[نوروز در هوای انتظار]

:: قیصر امین‌پور

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ی ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

::سید حمیدرضا برقعی

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

::یوسف رحیمی

این روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است

باید بگویم گرچه معنا کردنش سخت است

لکنت گرفته پلک تو در بین آن کوچه

این راز سربسته ست افشا کردنش سخت است

چشمی که دست سنگی آن بی حیا بسته

مقداد می دانست که وا کردنش سخت است

دستی که بین کوچه ها از پا تو را انداخت

فهمید قدّ حیدری تا کردنش سخت است

حالا که داری خواهشی تابوت می خواهی؟

اسباب مرگ تو !؟ مهیّا کردنش سخت است

با غسل زیر پیرهن فکر علی بودی

زخم نود روزه تماشا کردنش سخت است

داغ کبود کوچه ها آنقدر روشن بود

فهمید دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است

ارسال در تاريخ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

::یاسر مسافر

آقا، بهار من زمستان است بی تو

صحرا و کوه و دشت بی جان است بی تو

عید بدون تو صفا دارد؟ ندارد

اصلا چرا این چهره خندان است بی تو

ای یوسف گم گشته ی دل در کجایی؟

چشمان بر در مانده گریان است بی تو

از خاک بازی خسته ام باور کن آقا

دنیا برایم مثل زندان است بی تو

کم کم جوانی رفت و حالا وقت پیری ست

این زندگی هم رو به پایان است بی تو

لیلی خبر دارد که مجنون در چه حال است ؟

مجنون کماکان در بیابان است بی تو

من مانده ام در نیمه شب با این غزل ها

آری ، دو باره وقت باران است بی تو

ارسال در تاريخ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[برای حضرت زهرا سلام الله علیها]

:: حسن بیاتانی

ابریست کوچه کوچه، دل من ، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند
حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند
حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟
مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چه ها کند
یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه، تکیه که نذر شما کند
یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[درد دل امیرالمومنین علیه السلام]

:: محسن عرب خالقی

به آن دلی که برآن سجده نه فلک دارد
دل من و دل تو درد مشترک دارد
کسی که حرمت ما را شکست میدانست
که حرمت دراین خانه را ملک دارد
خدا کندکه بسوزد سپس رود بر باد
کسی که از دل خونت دل خنک دارد
محبت من و تو سنگ امتحان همه است
میان جنت و دوزخ خدا محک دارد
بگیر پرده ز رو ماه آسمانی من
که این گرفتگی ات ریشه در فدک دارد
فقط به آینه ی من نشسته گرد غمت
ولی تو آینه ات از سه جا ترک دارد
به جز تو نیست گلی که نشان عشق مرا
به روی ساقه و گلبرگ و شاخه حک دارد
غذا نمی خورد و گریه می کند زینب
دوباره سفره ی امروزمان نمک دارد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[برای آفتاب شهر قم حضرت معصومه سلام الله علیها]

:: علی اکبر لطیفیان

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم
سالها منتظر روی برادر بودم
روی قبرم بنویسید جدایی سخت است
این همه راه بیایم، تو نیایی سخت است
یوسفم رفته و از آمدنش بی خبرم
سالها میشود از پیرهنش بی خبرم
روی قبرم بنویسید ندیده رفتم
با تن خسته و با قد خمیده رفتم
بنویسید همه دور و برم ریخته اند
چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند
چقدر مردم این شهر ولایی خوبند
که سرم را نشکستند خدایی خوبند
بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد
به خداوند قسم بال و پرم سنگ نخورد
چادرم دور و برم بود و به پایی نگرفت
معجرم روی سرم بود وب ه جایی نگرفت
...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟
من کجا بام کجا کوچه و بازار کجا؟
بنویسید که عشاق همه مال هم اند
هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند
گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید
من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...
روی قبرش بنویسید برادر بوده
سالها منتظر دیدن خواهر بوده
روی قبرش بنویسید که عطشان نشده
بدنش پیش نگاه همه عریان نشده
بنویسید کفن بود، خدایا شکرت
هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت
یار هم آن قدری داشت که غارت نشود
در کنارش پسری داشت که غارت نشود
اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟
اوکجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟
...
بنویسید سری بر سر نی جا میکرد
خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[میلاد امام حسن عسگری علیه السلام]

:: وحید قاسمی

ساقی بیاورید که بزمی به پا کنیم
ساغر بیاورید که قدری صفا کنیم
مطرب بیاورید که تا خط خویش را
از خط  پیروان طریقت جدا کنیم
عمری نماز پشت سر شیخ خوانده ایم
حالا شبی به پیر مغان اقتدا کنیم
خواندم دعا به مسجد و حاجت روا نشد
یکبار بین میکده امشب دعا کنیم
یک خمره نه,دو خمره نه ,تا یازده رسید
ما آمدیم تا که زدل عقده وا کنیم
حالا که نام پاک تو اکسیر واقعیست
با ذکر یا حسن مس دل را طلا کنیم
وقتی که مرده را نگهت زنده میکند
باید تو را مسیح پیمبر صدا کنیم
حریم و زیر دین نگاه تو رفته ایم
آقا چگونه قرض شما را ادا کنیم؟
حالاکه بی ولای توطاعات باطل است
باید نماز و روزه ی خود را قضا کنیم
فرموده اید شیعه به دوزخ نمی رود
پس هرچه خواستیم گناه و خطا کنیم؟!
وقتی به خاطر تو، به ما شان می دهند
دیگر چه احتیاج که در دین ریا کنیم
زهرا اگر اجازه دهد در بهشت هم
خدمت به خاندان شریف شما کنیم
تمار شهر عشق علی باش  ای رفیق
تا اینکه پای دار غمش گریه ها کنیم
گیرم که تو حبیب نبودی، زهیر باش
تا اینکه زیر تیغ جنون جان فدا کنیم
در باب نوکری به مقامی نمی رسیم
تنها اگر به سینه زدن اکتفا کنیم
ما را غلام قصر خودت کن که در بهشت
شب های جمعه روضه برایت به پا کنیم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

از عرش دارد می‌رسد فصل بهارم

کم کم پر از خورشید خواهد شد دیارم

از عرش دارد می‌رسد پیکی خدایی

از عرش دارد می‌رسد دار و ندارم

یک عمر در دست خودم در حبس بودم

امشب نگاهش می‌شود راه فرارم

امید بستم بر کرامت‌های چشمش

بلکه کمی رونق بگیرد کار و بارم

من هرچه را دارم به دست دوست دادم

شکر خدا که بعد از این بی‌اختیارم

از آسمان نور هدی آمد ، مبارک

عیسای آل مصطفی آمد مبارک

ما اهل بارانیم و اهل روضه‌هائیم

عمری است محتاج گداهای شمائیم

آواره‌های کوچه‌ی حُسن بهاریم

کاسه به دست سفره‌های هل‌اتائیم

از روز اول خادم این خانه هستیم

تا شام آخر هم مقیم این حرائیم

ما نسل در نسل عاشق این خانواده

دیوانه‌وار از عالم و آدم جدائیم

وقتی کراماتِ نگاهت شامل ماست

یعنی که در هفت آسمان مشکل‌گشائیم

از اولش هم قلب ما دست شما بود

توفیق ما و سلب ما دست شما بود

شکر خدا که عاشقی درمان ندارد

این قصه‌ی شاه و گدا پایان ندارد

شکر خدا که عاشق این خانواده

شرمندگی دارد ولی عصیان ندارد

فرع تولی و تبری اصل دین است

ایمانِ بی این خانواده جان ندارد

چشمی که ابری شد از این دریای جوشان

در روز محشر لحظه‌ی گریان ندارد

دست کسی بر دامن فهم شما نیست

این نردبان‌ها پله‌ی آسان ندارد

ای خلقت آدم طفیلی وجودت

هفت آسمان محتاج بارش‌های جودت

امشب بیا رحمی به حال این گدا کن

بی‌آبرویی را مقیم این حرا کن

ابری بیاور بر سر چشم خسیسم

با دست باران درد دل‌ها را دوا کن

یک قطره از نور کراماتت بپاش و

این دفعه ما را حُر دشت روضه‌ها کن

دلبستگی‌های مرا از من بگیر و

بر چشم‌های خود اسیر و مبتلا کن

یک صبح با جادوی چشمت این گدا را

از جمله‌ی همسایه‌های سامرا کن

گرچه به ظاهر از خداوندی جدائید

آئینه در آئینه تکرار خدائید

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ
حضرت زهرا(س)-فاطمیه

هر کجا شانه ی دیوار به در نزدیک است

هر کسی پشت در افتد به خطر نزدیک است

گاه یک میخ چنان تکیه به پهلو دارد

آنچنان که سر یک نیزه به سر نزدیک است

کوچه هر قدر که باریک شود دستی هم

بر سر و صورت یک راهگذر نزدیک است

من از این وا ابتا گفتن او فهمیدم

که همین فاطمه خیلی به پدر نزدیک است

گریه های تو در این شهر به سر می آید

از در سوخته پیداست ، سفر نزدیک است

بیش از یک نفر این ظلم به بار آورده است

صحنه ی جرم ولی به دو نفر نزدیک است

نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است

بگذر ای شب ، شب تیره ، که سحر نزدیک است

عاقبت منتقم خون شما می آید

مادرم ، وعده ی دیدار پسر نزدیک است

ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[در هوای انتظار]

:: محمدعلی رحیمی

دل بی قرار نیست ادا در می آوریم

چشم انتظار نیست ادا در می آوریم

عمریست در تلاطم دنیا و لذّت است

وقف نگار نیست ادا در می آوریم

مرغی که هر زمان سر یک بام می پرد

دنبال یار نیست ادا در می آوریم

قلبی که دل به صحبت سر ما سپرده است

فکر بهار نیست ادا در می آوریم

اصلاً دلی که مست ریا و ربا شود

گوشش به کار نیست ادا در می آوریم

بر لب دعای ندبه و دل غرق شهوت است

این انتظار نیست ادا در می آوریم

آقا محبّ واقعی ات در میان ما

یک از هزار نیست ادا در می آوریم

ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[تقدیم به حضرت عبدالعظیم علیه السلام]

:: امیرحسین محمودپور

این یاکریم مثل همه یاکریم‌ها

در فکر بام توست به رسم قدیم‌ها

"من زار" خاک ری چو "حسینٌ بکربلا"

زائر شود هرآن‌که به عبدالعظیم‌ها

باید نشست رو به ضریحت سلام داد

تا این‌که جلوه‌گر شود اینجا کلیم‌ها

اصلاً بعید نیست که آقای‌مان کنند

وقتی طرف حساب شود با کریم‌ها

این شهر بی‌وجود شما ارزشی نداشت

با این حساب لطف شما از قدیم‌ها

این شهر با وجود شما قبله می‌شود

هر گوشه‌ی ضریح شما چون حطیم‌ها

روزی سه بار می‌دهمت السلام و بعد

عاشق شدن به سبک همه یاکریم‌ها

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[تقدیم به آفتاب قم حضرت معصومه سلام الله علیها]

:: یوسف رحیمی

ابری شده است حال و هوای نگاه‌تان

بغض غروب می‌چکد از هر پگاه‌تان

دل‌تنگیِ غمی چه قدر موج می‌زند

در اشک‌های نیمه شبِ گاه گاه‌تان

چشمان صحن آینه هم تار می‌شود

با غربتی که می‌چکد از اشک و آه‌تان

هم‌راه گریه‌های تو از دست می‌رویم

پائین پای روضه‌ی شال سیاه‌تان

عطر مزار مادر سادات می‌رسد

از یاس‌های هر سحر بارگاه‌تان

«فردا چه خاک‌های ندامت به سر کند

امروز هر دلی که نشد خاک راه‌تان »

این‌قدر که پر از تب اندوه و ناله‌ای

شاید دلت گرفته به یاد سه‌ساله‌ای

می‌گفت چشم‌های ترش درد می‌کند

قدش خمیده و کمرش درد می‌کند

از بس‌که سوخت دامن معصوم خیمه‌ها

حتی نگاه شعله‌ورش درد می‌کند

طوفان تازیانه و باران سنگ‌ها!

بی‌خود که نیست بال و پرش درد می‌کند

می‌سوخت غرقِ حسرت خورشید نیزه‌ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد می‌کند

از لطف دست‌های نوازش‌گری که بود

دیگر تمام موی سرش درد می‌کند

آرام قلب خسته‌اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته‌اش از دست رفته بود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ

[تقدیم به آفتاب قم حضرت معصومه سلام الله علیها]

:: علی‌اکبر لطیفیان

 

حرم امن تو کافی است هراسان شده را
مثل شه راه بده آهوی گریان شده را

دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت
تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را

مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است
خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را

گندم ری به تنور کرمت پخته شود
از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را

هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است
از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را

به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم
چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را

گر قرار است جبینش به قدومت نرسد
کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را

در محلّه خبر لطف تو  بهتر پیچید
پخش کردند اگر قصه ی مهمان شده را

شدنی نیست کرم داشته باشی، امّا
دستگیری نکنی دست به دامان شده را

پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت
تا ببندند به آن زلف پریشان شده را

ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم
گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را

جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو
تا قم آورد دل شاه خراسان شده را

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ