید است بل دارد یقین / رستگاری نیست اندر غیر این
در ازل شد با علی پیوند او / گر جدا سازند بند از بند او(٢)

پی‌نوشت:
١. بحارالأنوار، ج۴٧، صفحه ٣٣٠-٣٣٢ | ٢. دیوان اشعار استاد حسن حسن‌زاده آملی، صفحه ۴٨٠-۴٨۴

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

اول. من از دیار حبیبم(١)
پس از فترتی طولانی و بعد از خوابی عمیق، وبلاگ شعر آیینی دوباره بازگشت. از آن رفتن و این بازگشت نپرسید که "در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیم‌یم"(٢). این قدر هست که ما دل‌داده‌ی راه آیینه‌گی هستیم و دوست‌دار تمام آیینه‌ها. «زیتون» هویت هزاروچهارصدسال عاشقی و غربت است. هویتی که با خود نام‌هایی همچون حسّان‌ بن ثابت، فرزدق، کمیت اسدی، زرارة بن أعین، إسماعیل بن محمد حِمیَری، إبن سکّیت، دعبل خزاعی، سیدرضی و سیدمرتضی، شیخ بهایی، سید بحرالعلوم و هزاران هزار عالم عارف عاشق را به هم‌راه دارد. هویتی که دیروز در میان اختناق دشمنان و غاصبان حکومت ولی خدا، و امروز در لابه‌لای سیمان و آهن و پیچ‌‌ومهره‌های عالم بی‌روح مدرنیته، جلوه‌های اشراقی عالم قدس را فرامی‌خواند که "برخاک تشنه جرعه‌فشانی عبادت است" (٣). این وبلاگ حاصل دردی‌ست هزار و چهارصدساله. و بلکه دردی به وسعت تمام تاریخ بشری...

دوم. از خدا پنهان نمانده‌ست از شما پنهان مباد(۴)
«زیتون» خود را خدمت‌گزار شعر آیینی می‌داند و خاک‌پای‌بوس تمام شاعران آیینی. شاعر شعر آیینی «آیینه» است و آیینه‌گی البته کار هر شیشه‌ی زنگار گرفته نیست. هرکسی را به خلوت‌گاه انس آفتاب راه نمی‌دهند؛ و این است دلیل آنکه برای برخی، شعر، افقی بیش از خاک‌بازی با الفاظ و صنایع پیدا نمی‌کند. شاعران آیینی اما گوهرهای روح و ذهن و کلام خویش را جز به پای آنان که صدف پرورش این گوهرها بوده‌اند نمی‌ریزند. و شما بهتر از هرکسی می‌دانید که چه می‌گویم...
"با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی"(۵)
این وبلاگ به خواست خدا و به یاری شما می‌خواهد حلقه‌ی وصل بین جریان‌های مختلف شعر آیینی باشد. حلقه‌ی اتصال میان متقدمین و متأخرین. میان قدیمی‌ترها و جدیدی‌ترها.
واقعیت آن است که اگرچه محتوای شعر آیینی ثابت می‌باشد، اما زبان‌ شعر و قالب‌های شعری به فراخور زمانه تغییر کرده است و این تحولات –که البته ضروری و اجتناب‌ناپذیر می‌نماید- منشأ تفاوت‌ها و گاهی جدایی‌هایی میان سلیقه‌های شاعران آیینی بوده است. زیتون معتقد است که جوان‌ترهای شعر آیینی  امروز نیازمند بازخوانی پیشینه‌ی تاریخی خود هستند و می‌بایستی زانوی شاگردی در محضر بزرگ‌ترها بزنند؛ بزرگ‌ترها اما باید زبان شعر امروز را پذیرفته و سلیقه‌ی خود را به جسارت‌های ادبی جوان‌ترها عادت دهند. و هردو –‌جوان‌ها و بزرگترها- نیازمند گفت‌وگو و اتصال فکری هستند.
زیتون می‌خواهد بایسته‌های راه آیینه‌گی را بررسی و شاه‌کارهای این راه را بازخوانی نماید. زیتون می‌خواهد در این مسیر حرکت کند و البته به کمک‌های فکری دل‌سوزان شعر آیینی احتیاج دارد. درکنار نظرات وبلاگ، پست الکترونیک بهترین وسیله برای دریافت نظرات کارشناسانه‌ی دوستان زیتون می‌باشد. ضمن آن‌که علاقه‌مندان می‌توانند همکاری خود را در بخش نویسندگان وبلاگ استمرار بخشند. «زیتون» هویت جمعی تمامی اهالی شعر آیینی است و چشم به راه کمک آنان...

پی‌نوشت:
١و٢. حافظ | ٣. صائب | ۴. علیرضا قزوه | ۵. حافظ

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ